*روایت دختر سوری در محاصره داعشیها❌پدرم اسلحه آورد خانه گفت: اگر اتفاقیافتاد و من نبودم خودتان را…
انتشار: 2026/08/13 20:07 UTCدریافت: 2026/08/13 22:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 22:40 UTC
*روایت دختر سوری در محاصره داعشیها❌پدرم اسلحه آورد خانه گفت: اگر اتفاقیافتاد و من نبودم خودتان را بکشیداز پدرم پرسیدم چرا ؟؟گفت چون اگر خودتان را نکشید داعشیها بلایی سرتان میاورند.که ارزو میکنید بدنیا نیامده بودید.فردای انروز چند خانواده از خانواده های منطقه به دست داعش اسیر شدندکه پسرها و مردها و پیرمردها و پیرزنهارا سربریده و دختران و زنان را برده بودند.😰اینجا بود که مجبور شدیم یکی از خانواده را انتخاب کنیم که اگر اتفاقی افتاد همان همه ما را بکشد و در بعد هم خودش را بکشد.و در اخر برادرم که 12سال داشت به اصرار مادرم قبول کرد که این کار را انجام دهدو ما نه شب داشتیم و نه روز و واقعا در شدیدترین و سختترین شرایط روحی بودیمو مادرم باگریه به برادرم میگفت که اسلحه را از خودت جدا نکن چون هر لحظه ممکن است که اوضاع جوری شود که از ان استفاده کنی و نگذاری که ما زنده به دست این داعشیهای کافر بیافتیم و میگفت پسرم نکنه دلت به رحم بیاید که اگر دلت به رحمامد و ما را نکشتی انها به طرز فجیعی ما را میکشند..چند روزی را با این اوضاعبد و استرس شدید گذراندیم و چند روز بعد داشتم نماز صبح میخواندم که شلیک گلوله در روستا شروع شد و درگیری خیلی شدید بود همه بیدار شدیم و برادرم اسلحه را به دست گرفته بود مادرم گفت هر وقت بهت گفتم اول من رو بکش بعد سه خواهرت😔💔بعد هم خودت..درگیری تقریبا سه ساعت طول کشید ما دیگه ناامید شده بودیم و گفتیم که دیگه کار تمومه.😓🥀در همین لحظه پدرم در را باز کرد و وارد شد مادرم گفت چی شده.پدرم گفت ما درگیر نشدیم ایرانیها امدند و با داعشیهادر گیر شدند میخواهند محاصره روستا را بشکنند تا ما را از این کفار نجات بدهند.یکساعت بعد محاصره شکسته شد.🌺 خدا را شاهد میگیرم تمامی اهالی🌺روستا با دیدن نیروهای ایرانی از 🌺خوشحالی گریه شوق میکردیم و🌺بالاخره این کابوس حقیقی تمام شد.🌺 آنروزها را هیچ وقت فراموش🌺نمیکنیم که چگونه شب را بهصبح🌺و روز را به شب میرساندیم..آخرین شب جمعه ماه صفر برای شادی روح ســـــردار سلیمانی و یاران با وفایش پنج صلوات محمدی بفرستید،،،،،♥️
