🔺ما نسل عجیبی بودیم…نسلی که هنوز بوی #انسان میداد.نسلی که اگر دلش میگرفت، میرفت پشتبام…نه اینکه…
انتشار: 2026/07/10 13:33 UTC
🔺ما نسل عجیبی بودیم…نسلی که هنوز بوی #انسان میداد.نسلی که اگر دلش میگرفت، میرفت پشتبام…نه اینکه استوری بگذارد.نسلی که اگر عاشق میشد، یک کوچه را هزار بار بالا و پایین میکرد فقط برای دیدن یک پنجره.نه اینکه آدمها را با یک لمس حذف کند و با لمس بعدی، وارد رابطهای تازه شود.ما نسلِ «داشتنِ کم» و «حالِ خوبِ بیشتر» بودیم.یادش بخیر…تمام دارایی خیلی از ما، یک توپ پلاستیکی بود و چند تا رفیق که تهِ دنیا را با همان توپ فتح میکردیم.غروب که میشد، مادرها از پنجره داد میزدند:«بیا بالا… شام سرد شد…»و ما با زانوی خاکی و صورت عرقکرده،خوشبختترین آدمهای دنیا بودیم.دخترهای آن زمان…چقدر معصوم بودند.با عروسکهای ساده مادر شدن را تمرین میکردند،با خالهبازی عشق را،با دل کوچکشان وفاداری را.ما هنوز بلد بودیم «جمع بودن» یعنی چه.شبهای جمعه خانهی بزرگترها بوی زندگی میداد.صدای خندهی عموها…بحثهای پدرها…چای کمرنگ…هندوانهی تابستان…و بچههایی که گوشهی خانه خوابشان میبرد،در حالی که خیالشان از دنیا راحت بود.هیچکس پولدار نبود…اما انگار همه ثروتمند بودند.بعد یک روز…بیصدا همهچیز عوض شد.آدمها دیگر کنار هم ننشستند…روبهروی هم «آنلاین» شدند.بچهها دیگر توی کوچه قد نکشیدند…توی اتاقهای تاریک، زیر نور سرد مانیتورها بزرگ شدند.بازیها دیگر بوی خاک نمیداد…بوی تنهایی میداد.و بدتر از همه این بود که آرامآرام،روح آدمها هم عوض شد.دیگر کسی حوصلهی ساختن نداشت.همه دنبال مصرف کردن بودند؛مصرف آدمها،مصرف احساسات،مصرف رابطهها.وفاداری شد یک واژهی قدیمی.قناعت شد ضعف.حیا شد عقبماندگی.و آدمها آنقدر درگیر دیده شدن شدند،که فراموش کردند «فهمیده شدن» چقدر زیباتر بود.امروز خیلیها از سطح سوادشان حرف میزنند…از مدارکشان…از روشنفکریشان…اما کافیست چند دقیقه وارد دنیایشان شوی…میبینی پشت آن ظاهر شیک،یک روح خسته خوابیده.یک ذهن زخمی.یک انسانِ پر از حسادت، مقایسه، حرص و تنهایی.چه بر سر ما آمد…؟چه شد که بچهای که با یک بستنی خوشحال میشد،امروز با هزاران امکانات هم آرامش ندارد؟چه شد که آدمها اینهمه بیرحم شدند؟اینهمه سرد؟اینهمه بیقرار؟شاید مشکل فقط تکنولوژی نبود…شاید ما آرامآرام اجازه دادیم انسان بودن از یادمان برود.ما بچههایمان را سپردیم به صفحههایی که بلد بودند توجهشان را بدزدند،اما بلد نبودند به آنها عشق یاد بدهند.بلد نبودند رفاقت یاد بدهند.بلد نبودند شرافت را توضیح دهند.و حالا…وسط این همه هیاهو،گاهی دلم برای چیزهایی تنگ میشود که شاید دیگر هیچوقت برنگردند…برای جمعههایی که همه بودند.برای آدمهایی که هنوز نقاب نداشتند.برای رفاقتهایی که منفعت نمیشناخت.برای عشقهایی که با یک «سین» و «آنلاین» خراب نمیشد.دلم برای روزگاری تنگ شده که آدمها،قبل از اینکه مدرن باشند…#انسان بودند.❥·—·—·

