قسمت سی و سوماومد سمتم گفت:- من باید برم اتاقم کار دارم کلی عقب افتادم ببخش که نمیتونم کنارت بمونم.…
انتشار: 2026/06/30 16:41 UTCدریافت: 2026/08/15 04:56 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 04:56 UTC
قسمت سی و سوماومد سمتم گفت:- من باید برم اتاقم کار دارم کلی عقب افتادم ببخش که نمیتونم کنارت بمونم.. جای اعتراض نزاشت. بیحال گفتم:- اشکال نداره منم خوابم میاد راحت باشید.لبخندی زد و رفت.انقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور خوابم برد.صبح که بیدار شدم همون اول یاد شیرزادخان افتادم جاش خالی بود.بلند شدم لباسم رو عوض کردم و آبی به دست و صورتم زدم.با کنجکاوی رفتم سمت اتاق شیرزادخان، دلم میخواست ببینم اتاقش چطوره و چیکار میکنه.در رو به آرومی باز کردم.اتاقش خیلی بزرگتر از اتاق من بود و انگار یه خونه جدا بود.نگاهم افتاد بهش و دلم گرم شد.با لبخند رفتم سمت تختش، غرق خواب بود.چندتا کتاب و کاغذ دور تختش بود.معلوم بود تا دیر وقت داشته درس میخونده.گوشه تخت نشستم و با دقت بهش نگاه کردم.رو به شکم خوابیده بود، موهاش ریخته بود روی پیشونیش و منظره قشنگی ایجاد کرده بود.به مژههای بلند مشکیش حسودیم شد.نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و دستهام رو تو موهای مشکی پر پشتش فرو کردم که پلکهاش تکون خورد. دل رو به دریا زدم و سرم رو پایین بردم که کامل چشم باز کرد و با تعجب نگاهم کرد. لبخندی زدم و با خجالت گفتم:- ببخشید...یکم چرخید سمتم و با صدای خواب آلود و دو رگهای پرسید:- اینجا چیکار میکنی مرجان یکی میاد میبینه.قیافمو دلخور نشون دادم و گفتم:- فکر کردم بیدار شی منو ببینی خوشحال میشی!خواستم بلند شم که مچ دستم رو گرفت کشید سمت خودش و گفت:- بیا اینجا بابا چه زودهم بهش برمیخوره!خندم گرفت.همین خنده کافی بود تا بفهمه حساسم و شروع کنه به اذیت کردنم.گفت:- نگفتی منو بیدار میکنی عواقب داره.نمیتونستم جلوی خندم رو بگیرم.- اینجا چه خبره!؟با صدای شهروزخان وحشت زده رو برگرداندیم ....ادامه دارد....╭╰─► @hamsarane_beheshti


