#بیوه#پارت465لینک قسمت اول👇https://t.me/c/133164068به محض قرار گرفتنش مقابل میز منشی نگاه آتنا باال…
انتشار: 2026/07/09 05:56 UTC
#بیوه#پارت465لینک قسمت اول👇t.me/c/133164068%D8%A8%D9%87 محض قرار گرفتنش مقابل میز منشی نگاه آتنا باال آمد و چند ثانیه ای روی شکم گرد و برآمده اش که این روزها زیاد از حد برامده شده بود مکث کرد. نگاهش کمی باالتر رفت و روی صورت بهار نشست. با دیدن چهره ی خندانش به سرعت از جا بلند شد و روی پا ایستاد. _سالم بهار خانم! _سالم عزیزدلم خوبی آتنا جان؟ باز هم مثل این چند وقت از آن همه محبت رو صورتش از شرم سرخ شد. _ممنون شما خوبین؟ دوباره لبخند دلنشینی نثارش کرد. قربونت عزیزم.. سهیل هست؟ آتنا سری تکان داد و گفت: _ بله هستن فقط جلسه دارن چند دقیقه ای نی تونید منتظر بمونید؟ _مشکلی نیست! بهار این را گفت وبعد از آن نزدیک ترین صندلی به آتنا را برای نشستن انتخاب کرد. _خب چه خبر عزیزم؟ بابا خوبن؟ نامزد چطوره؟ پس ما کی باید شیرینی عروسیتون رو بخوریم؟! این حجم از مهربانی و صمیمیت حال دخترک را بد می کرد. دست خودش نبود اگر بغض بر گلویش و اشک به چشمانش هجوم آورد. دستش روی دست بهار نشست و در همان لحظه قطره ای اشک روی صورتش سرازیر شد.بهار جون... لبخند دلنشین بهار از چهرهاش پاک شد و نگرانی جایگزینش شد. _آتنا جان چی شده عزیزم؟! آتنا لب هایش را روی هم فشرد تا فشار بغضش را کمتر کند.می دونم شما از همه چی باخبرید.. میدونم آقای مهندس همه چیزو براتون تعریف کرده.. من خودم همه چی رو براشون گفتم.. ایشونم مثل شما به من لطف داشتن و از خطام گذشتن.. ولی من واقعا نمیدونم در برابر این لطف شما دوتا چی بگم.. بخدا هر بار که باهاتون چشم تو چشم میشم دلم میخواد زمین دهن باز کنه و برم توش..❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
