❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۹۲» نگاهمو دور تا دور چرخوندم... اینجا که نبود یه اتاق داشت و چه بسا اون…
انتشار: 2026/08/24 20:47 UTCدریافت: 2026/08/25 19:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/25 19:35 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۹۲» نگاهمو دور تا دور چرخوندم... اینجا که نبود یه اتاق داشت و چه بسا اونجا بود.... قدمهامو کاملا آهسته برداشتم تا مبادا صدای پامو بشنوه و فرار کنه.... آروم رفتم و داخل شدم. نگاهمو چرخوندم و با دیدن دختری که گوشه زمین تو خودش جمع شده خوابیده بود نفسهام تند شد.... حرص تمام وجودمو گرفته بود.... خودش بود.... آره همون دختر یاغی که فرار کرده بود تا آبروی من و خانواده ام رو ببره.... قدم قدم برداشتم و درست بالای سرش رسیدم.... دندون هام روی هم سابیده شد.... حرفهای بابا عبدالله تو گوشهام پخش بود. دلم میخواست هرجوری شده خودمو سبک کنم..... انقدری سرش داد بزنم تا سبک شم..... @hamsardarry💕💕💕


