کسی این روزها خوش نیست حالش، بس که غم داردکسی شوقی نمانده در خیالش، بس که غم داردترنجش رنج و گیلاسش…
انتشار: 2026/08/27 21:13 UTCدریافت: 2026/08/27 22:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 22:10 UTC
کسی این روزها خوش نیست حالش، بس که غم داردکسی شوقی نمانده در خیالش، بس که غم داردترنجش رنج و گیلاسش تهی از شهد نوشانوشچراغان نیست باغ پرتقالش، بس که غم داردسیاوش شعلهور، سهراب در خون، شاهنامه آهندارد حرفی از سیمرغ و زالش، بس که غم داردبه دور گردن یارش ندارد دست خیام وشکسته کوزهی سرد سفالش، بس که غم داردبه هر آیینهای زل میزنی بارانی است انگارشده رود روان اشک زلالش، بس که غم دارددر تنگ قفس وا مانده روی قمری اما حیفشکسته هم دلش هم هردو بالش، بس که غم داردصدای مویههای مادری بر خاک غرق گلپریشان است گیسوی شلالش، بس که غم داردمیان سینه هر دل نقشهای از میهن خستهستگرفته مه جنوبش تا شمالش، بس که غم داردچه باید گفت از این اندوه، از این آوار همچون کوه...کسی این روزها خوش نیست حالش، بس که غم دارد
