#بیوه#پارت467لینک قسمت اول👇https://t.me/c/133164068آخر همین ماه.. _مبارکه انشاهلل خوشبخت بشی.. در ه…
انتشار: 2026/07/12 07:26 UTC
#بیوه#پارت467لینک قسمت اول👇t.me/c/133164068%D8%A2%D8%AE%D8%B1 همین ماه.. _مبارکه انشاهلل خوشبخت بشی.. در همان هنگام در اتاق سهیل باز شد و تعدادی از مهندسین شرکت از آنجا خارج شدند. همگی با دیدن بهار با او سالم و احوالپرسی کردند و سراغ اتاق کارشان رفتند. بهار آهسته از روی صندلی بلند شد و به طرف اتاق سهیل حرکت کرد. درد عمیق و کوتاهی در کمرش پیچید طوری که برای لحظه ای نفسش حبس شد. تقه ای به در وارد کرد و بعد از آن وارد اتاق شد. با باز شدن در سهیل که به طرف صندلی چرخدارش حرکت میکرد گردنش را چرخاند. با دیدن بهار ابروهایش باال پرید و لب هایش به دو طرف کش آمد. اه رفته را برگشت و مقابل دلبرش قرار گرفت. اول از همه بوسه ای روی پیشانیاش نشاند و بعد هم خم شد و بوسه ای نثار شکمش کرد. دخترک کم کم داشت دردهایش عمیق و زمان دردهایش هم طوالنی تر میشد. لب هایش را روی هم فشرد تا صدایش در نیاید. آید از صبح خودش فهمیده بود که وقتش رسیده... اما درد هایش خیلی خفیف تر بود! به همین خاطر راهی شرکت شد تا سهیل را در جریان بگذارد چرا که نمی خواست با تماسش او را نگران کند. در همین دو دقیقه دردش طاقت فرساتر شده بود. تا به حال خودش را مقابل آتنا خودش را کنترل کرده بود.لبهایش آهسته تکان خورد. _میشه بشینم؟ سهیل ازمقابلش کنار رفت. _آره حتما.. کمکش کرد و او را روی مبل های مقابل میزش نشاند. نگاه کنکاش گرش روی صورت رنگ پریده ی دخترک نشست. و نگرانی در نگاهش رنگ گرفت. _حالت خوبه نفسم؟! بهار سعی کرد لبخند پر انرژی در جوابش روی لب بیاورد. _خوبم فقط.. ❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
