خونه ی جدیدم اسانس سوز نازار🥹🥹🥹
انتشار: 2026/08/21 14:14 UTCدریافت: 2026/08/23 15:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 15:15 UTC
پستهای تلگرام — هستی نگار|از کنکور تا فیزیوتراپی
شاید برای بقیه این فقط یک عصرونه ی ساده بودامابرای اوناین عصرونه ی سادهکل زندگیش بودبهونه ی دووم آوردنش بودمیخواست دووم بیارهباید دووم میاوردچون یه رویای کوچیک کنج قلبش هنوز نفس میکشیداون به بهونه ی این عصرونه زنده موند و ادامه دادباید ادامه میداد چون راهی بجز این نداشت…..این فقط یک عصرونه ی ساده نبود.۱شهریور.
بعضی وقتا از خودم میپرسم کجام!؟ کجا باید میبودم؟ آیا به عمد اینگونه نقطه چین وار چمدانم را روی جاده میکشم؟ به قول خسرو شکیبایی: «زیبا!هوای حوصله ابری است…» گاهی وقتا ک چشمامو میبندم تکه هایی از خودم رو یادم میاد… همون تکه هایی که قاطی شدن با حوادث روزگاری…(در وصف احساسات پریشان)جانم برایت بگوید حقیقتا ب گمانم من آدمِ روز های اخیر نیستم!آدم گزیده شدن آدم بهم ریختگیآدمی با افکار مریض و بدور از احساست عمیق و پاک!من آدم ِ هدر رفتن نیستمظرفیتم که پر شودلبریز میشومتهی از هر احساسی واین بی حسی اصلا برای یک آدم زنده خوشایند نیست!من آدم دویدن بودمآدم خنده های سرخوش در اوج خستگیآدم سازشآدم ماندن من آدم این روز ها نیستمآدم روز های با رنگِ خاکستری …من آدم رویا هاو عطر های متفاوت نبودمآدم تخریب متعدد احساسات نبودمرویش کوچک ترین حسی برای من مقدس بودهیچ بذری در خاک دلما هرز نباید میبود! من آدم ترمیم بودم و همین کار را دشوار میکرد …کاش میشد زمان ِ زیستن را خودم انتخاب میکردمآنگاه شاید دخترکی بودم با موهای خرمایی که پیچ هایشان را به سختی زیر روسری گل گلی اش پنهان کردهدر کوچه پس کوچه های عاشقی…در کوچه پس کوچه های مرد هایی که نه ادعا که عمل دارند.آنگاه شاید عاشق میشدم!عاشقِ نامه های یواشکی که از لای پنجره ی اتاقم به دست من میرسید.عاشقِ ادعا نهعاشق جملات نهعاشقِ «عشق» میشدم! گاهی با خودم میگویمما که پیچیده نبودیم؟بودیم؟ما که چیز عجیبی از این زندگی نخواستیمخواستیم؟ما که از مرغ شیر نمیخواستیم!ما که جان ادمیزاد را نخواستیمخواستیم؟توقع های ما از زندگی رنگ و بوی زندگی داشت!رنگ و بوی خاک باران خورده !توقع ما از زندگی و آدم هایش چیزی جز معرفت نبودما نمیخواستیم هدر برویم و همین کار مارا در این دوره دشوار کرد.نه قربانت بشومقسممیخورم که ما پیچیده نبودیمبه اندازه ی هیچ کدام از تار های گیسوانمان پیچیده نبودیم…هستی_امیری#دل_نوشت
از سخت ترین و شاید سخت ترین بخش ِ کادر درمان بودن «دیدن مصیبت دیگران»ومقایسه مدام خودت با اون ها هست.یعنی تو میبینی هر صبح که یه خاتواده ایی داغ دار شدهو مدام توی ذهنتجایگزین میکنی که(اگر من این اتفاق برام بیوفته چی؟!)و کم کم تبدیل میشه به یه بازی روانی برات .و تو کم کم فرسوده میشی ….
اینکه بعضی بیمار ها میپرسن فیزیوتراپی فقط برقه؟هم جالبه به نوبه خودشاره عزیزمفقط برقهفقط برق….


