سگی از کنار شیری رد می شد چون او را خفته دیدطنابی آورد و شیر را محکم به درختی بستشیر بیدار که شد سع…
انتشار: 2026/08/06 14:42 UTCدریافت: 2026/08/06 16:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 16:27 UTC
سگی از کنار شیری رد می شد چون او را خفته دیدطنابی آورد و شیر را محکم به درختی بستشیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانستدر همان هنگام خری در حال گذر بودشیر به خر گفت:اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو می دهمخر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کردشیر چون رها شد، خود را از خاک و غبار خوب تکاند، به خر گفت:من به تو نیمی از جنگل را نمیدهمخر با تعجب گفت: ولی تو قول دادیشیر گفت:من به تو تمام جنگل را می دهم زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و خران برهاننددیگر ارزش زندگی کردن ندارد...