❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۵۶» با باز شدن در خونه دلم هری ریخت.... چادرم رو کمی بالا دادم و نگاه کر…
انتشار: 2026/07/17 19:15 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۵۶» با باز شدن در خونه دلم هری ریخت.... چادرم رو کمی بالا دادم و نگاه کردم.... طاهر بود...و پشت سرش مردی که تلو تلو خوران وارد میشد و حتی با چشمهای اشکی نمی تونستم درست ببینمش.... تو قاب در ایستاد و با صدای بلند قهقه ای گفت: - من معذرت می خوام اگه معطلتون کردم... دلم انگار باز پایین کشیده شد.... تلو تلو می خورد و خنده اش پخش فضا بود....خدای من حالش عادی نبود!!! مست بود.... دو نفری بازوشو گرفتند و پیشم آوردند.... صدیقه بلند شد تا فرهاد....مردی که قرار بود شوهرم بشه کنارم بشینه.... با دستهایی لرزون چادر رو محکم روی صورتم کشیدم و تو خودم جمع شدم.... خدایا چرا منبین این همه دختر تو این روستا که راضی بودند جای من باشند و حتی برای دو سال هم که شده مزه عروس شدن این خانواده رو بچشن چرا من انتخاب شدم....؟ دستهامو تو هم فشار دادم و به زور صدای گریه هامو خفه کردم.... ملای روستا گفت: - خب اجازه هست شروع کنم...؟ آبرومون رو نبر....@hamsardarry💕💕💕


