صبح، آرامآرام خودش را روی پنجرههای شهر پهن کرده بود. نور کمرنگی از لای پرده به اتاق مانا میخزید…
انتشار: 2026/08/16 17:00 UTCدریافت: 2026/08/17 09:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 09:00 UTC
صبح، آرامآرام خودش را روی پنجرههای شهر پهن کرده بود. نور کمرنگی از لای پرده به اتاق مانا میخزید؛ همان اتاقی که شب، خستگیاش را در آن جا گذاشته بود و حالا دوباره باید از آن بیرون میرفت. مانا موهایش را بست، کیفش را برداشت و پیش از آنکه از اتاق بیرون برود،…اشکهای دیشب هنوز پشت چشمهای مانا سنگینی میکردند.صبح، گل سفید را برداشت و راهی کافه شد؛شاید برای اینکه میان آن همه شلوغی، چیزی کوچک و زنده را با خودش حمل کند.کافه مثل همیشه پر بود.صدای فنجانها، سفارشها و دستگاه قهوه، روی هم میریخت.سامان از پشت پیشخوان نگاهی به او انداخت.-امروز بهتر به نظر میای.مانا گل را کنار صندوق گذاشت.+ بهتر به نظر میام یا واقعا بهترم!؟سامان با لبخند گفت:-فرقش رو خودت باید بدونی…ظهر، کافه برای چند دقیقه خلوت شد.مانا پشت یکی از میزهای خالی نشست.سایه روبهرویش بود.+دیشب خیلی گریه کردم…ـ میدونم.+از کجا؟سایه لبخند زد.ـ خودت گفتی.مانا خندید.+گاهی خیلی ازت بدم میاد.ـ ولی باز باهام حرف میزنیمانا نگاهش کرد.چون فقط تو میفهمی چی میگم…سایه ساکت شدمانا دستش را روی میز گذاشت.+فقط یه چیزو بهم نگو.ـ چی؟+اینکه دوباره قراره چیزی رو فراموش کنم!؟سایه سکوت کرد…صدای سامان از پشت سرش آمد:+مانا؟مانا برگشتسامان ایستاده بود.نگاهش روی مانا ماندبعد به روبهرویش نگاه کرداما چیزی نگفتچند ثانیه بعد پرسید:-با کی حرف میزنی؟مانا مکث کرد+ هیچکسسامان آرام گفت:من چند وقته میبینمت،وقتی کافه خلوت میشه، با یکی حرف میزنی. گاهی میخندی… گاهی هم انگار داری باهاش دعوا میکنی….مانا خنده را از صورتش گرفت و با صدای آروم گفت:شاید…سامان حرفش را برید-مانا، من هیچوقت کسی رو کنار تو ندیدم چی؟سامان آرامتر گفت:+هر بار که نگاه کردم، اون صندلی خالی بوده…قلب مانا فرو ریختنگاهش را به روبهرو انداختاما این بار، سایه آنجا نبودمانا از جا بلند شدصندلی را عقب زدنفسش گرفتـ من باید برممانا، صبر کن…اما مانا دیگر نشنید.از کافه بیرون زد و خودش را به سرویس بهداشتی رساند.در را بستدستهایش میلرزیدجلوی آینه ایستاد.چند ثانیه فقط به خودش نگاه کردبعد آرام گفت:ـ سایه؟هیچ جوابی نبودمانا به اطراف نگاه کرددستش را روی روشویی گذاشتـ کجایی؟صدایش شکستتو که همیشه اینجایی…اشک از چشمش پایین افتادبه آینه خیره شدفقط خودش بودخودش و آن چشمهایی که دیگر نمیدانست باید به چه چیزی باور کننددرِ سرویس آرام باز شدسامان پشت در ایستاده بوداین بار نزدیک نیامدفقط گفت:مانا…مانا برگشت.لبهایش میلرزیدـ تو واقعاً هیچوقت ندیدیش؟سامان چند لحظه سکوت کردبعد آرام سرش را تکان داد و گفت:معلومه که نه:/مانا به آینه نگاه کردـ پس چرا من میبینمش؟سامان جوابی نداشتو همین بیجوابی،از هر جوابی ترسناکتر بودمانا دستش را روی دهانش گذاشتچشمهایش از وحشت باز ماندو ناگهان فریاد زد:سایه تو کجاییی…….:::ادامه دارد...چون گاهی درست وقتی فکر میکنی چیزی را برای همیشه از دست دادهای، باید ببینی واقعاً چه چیزی را گم کردهای..._زهرا حاجی ولی#آن_سوی_نامها🔆@hamkhanclub💯Website | Instagram | Linkedinهمخوان، همدوست، همکتاب

