یکی از روزهای انقلاب، وقتی مأموران وارد مدرسه شدند، او و چند نفر از دوستانش از مدرسه گریختند. پس از…
انتشار: 2026/07/19 05:12 UTCدریافت: 2026/08/15 03:14 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:14 UTC
یکی از روزهای انقلاب، وقتی مأموران وارد مدرسه شدند، او و چند نفر از دوستانش از مدرسه گریختند. پس از آنکه ماجرا به گوش پدرش رسید، فقط یک جمله شنید؛ جملهای که از آن پس مسیر زندگیاش را به کلی تغییر داد.پدرش گفت: «دیگر لازم نیست به مدرسه بروی. تنها فرزند من نیازی به کار کردن هم ندارد.»اما روحیهاش با تکیه کردن به جیب دیگری، حتی اگر آن دیگری پدرش بود، سازگار نبود. چند روز پس از ترک مدرسه، به بهانه سر زدن به نخلهای پدرش، نزد مردی رفت که خشت میزد و برای مردم خانه میساخت. چند صباحی به خشتمالی پرداخت. بخشی از دستمزدش را کنار میگذاشت و باقی را خرج رفاقت با دوستانش میکرد.یکی دو سال بعد، پیشنهاد کار در شرکتی در نزدیکی محل زندگیاش دریافت کرد؛ شغلی که برای آغاز آن باید دورهای ششماهه را در زاهدان میگذراند. مادر و پدرش هر دو با رفتنش مخالف بودند و پیشنهاد کردند بهجای آن، رسیدگی به دهقانها، نخلها و مزارع را بر عهده بگیرد.ادامه دارد ...#زیور_شیبانی @hich_negar
