❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۳۸» اومدن سمتم.... محکم دستهامو گرفتن.... داد زدم: - ولم کنید...ولم کنید…
انتشار: 2026/06/27 19:16 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۳۸» اومدن سمتم.... محکم دستهامو گرفتن.... داد زدم: - ولم کنید...ولم کنید.... زن ناشناس با بی رحمی سمتم اومد.... با دیدن آمپول توی دستش لرزیدم و ناخودآگاه از حرکت متوقف شدم.... سوزن رو توی رگم فرو برد و ازم خون بیرون کشید.... یکی از زنها که مادر حسن بود و از من کینه داشت با کراهت گفت: - حقته به زور شوهرت بدن....حقته..... یکی دیگه شون گفت: - حالا آبغوره نگیر....آدم های پوولداری هستن....تو تمام تبریز آوازه مغازه و کارگاه های آهن فروشی اونهاست....دیگه این ناز و ادات چیه...؟ چرا کسی اصلا حرف منو نمی فهمید.... نمیشد که همینجوری منو شوهر بدن.... گفتم: - نه نه ولم کنید برم...من نمی خوام شوهر کنم.... زن ناشناس رفت.... باز هم التماسشون کردم ولی بهم گوش ندادن.... دستهامو باز کردن و به زور لباس از تنم کشییدن.... @hamsardarry💕💕💕


