داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده شهپر تواضعی_*قسمت سی و دوم : ⬇️* نگار با صدایی کشدار گفت..گلنسا برای…
انتشار: 2026/08/21 17:55 UTCدریافت: 2026/08/21 20:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 20:45 UTC
داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده شهپر تواضعی_*قسمت سی و دوم : ⬇️* نگار با صدایی کشدار گفت..گلنسا برای ظهر ماکارونی درست کن هوس کرده ام گلنسا زیر لب میگفت الهی درد و بلا بشود و به جانت به چسبدهر روز یک ادا و اصول وای درست گفتن که هرگز مباد گدا معتبر شود.. سارا تا دو سه روز مرتب اشک میریخت یوسف به اتاقش سرمیزد... تا کی میخوای عزاداری کنی آنها دارند بوی پهن گاو به مشام می کشند تو راحت توی اتاق خودت هستی این جای گریه دارد برو خدا را شکر کن سارا جوابش را نمی داد سر میز هم نمی آمد غذایش را جدا می خورد گاهی می رفت خانه گل نسا و با آنها غذا میخوردنگار میگفت ولش کن یوسف خان یواش یواش عادت میکنه بزار بچه به دنیا بیاد میبینی چطور دوروبرش میپلکه یوسف به غلام گفت برو سری به روستا بزن ببین چه میکنند به مباشر سفارش کن از پسرها کار بکشد غلام گفت چشم فرنگیس هم با او رفت اما وقتی رسیدند در خانه بسته بود غلام کلید انداخت و در را باز کرد... کسی اینجا نیستفرنگیس گفت مگر خودت آنها را نیاوردی؟ .. آوردم خانم گفت تو برو ما فردا اثاث را باز می کنیم راضیه آمد.. نه عادله خانم را ما ندیدیم اینجا نیامده غلام رنگش پرید..خدای بزرگ چه بدبختی ارباب پدر من را در میاره و همونجا چمباتمه زد و نشست..بیچاره شدم فرنگیس.. فرنگیس گفت مگر ارباب به تو گفت که ۰بمانی چرا میترسی پاشو برو من هم فعلا چند روزی پیش راضیه میمانم نگفت که بمان گفت تا روستا همراهشان برو توهم آمدی __یوسف با تعجب گفت .اونجا نرفته اند پس کدام گوری هستند ؟..نمیدانم ارباب من تا خود روستا همراهشان بودم خانم گفت خسته ام امشب اثاث را باز نمی کنیم به من گفت برگرد خب من هم از کجا می دانستم نقشه دیگری دارد یوسف گفت می ....دانم کجاست رفته چیاگل خانه عمه اش خدمتش میرسم ببینیدچه بلایی سر همهشان بیارم نگار مداخله کرد یوسف خان عادله خانم را که خودت بیرون کردی پسرها هم اگر بر گردند بلای جانت می شوند میماند کاوه که اون هم این جا یکی باید دنبالش باشد مگر نمیدانی چه بچه ی شلوغ و شیطانیست رفت پیش عمه اش خب برود به من و توچه تو فکر کن پسرها می رفتند توی زمین محصول برداشت کنندآنها کاری می کردند روی رعیت هم به تو باز میشد نظر همه از تو بر می گشت ولشان کن بگذار هم اونجا خوش باشند یوسف کمی فکر کردم گفت واقعا برایم چه فرق می کرد کیوان چند ماه دیگر ۱۸ سالش تمام میشود و اختیارش دست خودش می افتد و همچنین کامبیز هم بعد از او می ماند کاوه که به قول تو اینجا جز دردسر چیزی نداشت حالا حسنی که دارد خرج و مخارج هم از من نمی خواهند طلاقش هم نمی دهم خانه را ترک کرده نه مهریه نه نفقه بهش تعلق نمیگیره به اندازه کافی توی اداره جات دوست و آشنا دارم گلنسا نفسی کشید این لکاته حرفهایی زد که یوسف نرود مزاحم آنها بشود بعد هم در دلش عادله را تحسین کرد آفرین رفت پیش کسان خودش حرف یوسف را هم بی قیمت کرد دستت درد نکند بچه ها هم به درس و مدرسه شان میرسند===== به یک هفته نکشید که ساخت خانه شروع شد پی ریزی و دیوار چینی ظرف یک ماه به اتمام رسید اسکلت اولیه که تمام شد وسایل را به داخل خانه بردند بارانها شروع شده بود عادله و کاوه پیش عمه بودند کیوان و کامبیز هم موقتا خانه حمیدبچه ها از مدرسه راضی بودند کامبیز که سرش فقط توی کتاب بود یکروز که بچهها از مدرسه برگشتند پسر حمید دوان دوان آمد ...عمه عادله عمه عادله این کامبیز روی من را توی مدرسه سفید کرد هر روز سر صف میارنش که از استعدادش تعریف و تقدیر کنند کیوان گفت از من هم تعریف کن ..تو ؟ ای..بد نیستی مثل منی ما پیش کامبیز شاگرد تنبل به حساب می آییم کاوه هم همبازی پسر کوچک حمید بود روی هم رفته بچه ها راضی بودند و مشکلی نداشتند عادله منتظر بود سر و کله یوسف پیدا شود و بلوا و آشوب به راه بیاندازد اما هیچ خبری نبود فقط دلش برای سارا لک میزد که اون هم در هفته دو سه بار تلفنی با هم صحبت میکردن*ادامه دارد ...*📚 داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃