❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۹۱» حیف نازگل مغزم سوت کشیده بود... همه حسهای دنیا انگار تو دلم آوار شد.ن…
انتشار: 2026/08/23 20:56 UTCدریافت: 2026/08/24 03:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 03:05 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۹۱» حیف نازگل مغزم سوت کشیده بود... همه حسهای دنیا انگار تو دلم آوار شد.نمی دونم چم بود اما هرچی بود از حرفش خوشم نیومد. دستم از روی یقه لباسش شل شد و آروم آروم رهاش کردم..... تند تند با دستهاش اشکهاشو پاک کرد و گفت: چرا وایسادی؟ برو دیگه.... خودمو با حرفش باخته بودم گفتم: این خونه ای که میگی کجاست؟ نگاهم کرد. انگار که نمی خواست کمکم کنه..... دوباره لحنم عصبی شد. گفت: تو چه بخوای چه نخوای شوهر اون دختری الان منم..... پس بهم بگو کجاست.... اون خونه کجاست؟ مکث کرد و بالاخره راضی شد.... آدرس خونه خرابه رو بهم داد...... سمت در رفتم و لحظه آخر گفتم دیگه از زبونت نشنوم عاشق نازگل بودی وگرنه بیچاره ات میکنم... و بعد معطل نکردم و راه افتادم.... @hamsardarry💕💕💕



