📝گفتم ببخشین میشه من مرد قصه شما باشم؟ گفت یعنی چی؟ گفتم نگاه کن بعضیا میخوان زن قصههای من باشن،…
انتشار: 2026/08/27 16:18 UTCدریافت: 2026/08/27 16:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 16:55 UTC
📝گفتم ببخشین میشه من مرد قصه شما باشم؟ گفت یعنی چی؟ گفتم نگاه کن بعضیا میخوان زن قصههای من باشن، میشه من مرد قصه شما باشم؟ گفت نویسندهای؟ گفتم نه بابا، دیوونهام. گفت خوبه که دیوونهای.نشست یه قصه نوشت که توش یه دیوونه خواب میبینه یه نفر بغلش میکنه، جوری که انگار دوستش داشتهباشه. بعد از خواب میپره و میبینه برف اومده و تموم کوچه سفیده و یه ردپا رفته و ناپدید شده تو پیچ.گفتم این قصه منه؟ گفت نه، این قصهی مردیه که بغلش کردم. گفتم چرا رفت؟ گفت مردها همینجورین، عین زنها. فقط دیوونهها خوبن. گفتم پس بغلم کن. خندید. گفت تو که دیوونه نیستی، تو فقط داری خواب میبینی. گفتم نویسندهای؟ گفت نه، فقط غمگینم.از خواب پریدم دیدم جای رژ لب مونده رو گردنم. تو آینه، یه مردی خوابش بردهبود. گفتم چه خوابی میبینی؟ گفت دنیا سه روزه، روزی که یه نهنگ جوونی و پادشاه دریایی. روزی که یه نهنگ میونسالی و میفهمی دریا به اون بزرگی نیست که به نظر میاد، روزی که یه نهنگ پیری و تو ساحل میپوسی از بس واسه همهچی دیر شده. بعد از آینه اومد بیرون، لباس پوشید، از پنجره پرید پایین، رفت تو کوچه. برف میومد، رد پاهاش تو پیچ کوچه گم شد. از خواب پریدم و یادم اومد کسی تو زندگیم نیست که نگران باشم ترکم کنه. خندهم گرفت، چه آرامش محزونی. بلند گفتم ببخشید میشه مرد قصهی تو باشم؟ کسی جواب نداد. چشمامو بستم و وانمود کردم دارم خواب میبینم. مث همیشه.👤#حمیدسلیمی 💟 کانال هوای حوا @Havaye_Havva


