داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت سی و سوم : ⬇️* یک بار هم گل نسا آمد پای تلفن و کل…
انتشار: 2026/08/22 18:25 UTCدریافت: 2026/08/22 22:39 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 22:39 UTC
داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت سی و سوم : ⬇️* یک بار هم گل نسا آمد پای تلفن و کلی گریه کرد.. دلم برایت تنگ شده خانم جان..من هم دلم تنگ شده برای همه تان حتی برای نوه های تو چه میشود کرد تو چه می کنی با اون زنیکه .. چه می توانم بکنم تا می تواند ارد و دستور می دهد عقده های سی ساله را دارد سر ما خالی می کند این را بخرید آن را بپزید من که راه میروم و نفرینش می کنم مثل بمب متلاشیمان کرد حالا می فهمیم که حق با اون صفر بود که روزی یک دست کتک جانانه به این میزد ای کاش یوسف هم روزی جلوی ما این کار را بکند که من زمین را سجده می کنم این روزها که زایمانش هم نزدیک است دیگر بیا و ببین نازو ادایش را.. چه فیلمی در می آوردراستی خانم جان کاری کردی کارستان چطور این غلام را روانه کردی و خودت سر از خانه عمه در آوردی؟.. مفصل است گلنسا مفصلگلنسا همچنان از دست نگار گله و شکایت داشت و برای عادله خانمی که آن قدر خوب و شایسته بود تاسف می خورد عادله گفت گلنسا ما اینجا مشکلی نداریم همه چیز خوبه فقط ندیدن سارا مرا دیوانه می کند وهر لحظه جگر مرا می سوزاند یعنی می شود دوباره دخترم را ببینم از اینکه یوسف هم سراغمان نمی آید خیلی خوشحالم ولی خب من نمی خواستم اینطور بشه فقط حواست به سارا باشه بچه ام غصه نخوره بهش بگو یه روزی دوباره دور هم جمع میشیم امیدوارش کن..مدرسه که میره؟. آره صبح غلام میبردشظهر بر میگردونه. گلنسا جانم مرتب زنگ بزن من کمتر زنگ میزنم چون نمی خوام یک وقت ان زن گوشی رو برداره عادله به گلنسا گفت خوبیم غصه نخور اما خودش انگار تازه حالیششده بود چطور زندگیش را باخت آنهم به نگار می رفت توی باغ گریه هایش را آنجا میکردآنروزداشت زمزمه میکرد و میرفت به همانجایی که آنوقت ها با سعید میرفت صدای آوازآرام مردی را شنید چه محزون وغم انگیزترسید از لابلای شاخه های خشک با احتیاط جلو می رفت برگهای سرما زده با حرکات دست های او به زمین می ریخت مردی آنجا نشسته بودپشتش به او بود این دیگر کیه ؟مرد صورتش را برگرداند چهره آشنای سعید بود.. سعید تویی؟ زهره ترک شدم مگر سرکار نباید باشی اینجا چه می کنی ؟..حالم خوش نبود عادله امروز را به خودم مرخصی دادم عادله روی کنده ای که به شکل نیمکت درآمده بود نشست.. عادله یادته که این کنده را با چه زحمتی به این شکل در آوردم دوتا کارگر از سر زمین کشاندم اینجا با اره و سمباده صافش کردند بعد سکوت کرد و یک مرتبه گفت.. که تو بنشینی ..که من کنارت بنشینم جای هر دوتامون باشه یادت هست؟ عادله سر به زیر انداخت و فقط گوش میکرد.. یادت هست وقتی مادرم قدغن کرد که دیگر اینجا نیاییم چه حالی داشتیم تو گفتی سعید بیا غصه نخوریم اما من خیلی غصه می خوردم آنقدر که در طول زمان هم نتوانستم متوقفش کنم هربار به تو فکر میکردم هر بار که یادم می آمد مال کسی دیگری هستی هر بار.. عادله سربلند کرد...سعید سعید جان اما من شاید اصلا خوشت نیاید من دیگر غصه نخوردم فراموش کردم شایدگاهی خاطره شیرین آن وقت ها به یادم بیاید اما فقط در یک گوشه تاریک ذهنم که بهش کمتر مجال خودنمایی می دادم یوسف را خودم انتخاب نکرده بودم اما تو که زنت رو خودت انتخاب کردی مگر نه؟.. نه من اورا نخواستم اما آوردمش به خانه ام که فقط و فقط تو را فراموش کنم میگفتم صاحب اولاد می شوم سرم گرم میشود مثل عادله دور و برم شلوغ می شود اما نشد پانزده ساله که من و او با هم زندگی می کنیم وقتی بچه اش نشد همه پیشنهاد کردن که زن بگیرم اما گفتم نه به خاطر او نبود به خاطر خودم گفتم نه بی حوصلگی و افسردگی به من توان این درگیری ها را نمیداد گفتم حالا زن دیگر هم آمد او را هم مثل طوبی بدبخت می کنم و مثل خودم که بدبخت تر از همه عالم هستم عادله بلند شد به طرفش رفت دست روی شانه اش گذاشت..سعید اشتباه کردی جوانیت را باختی منیوسف را عاشقانه دوست داشتم او هم همینطور عادله خوشبختی اش و عشقش یوسف را تا می توانست شرح و بسط داد و بزرگتر از آنچه بود کرد*ادامه دارد ...*📚 داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃
