✍ از کتاب " کودکی صدراعظم، میرزاتقی خان فراهانی "✅ این قسمت: میرزااسدالله مهرآبادیآن سال برای اولین…
انتشار: 2026/07/09 07:33 UTC
✍ از کتاب " کودکی صدراعظم، میرزاتقی خان فراهانی "✅ این قسمت: میرزااسدالله مهرآبادیآن سال برای اولین بار ، قائممقام میرزااسدالله را از روستای مهرآباد دعوت کرده بود تا در مکتبخانه او تدریس کند. خبر آمدن ملای تازه به مکتبخانهی قائممقام در بین بچهها پیچیده بود، او از روستای مهرآباد آمده، نامش میرزا اسدالله است؛ مردی با سواد، خوشاخلاق و خوشبرخورد. برای بسیاری از بچّهها، این تغییر نعمتی بود. سالها سایهی ترس از ملاعلی بر دلشان سنگینی کرده بود، و حالا امید داشتند که روزگار مکتبخانه رنگی تازه بگیرد، آن روز صبح حیاط عمارت قائممقام پر از جنبوجوش بچهها هم بود. بعضیها دواندوان از پلههای سنگی بالا میرفتند، بعضی کنار حوض حیاط نشسته بودند و مشق شبشان را مرور میکردند ، محمدتقی با چشمانی پر از شوق و اندکی نگرانی، دست به دیوار خشتی گرفته بود و بالا رفتن شاگردان از پلهها را تماشا میکرد. هنوز نمیدانست ملای جدید چگونه مردیست، اما دلش میخواست هرچه زودتر او را ببیند، روستای مهرآباد تا هزاوه نیم فرسنگ فاصله داشت، پس ملای جدید به زودی از راه خواهد رسید. کمی بعد صدای قدمهایی آرام در حیاط عمارت پیچید ، مردی میانسال، با قامتی بلند و پشت اندکی خمیده از در بزرگ عمارت وارد شد. ریشِ سفید و پرپشتش به چهرهاش وقاری ویژه داده بود. ردای نخی سادهای بر تن داشت و عرقچین سفید بر سر. در دستش عصای چوبی روشنی بود که بیشتر به نشانهی هیبت و وقار استفاده میکرد تا نیاز. چهرهاش آرام بود، اما نگاه نافذ و لبخند مهربانش، بهمحض ورود، دل هر کس را آرام میکرد.شاگردانی که تا دیروز از ترس صدای فریاد ملاعلی جرئت سر بلند کردن نداشتند، حالا با کنجکاوی و احترام به او چشم دوخته بودند.میرزا اسدالله ابتدا به یکی از اتاق های طبقه دوم عمارت رفت و با یکی از اهالی خانه گفتگو کرد و لحظاتی بعد برگشت ، نگاهی به بچههای پراکنده در داخل حیاط انداخت و با صدای گرم و آرام آنها را فراخواند:ــ سلام بر شما فرزندان عزیز… امروز روز تازهایست. بیایید تا با هم یاد بگیریم.محمدتقی که نزدیک مادر ایستاده بود، ناخودآگاه قدمی جلو گذاشت. نگاه تیز و کنجکاوش با چشمهای آرام ملای جدید گره خورد. دلش لرزید، اما این لرزش از جنس ترس نبود؛ بیشتر شبیه احساسی بود که آدمی هنگام روبهرو شدن با شخصی بزرگ و دانا پیدا میکند.ملای تازه نزدیک آمد، دست بر شانهی تقی گذاشت و پرسید:ــ نامت چیست، پسرم؟تقی با صدای بلند و مطمئن جواب داد:ــ محمدتقی!لبخند شیرینی بر لبان پیرمرد نشست:ــ محمدتقی… چه نام زیبایی! پسر کی هستی؟فاطمهسلطان به جای تقی پاسخ داد: پسر کربلایی قربان. میرزااسدالله: کربلایی قربان پسر حاج طهماسب، می شناسمش، تهران است یا در روستا؟فاطمه پاسخ داد: تازه به تهران رفته و بعد به میرزااسدالله توضیح داد که تقی برای اولین بار است که به مکتبخانه میآید اما خودش در منزل به او خواندن و نوشتن و حساب و قرآن را آموزش داده است. میرزااسدالله رو به تقی کرد و گفت :پس تو پیش از آمدن به مکتب هم قرآن و حساب و خط آموختهای؟تقی سرش را بالا گرفت و با غروری کودکانه گفت:ــ بله، مادرم یادم داده.میرزا اسدالله نگاه تحسینآمیزی به فاطمهسلطان انداخت ، سپس دوباره رو به تقی کرد و با لبخندی تشویق کننده گفت : پس تو باید یاور من باشی در این مکتب، محمدتقی. کسی که بیشتر میداند، وظیفه دارد به دیگران بیاموزد. این، بزرگترین افتخار یک شاگرد است.این جمله تقی را بیش از پیش مشتاق مکتب میکرد ، او همیشه میخواست از دیگران جلوتر باشد و حالا، به جای تهدید و فلک، صدای معلمش او را به جایگاهی بالاتر میبرد. حس غرور و شوق در وجودش دوید؛ همانجا با خود عهد بست که هرچه میتواند بیاموزد، تا روزی واقعاً "میرزاتقی" شود.شاگردان کمکم وارد اتاق مکتب شدند. فضای اتاق ساده بود: حصیرهای کهنه روی زمین، دواتها و قلمها در گوشه و کنار و تختهای چوبی بر دیوار. اما نگاه آرام و کلام دلنشین میرزا اسدالله کاری کرد که همان اتاق بیآلایش، برای همهی بچهها شبیه به بهشت دانایی جلوه کند.محمدتقی با هیجان در گوشهای نشست. برای نخستین بار، مکتبخانه برایش مکانی پر از امید و رویا شده بود…ادامه دارد از کتاب در دست نگارش " کودکی صدراعظم "این کتاب نه تاریخ است و نه داستان، در عین حال هم تاریخ است و هم داستان، شخصیت ها واقعی هستند، گفتگوها از دل تاریخ بیرون کشیده شده، بازسازی و قابل روایت شده اند. ✍️ ایرج احمدی هزاوه@irajahmadihezave #ایرج_احمدی_هزاوهhttps://eitaa.com/hezavehvillage#هزاوه_روستا_امیرکبیر_قائم_مقام





