🔻همراهی دکتر حسنا محمدزاده؛ شاعر، پژوهشگر و مدرس دانشگاه در آیین گرامیداشت دکتر پرویز ناتل خانلری…
انتشار: 2026/08/19 12:27 UTCدریافت: 2026/08/22 01:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 01:20 UTC
🔻همراهی دکتر حسنا محمدزاده؛ شاعر، پژوهشگر و مدرس دانشگاه در آیین گرامیداشت دکتر پرویز ناتل خانلری در وب فارسیاول شهریور ۱۴۰۵؛ سیوششمین سالروز درگذشت دکتر پرویز ناتل خانلری. یادآوری نام او در معتبرترین خبرگزاری ها و وب سایت های فارسی زبان ... سی و شش سال است که در خاک آرمیده و آثار و اندیشهاش همچنان در حافظه فرهنگی ایران زنده است.چراغداران به همین مناسبت پروندهای ویژه شامل مقالهها، اسناد، تصاویر و صداهای تازه درباره خانلری و دیگر چهرههای فرهنگی این روز منتشر میکند.پژوهشگر گرامی، اگر مقاله یا تحقیقی به ویژه درباره دکتر خانلری و نیز درباره این چهرهها دارید، در این اتفاق مهم افتخار همراهی بدهید.تماس: @Baghsanganiمهلت ارسال آثار: ۲۸ مرداد ۱۴۰۵مؤسسه پژوهشی چراغدارانمیراث دیجیتال و حافظه فرهنگی فارسیزبانانتلگرام چراغداران | اینستاگرام چراغداران | یوتیوب چراغداران
پستهای تلگرام — زنِ آتش «حسنا محمدزاده»
💠 دارِ پرسشها؛🍃مرگ و معنای زیستن در خوانش شعری از دکتر روحانگیز کراچی#روحانگیز_کراچی را بیش از هر چیز با پژوهش ارزشمند و اثرگذار او، تاریخ شعر زنان، میشناسیم؛ کتابی که جایگاه او را در مطالعات ادبی و تاریخنگاری شعر زنان تثبیت کرده است. بااینحال، شهرت علمی این اثر تااندازهای شعر او را در سایه قرار داده و کمتر به جهان شعری او، پرداختهشده است. گویی روحانگیز کراچی را بیشتر بهمثابۀ پژوهشگر شعر زنان خواندهایم تا شاعری که خود، جهانی شاعرانه و درخور تأمل آفریده است؛ جهانی که بازخوانی آن میتواند تصویری دیگر و عمیقتر از این چهرۀ ادبی به دست دهد.شعر، در عمیقترین صورت خود، تنها شیوۀ دیگری برای گفتن نیست؛ شیوۀ دیگری برای اندیشیدن است. گاهی یک تصویر شاعرانه، بیش از آنکه وصف چیزی در جهان باشد، پرسشی درباره خودِ جهان در خود دارد. در این حالت، دیگر با تصاویر زیباییشناس مواجه نیستیم؛ شعر به قلمرو پرسش از هستی، معنا، مرگ و جایگاه انسان در جهان قدم گذاشته است. بعضی از شعرهای روحانگیز کراچی را میتوان از همین منظر خواند.برای مثال در شعر زیر، نقطۀ عزیمت شاعر یک پرسش است:«چرا...؟ماه مردهای هرروز به خانهام میآیدتا وامدار زیستنم کندمگر در انتهای تمام قصهها جهان نمیمیردوَ من به دار پرسشها آویخته نمیشوم؟»«چرا» یک پرسش علّی نیست؛ شاعر نمیپرسد چرا ماه مرده است یا چرا به خانه میآید. پرسش او به خودِ وضعیت هستی میرسد. ماه معمولاً نماد روشنایی، تداوم و حضور است و مرگ نماد پایان و فقدان است، اما نکته مهم این است که این ماهِ مرده، «هرروز» به خانه شاعر میآید؛ یعنی مرگ یکبار اتفاق نمیافتد؛ این تعبیر، مرگ را از یک حادثۀ نهایی به یک تجربه روزمره تبدیل میکند. انسان هرروز زندگی میکند، اما همین زندگی روزانه، همزمان مواجههای با فناپذیری است. «ماه مرده» در اینجا میتواند صورت شاعرانه همان آگاهیای باشد که به انسان یادآوری میکند زندگی قطعی و پایدار نیست. در تفکر هایدگر، انسان موجودی است که «بودن» خود را در افق مرگ تجربه میکند. مرگ چیزی نیست که فقط در پایان زندگی به سراغ ما بیاید؛ امکان مرگ از اکنون در ساختار زندگی ما حضور دارد و مهمتر از این حضور، پارادوکسی است که با سطر: «تا وامدار زیستنم کند»، شکل میگیرد. چرا چیزی که «مرده» است باید انسان را وامدار زندگی کند؟ شاید آگاهی از مرگ، انسان را به زندگی بدهکار میکند، یعنی اگر مرگ نبود، زندگی نیز این شدت و ارزش را پیدا نمیکرد. محدود بودن زمان است که تجربه زیستن را معنادار میکند. بنابراین، «ماه مرده» در شعر فقط نشانه مرگ نیست؛ یادآور ارزش زندگی است.در سطر: «مگر در انتهای تمام قصهها جهان نمیمیرد؟» دامنۀ پرسش ناگهان از «من» به «جهان» گسترش پیدا میکند. مسئله دیگر فقط مرگ فرد نیست؛ فناپذیری جهان است. «تمام قصهها» نیز تعبیر ظریفی است. قصه اساساً ساختاری دارد که از آغاز بهسوی پایان حرکت میکند، اما اگر «جهان» نیز قصهای باشد، آیا آن نیز پایان دارد؟ اینجا شعر از تجربۀ شخصی مرگ به یک پرسش کیهانی میرسد: «اگر هر چیزی پایانپذیر است، معنای بودن چیست؟»اما از منظر نگارنده مهمترین سطر شعر این است: «و من به دار پرسشها آویخته نمیشوم؟» انسانِ شعر موجودی است که از پرسیدن رهایی ندارد. میپرسد:جهان چرا وجود دارد؟ زندگی چه معنایی دارد؟مرگ چیست؟ و اگر همهچیز پایان مییابد، چرا باید زیست؟ اما پاسخ قطعی در دسترس نیست. از این منظر، تعبیر «دار پرسشها» را به کار میبرد، یعنی همانگونه که انسان نمیتواند از مرگ بگریزد، نمیتواند از آگاهی و پرسش نیز بگریزد؛ اما نکتۀ قابلتوجه این است که شاعر تسلیم پوچی نشده که اگر شده بود، دیگر پرسشی وجود نداشت. پس هنوز میل به معنا زنده است؛ بنابراین، شعر در مرز میان یأس و مقاومت ایستاده است. اروین یالوم در رواندرمانی اگزیستانسیالیسم از چهار دغدغه بنیادی سخن میگوید: «مرگ»، «آزادی»، «انزوا» و «بیمعنایی»این شعر آشکارا با دو محور مرگ و معنا درگیر است که در یکدیگر ادغامشدهاند. «ماه مرده» آگاهی از مرگ را وارد زندگی میکند؛ «انتهای تمام قصهها» مسئلۀ پایان را به جهان تعمیم میدهد؛ و «دار پرسشها» نشان میدهد که نتیجۀ این آگاهی، پرسش از معناست. همین پرسش است که او را از زندگیِ بیتأمل جدا میکند. اگر بخواهم لایههای زیرین معنا در این شعر را در یک سطر خلاصه کنم این خواهد بود که:«مرگآگاهی، زندگی را از روزمرگی بیرون میآورد و آن را به مسئله تبدیل میکند.»یا:«آنچه انسان را از مرگ جدا میکند، لزوماً پاسخ نیست؛ گاهی خودِ پرسیدن است.»بهاینترتیب شعر کراچی از یک پرسش ساده به یک وضعیت فلسفی میرسد.#حسنا_محمدزاده 🔸 شعر از گزینه اشعار روحانگیز کراچی منتشرشده در نشر مروارید (۱۳۹۶) انتخاب شده است.🥀 @hosna_mohamadzade
به من قدرت بده تا ببخشایم. زیرا آن که میبخشاید از همه بزرگتر است. زیرا میدانم مرا یارای فراموشی نیست. مِشا سِلیموویچ📚 رمان مرگ و درویش🥀 @hosna_mohamadzade
🎼 زن آتش🎤 شعر و صدا: #حسنا_محمدزاده 🥀 @hosna_mohamadzade
زنِ آتشزنِ آتش از تيرۀ كوه بوديه كوهي كه تونل شد و جاده شدچهلسال اونورتر چشمهاش،يه شب از دل ابر آبستنی زاده شدچهلسال دائم تكون خورد، امّا نريختبرای به خورشيد پيوستن آماده شدزنِ آتش از تيرۀ سنگ بوديه سنگی كه عاشق نمیشد، وليخودش عشقِ بالفطره بودبه سودای تنديسبودن تراشيدنشنفهميدن امّا چه جوری تشعشع گرفتچه جوری جهان ريخت در انحنای تنشزنِ آتش از تيرۀ آب بوديه آبی كه جاری شد، امّا زمينگيرِ دريای هيچكس نشد موهاش امتدادِ دُمِ اسبای وحشی بودموهاش رام دستای هيچكس نشد زنِ آتش از تيرۀ باد بوديه بادی كه ـ هرچند تأخير كرد ـشبی در ركاب قلمهای توفنده دنيا رو تسخير كرديه پل بود مابين بود و نبودنفهميد آخر، عدم بوده از اوّلش يا وجودتو چشماش دو تا گوی يخبسته داشتميگن روحِ زيبايیشو منجمد كرده بودنفهميد هيچكس نگاهش به كی خورد و چشماش چی ديد؟! كه هرچی زنه رو زمين بند انگشتهاشو بريدنفهميد هيچكس چرا خاك شد تكتك عضوهاشچرا میوزيد اونور مويرگهاش بادی شديد؟!چرا ناگهان قطرهای خون شد و ريخت روی خودشچرا از همون قطرهخون شعلهای بیهوا سركشيد؟چرا عنكبوتا شبی تار بستند دور گلوش... به گردن گرفتند خون صداشو درختای بيد؟ردش كردن از صافی تنگ و بیشكلِ مرگ و جنونسوا شد رو ديوارههای نگاهش سياه از سفيدتنش دستهدسته كبوتر شد و دستهدسته كلاغچه گنجشكهایی كه از روزن دكمههاش میپريد!يكی داشت دنبالِهم قفلای قلبشو وامیكردنفهميد چی شد كه دستای خشكش شدن شاكليدنفهميد چی شد كه تحليل رفتند آيينههاشنفهميد چی شد فقط تكتك ناخناشو جويدولي من خبر دارم: اون سرِّ ناگفته چشم تو بود...... كه اون شب ـ كه مو بر تن لحظهها راست میشد ـ دميد[زن آتش از تيرۀ خواب بوديه خوابي كه بیوقفه تأويل شداوايل با تنهايی درگير بودولی رفتهرفته به تنهایی تبديل شد برای همينه كه ماهو بغل ميكنهبرای همينه كه دائم ويار غزل میكنهكه بخيه نمیخواد زخمای باز دلشكه میرقصه دنيا به ساز دلش]#دکتر حسنا محمدزاده 📚 زن آتشt.me/+GiELeFq7o4c1Zjk0
یادداشتی به مناسبت زادروز عباس زریاب خویی؛پیوند میان نوآوری و حافظه تاریخی عباس زریابخویی و مسئلۀ تداوم در گسست شعر معاصرعباس زریاب خویی در نگاه خود به شعر معاصر، بر پیوند میان نوآوری و حافظۀ تاریخی زبان تأکید میکند. او اگرچه ضرورت تحوّل شعر را متناسب با تغییرات اجتماعی و فرهنگی میپذیرد، بر این باور است که زبان شاعرانه نمیتواند از ریشههای تاریخی خود جدا شود.سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حسنا محمدزاده؛ شاعر، پژوهشگر و مدرس دانشگاه: تحولات شعر معاصر فارسی را نمیتوان صرفاً در تغییر قالبها و عبور از وزن و ساختارهای کلاسیک خلاصه کرد؛ زیرا آنچه در ژرفای این دگرگونی رخ داده، تغییر در شیوۀ ادراک جهان و نسبت انسان معاصر با زبان و تجربۀ تاریخی بودهاست. از این منظر، مسئلۀ اصلی شعر نو، نه گسستن از گذشته، بلکه چگونگی گفتوگو با میراث فرهنگی در افقی تازه است.📎 ibna.ir/x6JsC@Chraghdaran
در سالروز درگذشت #هوشنگ_ابتهاج (سایه)، عموماً کارنامۀ او از منظر شعرهای تغزلی، لحن حماسی-اجتماعی یا نوآوریهای نیماییاش بازخوانی میشود؛ اما فراتر از کلمات و وزنها، حیاتِ شعری سایه در فضایی از سکوتها، نجواها و پژواکهای درونی است. #سایه تنها شاعرِ واژهها نیست، بلکه معمارِ جهانی شنیداری است؛ جهانی که در آن غیابِ معشوق، دردِ رنج و زمزمههای طبیعت، طنینِ ماندگارِ روحِ انسانی است که مرگ و زمان را به صدا درمیآورد و «شنیدن» شیوهای برای ادراک جهان میشود؛ «آواز غم» شعری است که در آن احساسی شخصی به «حضوری صوتی» بدل میشود؛ یعنی خودِ غم، تبدیل به آواز میشود: «خاموشم امادارم به آوازِ غمِ خود میدهم گوش وقتی کسی آواز میخواندخاموش باید بود غم داستانی تازه سر کردهستاینجا سراپا گوش باید بود»در این سطرها ـ بهویژه در سطر «دارم به آوازِ غمِ خود میدهم گوش» ـ موضوعِ شنیدن، جهانِ بیرون نیست، بلکه درونِ خودِ شاعر است. ترکیب «آوازِ غم»، غم را از مفهومی انتزاعی عبور میدهد و به «صدا» بدل میکند. مردمِ عادی میگویند: «غم دارم»، «غمگینم» یا «درد دارم»؛ اما شاعر از «آوازِ غم» سخن میگوید. این بدان معناست که غم، حالتی روانی و خاموش نیست، بلکه موجودی شنیداری است که نه سخن میگوید و نه فریاد میزند، بلکه «آواز میخواند».این شعر پیوندِ عجیبی با شعرِ «در این سرای بیکسی» دارد. در آن شعر با مجموعهای از صداهایی مواجهیم که رخ نمیدهند: «کسی به در نمیزند»، «پرنده پر نمیزند»، «درِ سحر نمیزند»، «یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند»، «ندا به گوش کر نمیزند»، «کسی تبر نمیزند». این تکرار، صرفاً تکرارِ یک فعل نیست؛ شاعر به جای آنکه متکلفانه بگوید «اینجا پر از سکوت است»، جهان را چنان بازمیآفریند که صدا باید اتفاق بیفتد، اما نمیافتد. به بیان دیگر، در جهان شعری سایه حتی سکوت نیز به صورت امری شنیداری تجربه میشود و «شنیدن» به مسئلهای پدیدارشناختی بدل میشود، اما در شعر «آواز غم» شنونده و شنیدهشونده در یک وجود گرد هم آمدهاند. از اینرو، میتوان از مفهوم «خودِ شنیداری» سخن گفت؛ بهاینمعنا که انسان فقط کسی نیست که جهان را میشنود، بلکه گاه خود به جهانی بدل میشود که باید به آن گوش فرا داد. بدینسان، «رنج» ـ بهعنون آخرین قلمروِ خاموشِ انسان ـ نیز شنیدنی میشود.«صدا» در شعرهای سایه میچرخد و هر بار به شیوهای نو پدیدار میشود. در شعر «ارغوان»، انسانِ محبوس امکان گفتگو با انسانهای دیگر را ندارد؛ ازاینرو طبیعت (ارغوان) را مخاطب قرار میدهد تا در نهایت، ارغوان نغمۀ ناخواندۀ او را بخواند و به «زبان و دهانِ شاعر» تبدیل شود:«ارغوانم آنجاستارغوانم تنهاستارغوانم دارد میگرید...چون دلِ من که چنین خونآلودهر دم از دیده فرو میریزد[...]تو بخوان نغمۀ ناخواندۀ منارغوان،شاخۀ همخونِ جدا ماندۀ من...»در شعر «در این سرای بیکسی»، با صداهای غایب و انسدادِ ارتباط مواجه بودیم که باعث رکود جهان میشد. در «ارغوان»، با صدای محبوسی روبهروییم که میخواهد آزاد شود. در نهایت هم گریۀ ارغوان و گریۀ خونآلودِ شاعر یکی میشوند؛ یعنی شاعر حس درونی خود را به درخت واگذار میکند تا طبیعت بارِ رنجِ او را به دوش بکشد. مرز میان شنونده و شنیدهشونده در این شعر سیّال است. این امر صرفاً یک صنعت ادبی (تشخیص/جانبخشی) نیست، بلکه نشاندهندۀ ظهور یک «سوژۀ شنیداری» است که در آن، طبیعت هم مخاطب است و هم گوینده.#حسنا_محمدزاده نوزدهم مردادماه ۱۴۰۵🥀 @hosna_mohamadzade

