داستان کوتاه روزی یک مرد جوان رفت پیش دکتر وینسنت پیل و بهش گفت آقای دکتر من خسته شدم. من نمی تونم…
انتشار: 2026/07/17 21:05 UTC
داستان کوتاه روزی یک مرد جوان رفت پیش دکتر وینسنت پیل و بهش گفت آقای دکتر من خسته شدم. من نمی تونم از پس مشکلاتم بر بیام. لطفاً به من کمک کنید.دکتر پیل جواب داد: باشه فقط یکم صبر کن من یک سخنرانی دارم بعد از سخنرانی به تو جایی رو نشون میدم که هیچ کس اونجا مشکلی نداره.مرد جوان خوشحال میشه و میگه:باشه من منتظرم. هر طور شده به هر قیمتی من به اونجا میرم.بعد از سخنرانی پیل اون مرد رو به اون مکان برد. میتونید حدس بزنید اونجا کجا بود؟قبرستانپیل یه نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت:اینجا 250 نفر اقامت دارن بدون اینکه مشکلی داشته باشن.مطمئنی که میخوای به اینجا بیای....؟؟؟؟قرار نیست آدما بدون مشکل زندگی کنن. هنر حل کردن مشکل رو باید پیدا کنند! بی مشکل فقط کسی است که مرده !🇮🇷کانال تاریخ ایران /جهان👇@iran_Tarikh



