هستنگفت و گو از پاک و ناپاک استوز کم وبیش زلال آب و آیینهوز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پا…
انتشار: 2026/07/13 18:10 UTC
هستنگفت و گو از پاک و ناپاک استوز کم وبیش زلال آب و آیینهوز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاکدارد اندر پستوی سینههر کسی پیمانه ای دارد که پرسدچند و چون از ویگوید این ناپاک و آن پاک استاین بسان شبنم خورشیدوان بسان لیسکی لولنده در خاک استنیز من پیمانه ای دارمبا سبوی خویش ، کز آن می تراود زهرگفت و گو از دردناک افسانه ای دارمما اگر چون شبنم از پاکانیا اگر چون لیسکان ناپاکگرنگین تاج خورشیدیمورنگون ژرفنای خاکهرچه این ، آلوده ایم ، آلوده ایم ، ای مردآه ، می فهمی چه می گویم ؟ما به هست آلوده ایم ، آریهمچنان هستان هست و بودگان بوده ایم ، ای مردنه چو آن هستان اینک جاودانی نیستافسری زروش هلال آسا ، به سر هامانز افتخارمرگ پاکی ، در طریق پوکدر جوار رحمت ناراستین آسمان بغنوده ایم ، ای مردکه دگر یادی از آنان نیستور بود ، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیستگفت و گو از پاک و ناپاک استما به هست آلوده ایم ، ای پاک! و ای ناپاکپست و ناپاکیم ما هستانگر همه غمگین ، اگربی غمپاک می دانی کیان بودند ؟آن کبوترها که زد در خونشان پرپرسربی سرد سپیده دمبی جدال و جنگای به خون خویشتن آغشتگان کوچیده زین تنگ آشیان ننگای کبوترهاکاشکی پر می زد آنجا مرغ دردم ، ای کبوترهاکه من ارمستم ، اگر هوشیارگر چه می دانمبه هست آلوده مردم ، ای کبوترهادر سکوت برج بی کس مانده تان هموارنیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاویدهای پاکان ! های پاکان ! گویمی خروشم زار#مهدی_اخوان_ثالثتهران ،خرداد ماه ۱۳۳۵


