نام کتاب : همۀ آنچه هستاثر : تونی پارسونزمترجم: وحید مهدیخانی
انتشار: 2026/08/21 07:27 UTCدریافت: 2026/08/22 06:03 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 06:03 UTC
نام کتاب : همۀ آنچه هستاثر : تونی پارسونزمترجم: وحید مهدیخانی
پستهای تلگرام — هیچ
سوالی بود بپرسید جواب میدمسلامسوال داشتم، ممنون میشم اگه پاسخ بدین. بعد از اینکه دیده شد«منی» وجود نداره و این حالت تثبیت شد، چه تغییری (چه مثبت یا منفی) در زندگی فرد (سیستم عصبی فرد) رخ میده؟#جواب کی دیده؟ برای کی تثبیت شده؟ 😄انگار یه «من» باقی مونده که حالا به مرحلهی بیمنی رسیده.اینجا صحبت از یه حالت خاص یا تجربهی دائمی نیست که بعدش سیستم عصبی وارد فاز جدیدی بشه.ممکنه اضطراب باشه، آرامش باشه، ترس باشه، عصبانیت باشه، حتی الگوهای قدیمی بدن و سیستم عصبی همچنان ادامه داشته باشن. هیچ تضمینی نیست که آدم بعدش همیشه آروم و خوشحال بشه.👈چیزی که دیگه نیست، اون حسِ «منِ جدا»ست که همهچی رو شخصی میکرد: «چرا من اینجوریم؟» «چطور خودمو درست کنم؟» «کی بالاخره به آرامش میرسم؟»👈بدن همون بدنه، زندگی هم با بالا و پایینهاش ادامه داره؛ فقط دیگه کسی وسطش نیست که بخواد صاحب و کنترلکنندهی همهی این اتفاقات باشه.حتی نمیشه گفت «من فهمیدم من وجود ندارم»؛ چون اون دیگه شاهکار خودِ منه 😂@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدماستاد گرامی، درود.آیا ورود بیشازحد به مفاهیم انتزاعی مثل عرفان، کائنات و خودشناسی، بهجای آرامش باعث سردرگمی بیشتر انسان نمیشود چون میزان درک و فهم و استدلال انسانها متفاوته؟آیا بهتر نیست بهجای غرق شدن در چرخه بیانتهای جستجوهای فکری که دقیقا مثل هزار توی بی انتها ست و ممکنه حتی باعث خودگریزی هم بشه بر مسئولیتها و رفتار ملموس در زندگی واقعی تمرکز کنیمچیزی خاصی برای جستجوی طولانی وجود نداره کافیه سعی کنیم انسان باشیم#جوابآره، کاملاً ممکنه آدم توی عرفان و خودشناسی هم گم بشه. از یه مفهوم بره سراغ مفهوم بعدی، بعد یکی دیگه... و این جستجو سالها ادامه پیدا کنه.ولی چیزی که اینجا گفته میشه حتی «سعی کنیم انسان باشیم» هم نیست.چون کی قراره سعی کنه؟ 😁همون «منی» که سالها دنبال حقیقت و آرامش میگشت، حالا میگه بیخیال حقیقت، از امروز میخوام درست زندگی کنم 😂زندگی همین الان داره اتفاق میفته؛ مسئولیت هست، کار هست، محبت هست، اشتباه و جبران هم هست.حرف فقط اینه که پشت همهی اینا یه «منِ جدا» که زندگی رو هدایت کنه پیدا نمیشه.و شاید پایان جستجو هم پیدا کردن جواب آخر نباشه؛ فقط روشن بشه که از اول چیزی گم نشده بود که لازم باشه این همه دنبالش بگردیم.@Hich6o
وقتی توهمِ «من هستم» دیگر وجود نداشته باشد، دیگر هیچ امکانی برای وجودِ «تو هستی» باقی نمیماند که این «من هستمِ» غیرواقعی بتواند به آن کمکی بکند... هیچ چیزی برای هیچکس در اینجا وجود ندارد.#نیل_دنهام@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدم
سوالی بود بپرسید جواب میدمسلام و دروداینجا یه بدن هست که داره حس میکنه و متعلق به زندگیه و یه نفر هم داره فکر میکنه، حرف میزنه و قصه میگه... و کسی که خبر داره که این حس ها و صحبت ها هستاین کسی که خبر داره کیه! ؟؟و کلا اگر من لازم نبود الان چرا هست!؟؟#جوابهمین که میگی «یه نفر داره فکر میکنه» و بعد «یه کسی هم هست که از فکرها خبر داره»، دوباره دوتا آدم ساختیم 😄مثلاً صدای ماشین میاد و شنیده میشه.واقعاً لازمه یه «کسی» توی سرت نشسته باشه که صدا رو بشنوه؟یا گرسنگی میاد و حس میشه. لازمه یکی پشت بدن وایساده باشه و گرسنگی رو تماشا کنه؟فکر میاد، حس میاد، صدا شنیده میشه، حتی فکرِ «من از اینا خبر دارم» هم میاد.اما وقتی میپرسی اون کسی که خبر داره کیه؟بگرد ببین واقعاً «کسی» پیدا میشه؟ یا فقط خبر داشتن و تجربه کردن هست؟ 😉و اینکه «اگه من لازم نبود چرا هست؟»اتفاقاً حرف اینه که حسِ من هست؛ ولی اون شخصِ جدایی که این حس ادعا میکنه هست، پیدا نمیشه.مثل خواب که «منِ داخل خواب» هست و کلی هم داستان داره؛ ولی وقتی بیدار میشی میبینی اون آدمی که فکر میکردی واقعاً اونجاست، فقط بخشی از خود خواب بوده. 😁@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدمشما جواب نمیدید،مدام تکرار میکنید...بله توهم جدایی و دوگانگی ولی بهرحال این توهم واقعی و موجوده و مسبب رنج ودرد#جوابنه، کسی نمیگه درد و رنج نیست. درد هست، رنج هم هست.حرف سر اینه که چون حس میکنی «منِ جدا هستم»، دلیل نمیشه واقعاً یه «منِ جدا» وجود داشته باشه.مثلاً تو خواب از یه چیزی میترسی؛ ترست واقعیه، ولی چیزی که ازش ترسیدی ممکنه اصلاً واقعی نباشه.اینجا هم رنج هست، ولی اون «منی» که میگه این رنج مال منه، پیدا نمیشه.درد هست؛ صاحبِ جدا براش پیدا نمیشه.همین. 🙃مثل تپش قلب؛ تپش کاملاً واقعیه، ولی «تپشدهنده»ای پشت قلب ننشسته که هی دکمه بزنه 😉@Hich6o