داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست و سوم : ⬇️*گلنسا با لحنی تند گفت.. ببین دختر…
انتشار: 2026/08/13 17:56 UTCدریافت: 2026/08/14 02:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 02:35 UTC
داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست و سوم : ⬇️*گلنسا با لحنی تند گفت.. ببین دخترکلامی از اینکه من تو را فرستادم حرف نمیزنی ها وگرنه اینکار امروزت بیچاره ات میکنه یوسف که کم کمش یک کشیده جانانه توی صورتت میزنه نگار میدانست این کار را می کند او یوسف را حتی بهتر از عادله هم می شناخت با ترس گفت... چشم میگم خودم خواستم برم مطمئن باش یوسف و بچه ها شاد و شنگول برگشتند توی دست هر کدام چندین کیسه وسایل خریداری شده بود که همه را وسط حال ریختن یوسف رفت بالا که استراحت کند دیدنگار نیست اهمیتی نداد و خوابید بچه ها مشغول زیر و رو کردن وسایل بودند که نگار طاقت نیاورد و آمد ... برگشتید ؟؟کیوان گفت بیا برای بچه تو هم این لباس را خریدیم برو ببین اندازه است؟او خیال داشت بنشیند و تماشا کند در حقیقت کیوان بیرونش کرد وقتی رفت دوتایی زدن زیر خنده نگار رفت گوشه اتاق چمباتمه زد فکر می کرد عادله که نباشد دور به دستش خواهد افتادنوید را که بیقراری میکرد تشر زد ...کپه مرگت را بزار چی میگی تو؟؟========صفرآمد پیش عادله از دم در خانه صدا کرد... خانم ... منزلید؟؟؟عادله بیرون آمد صفر تویی.. خانم جان سلام بعد چمباتمه زد و دستش را جلوی صورت گرفت...دیدی چطور ارباب زنم را از دستم در آورد؟؟ آخر این رسمش بود عادله سکوت کرد صفر ادامه داد ...ما آمدیم که دردمان را درمان کنیم مثلاً به ارباب پناه آوردیم آن وقت من را روانه کرد و زنم را به عقد خودش در آورد عادله باز هم سکوت کرد... خانم جان در حق شما هم ارباب بد کرد عادله در چشم او نگاه کرد ۰ صفر نگار برای تو زن بشو نبود حالا چه فرق می کرد ۰ صفر گریه کنان گفت خانم چطور فرق نمی کند دارم آتیش میگیرم به خدا مگر جرم ما چیه جز اینکه بی پول و بدبختیم ارباب اگر زن یک هم ردیف خودش را گرفته بود الان خون و خونریزی به پا می شد حالا من باید حتی خودم را جلوی ارباب آفتابی نکنم نکند خوشش نیاید ریخت من را ببینند عادله گفت..تو زن نگرفتی؟؟؟ دستمالی از جیبش در آورد و در آن فین کرد ببخشید شما را ناراحت کردم نه چه زنی من نگار را دوست داشتم حالا اگر گاهی با او بد رفتاری کردم درست اما زنم بود دوستش داشتم به خدا ارباب تهدیدم کرد گفت می اندازمت زندان بعد از جا بلند شد توی آبادی مگر هر زن و. شوهری دعوا کنند ارباب میاد مدعی میشه در حالی که می رفت گفت همه اش نقشه بود نقشه هر دو تایشان عادله گفت صفر برو دنبال معالجه است رابگیرتو هم ازدواج کن پول نداشتی بیا از من بگیر بعدآمد داخل خانه کامبیز کتاب به دست از اتاقش بیرون آمد صفر بود آری برای کوردها خیلی سنگین است مرد بیچاره ده سال پیرتر شده یوسف طرفهای غروب رفت سراغ نگار دید چادرش را روی سرش کشیده و خوابیده نوید چهار دست و پا راه افتاد و به طرفش آمد یوسف بچه را بغل کرد... عسل من پسرکم نگار بلند شد و سلام کرد و نشست یوسف گفت آمدی این جا خوب کاری کردی... اینجا راحت ترم یوسف نشست چیزی شده؟؟.. نه هیچی خواستم بچه ها راحت باشند یوسف خان اگر کمی به اینجا رسیدگی کنی برای ما خوب است لازم نیست خانه بخرییوسف تکیه به دیوار زد و سیگاری روشن کرد..تا ببینم چه می شود ؟؟میدانست عادله راضی نیست که نگار در همین خانه زندگی کند دوباره همان آش و همان کاسه می شودگفت ... این بچه هم که در راه است قوز بالا قوز نگار سرش را پایین انداخت خودم هم نفهمیدم آخه بچه شیر میدادم نباید حامله می شدمدست به شکمش زد شیرم که کم شد فهمیدم یوسف سری تکان داد ...هنوز این بچه به شیر تو احتیاج دارد به این هم ظلم شد بعد برخاست خوب من بیرون کار دارم شب برگشتم صحبت میکنیم و رفت هربار نگار به آشپزخانه میرفت گل نسا اورا بی محل می کرد از عمارت صدای بگو بخند بچه ها شنیده می شد داشت دق مرگ می شد کاملاً زیادی بودنش را حس می کرد===یک ماه به پاییز مانده بود عادله باید برمیگشت اما هر چه زمان می گذشت بیشتر دلشوره میگرفت نه میتوانست بچه ها را تنها بفرستد نه خودش توان برگشتن به آن خانه را داشت اما کامبیز هم کم کم بی حوصله شده بود مامان چرا کیوان نیامد ..میاد پسرم تو که اینجا رو دوست داری ...آری اما دلم برای بابا وسارا تنگ شده دیگه بریم روز بعد یوسف آمد عادله خانم یواش یواش آماده برگشتنبشو عادله گفت نگار همان جا می ماند؟..نه می خواهم خانه ای بگیرم یا طبقه بالا را رو به راه کنم عادله با لحن جدی و خشک گفت خانه بگیر بالا نه مگرقرار نشد این کار را بکنی یوسف از این وضع ناخوشایند کلافه بود کاوه روی زانویش نشست بابا ما می خواهیم برگردیم یک کیف سرمهای می خوام از همونا که دوستم علیرضا داره یوسف خندید باشه عین کیف اون را برایت میخرم*ادامه دارد ...*📚 داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃