❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۹۰» دو ساعت تمام روستا و اطرافش رو نگاه کردم اما خبری ازش نبود خسته و گر…
انتشار: 2026/08/22 19:01 UTCدریافت: 2026/08/23 12:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 12:35 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۹۰» دو ساعت تمام روستا و اطرافش رو نگاه کردم اما خبری ازش نبود خسته و گرسنه بودم. یه مغازه ای نگه داشتم و ازش خوراکی خریدم🍔🍟 فروشنده اش یه جوری داشت نگاهم می کرد. خون خونم داشت میخورد و نگاهش بدترم می کرد. بهش توپیدم چیه چه خبره اونجوری نگاهم میکنی؟ مرده یه جوری بود ، گفت: تو داماد چراغ علی هستی؟ اخم کردم و گفتم - خب منظورت چیه؟ گفت: - دنبال نازگلی؟ مادرم کمی پیش اینجا بود میگفت نازگل رفته.... - خونه قدیمی مادربزرگیش..... خونه ننه مامانش که خراب شده. هر وقت دلتنگ مادرش میشد میرفت اونجا. من همیشه دزدکی دنبالش میکردم دیده بودم چندباری رفته بود .اونجا برای همین منم میرفتم از دور تماشاش می کردم. @hamsardarry💕💕💕


