آمدن، رفتن، دویدنعشق ورزیدندر غم انسان نشستنپابه به پای شادمانی های مردم پای کوبیدنکار کردن.. کار ک…
انتشار: 2026/04/04 17:24 UTCدریافت: 2026/08/22 11:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 11:13 UTC
آمدن، رفتن، دویدنعشق ورزیدندر غم انسان نشستنپابه به پای شادمانی های مردم پای کوبیدنکار کردن.. کار کردن.. آرمیدنچشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدناز سبوی تازه آب پاک نوشیدنهم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندندر تله افتاده آهو بچگان را شیر دادنکار کردن.. کار کردن.. آرمیدنیا شبی برفی پیش آتش ها نشستندل به رویاهای گرم شعله بستنآری.. آری.. زندگی زیباستزندگی آتشگهی دیرینه پا برجاستگر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداستورنه خاموش است و خاموشی گناه ماستسیاوش کسرایی
پستهای تلگرام — ایدئولوژی
ستاره دیده فرو بست و آرمید بیاشراب نور به رگهای شب دوید بیاز بس به دامن شب اشک انتظارم ریختگل سپیده شکفت و سحر دمید بیاشهاب یاد تو در آسمان خاطر منپیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیاز بس نشستم و با شب حدیث غم گقتمز غصه رنگ من و رنگ شب پرید بیابه وقت مرگم اگر تازه میکنی دیداربه هوش باش که هنگام آن رسید بیابه گامهای کسان میبرم گمان که توییدلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیانیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشتکنون که دست سحر دانه دانه چید بیاامید خاطر سیمین دل شکسته توییمرا مخواه ازین بیش ناامید بیاسیمین بهبهانی
درین سرای بیکسی، کسی به در نمیزندبه دشت پُرمَلال ما پرنده پر نمیزندیکی ز شبگرفتگان چراغ برنمیکُنَدکسی به کوچهسارِ شب، درِ سحر نمیزندنشستهام در انتظار این غبار بیسواردریغ کز شبی چنین، سپیده سر نمیزندگذرگهیست پُرسِتَم که اندرو بهغیر غمیکی صلای آشنا، به رهگذر نمیزندسایه
باز بارانبا ترانهبا گُهَرهای فراوانمیخورد بر بام خانهمن به پشت شیشه تنهاایستاده:در گذرهارودها راه اوفتادهشاد و خّرمیک - دو سه گنجشک پُرگوباز هر دممیپرند اینسو و آنسومیخورد بر شیشه و درمُشت و سیلیآسمان امروز دیگرنیست نیلییادم آرد روز بارانگردش یک روز دیرینخوب و شیرینتوی جنگلهای گیلان:کودکی ده ساله بودمشاد و خّرمنرم و نازکچُست و چابکبا دو پای کودکانهمیدویدم همچو آهو،میپریدم از سرِ جو،دور میگشتم ز خانهمیشنیدم از پرندهداستانهای نهانیاز لبِ بادِ وزندهرازهای زندگانیبس گوارا بود باران!به! چه زیبا بود باران!میشنیدم اندر این گوهرفشانیرازهای جاودانی, پندهای آسمانی:«بشنو از من، کودکِ من!پیش چشم مرد فردازندگانی - خواه تیره، خواه روشن -هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا! گلچین گیلانی
شنیدم که در وقت نزع روانبه هرمز چنین گفت نوشیروانکه خاطر نگهدار درویش باشنه در بند آسایش خویش باشنیاساید اندر دیار تو کسچو آسایش خویش جویی و بسنیاید به نزدیک دانا پسندشبان خفته و گرگ در گوسفندبرو پاس درویش محتاج دارکه شاه از رعیت بود تاجداررعیت چو بیخند و سلطان درختدرخت، ای پسر، باشد از بیخ سختمکن تا توانی دل خلق ریشوگر میکنی میکنی بیخ خویشاگر جادهای بایدت مستقیمره پارسایان امید است و بیمطبیعت شود مرد را بخردیبه امید نیکی و بیم بدیگر این هر دو در پادشه یافتیدر اقلیم و ملکش پنه یافتیکه بخشایش آرد بر امیدواربه امید بخشایش کردگارگزند کسانش نیاید پسندکه ترسد که در ملکش آید گزندوگر در سرشت وی این خوی نیستدر آن کشور آسودگی بوی نیستاگر پای بندی رضا پیش گیروگر یک سواری سر خویش گیرفراخی در آن مرز و کشور مخواهکه دلتنگ بینی رعیت ز شاهز مستکبران دلاور بترساز آن کاو نترسد ز داور بترسدگر کشور آباد بیند به خوابکه دارد دل اهل کشور خرابخرابی و بدنامی آید ز جوررسد پیش بین این سخن را به غوررعیت نشاید به بیداد کشتکه مر سلطنت را پناهند و پشتمراعات دهقان کن از بهر خویشکه مزدور خوشدل کند کار بیشمروت نباشد بدی با کسیکز او نیکویی دیده باشی بسیشنیدم که خسرو به شیرویه گفتدر آن دم که چشمش زدیدن بخفتبر آن باش تا هرچه نیت کنینظر در صلاح رعیت کنیالا تا نپیچی سر از عدل و رایکه مردم ز دستت نپیچند پایگریزد رعیت ز بیدادگرکند نام زشتش به گیتی سمربسی بر نیاید که بنیاد خودبکند آن که بنهاد بنیاد بدخرابی کند مرد شمشیر زننه چندان که دود دل طفل و زنچراغی که بیوه زنی برفروختبسی دیده باشی که شهری بسوختاز آن بهرهورتر در آفاق کیستکه در ملکرانی به انصاف زیستچو نوبت رسد زین جهان غربتشترحم فرستند بر تربتشبد و نیک مردم چو میبگذرندهمان به که نامت به نیکی برندخداترس را بر رعیت گمارکه معمار ملک است پرهیزگاربد اندیش توست آن و خونخوار خلقکه نفع تو جوید در آزار خلقریاست به دست کسانی خطاستکه از دستشان دستها برخداستنکوکارپرور نبیند بدیچو بد پروری خصم خون خودیمکافات موذی به مالش مکنکه بیخش برآورد باید ز بنمکن صبر بر عامل ظلم دوستکه از فربهی بایدش کند پوستسر گرگ باید هم اول بریدنه چون گوسفندان مردم دریدچه خوش گفت بازارگانی اسیرچو گردش گرفتند دزدان به تیرچو مردانگی آید از رهزنانچه مردان لشکر، چه خیل زنانشهنشه که بازارگان را بخستدر خیر بر شهر و لشکر ببستکی آن جا دگر هوشمندان روندچو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟نکو بایدت نام و نیکی قبولنکو دار بازارگان و رسولبزرگان مسافر به جان پرورندکه نام نکویی به عالم برندتبه گردد آن مملکت عن قریبکز او خاطر آزرده آید غریبغریب آشنا باش و سیاح دوستکه سیاح جلاب نام نکوستنکو دار ضیف و مسافر عزیزوز آسیبشان بر حذر باش نیزز بیگانه پرهیز کردن نکوستکه دشمن توان بود در زی دوستغریبی که پر فتنه باشد سرشمیازار و بیرون کن از کشورشتو گر خشم بر وی نگیری رواستکه خود خوی بد دشمنش در قفاستوگر پارسی باشدش زاد و بومبه صنعاش مفرست و سقلاب و رومهم آن جا امانش مده تا به چاشتنشاید بلا بر دگر کس گماشتکه گویند برگشته باد آن زمینکز او مردم آیند بیرون چنینقدیمان خود را بیفزای قدرکه هرگز نیاید ز پرورده غدرچو خدمتگزاریت گردد کهنحق سالیانش فرامش مکنگر او را هرم دست خدمت ببستتو را بر کرم همچنان دست هستشنیدم که شاپور دم در کشیدچو خسرو به رسمش قلم در کشیدچو شد حالش از بینوایی تباهنبشت این حکایت به نزدیک شاهچو بذل تو کردم جوانی خویشبه هنگام پیری مرانم ز پیشعمل گر دهی مرد منعم شناسکه مفلس ندارد ز سلطان هراسچو مفلس فرو برد گردن به دوشاز او بر نیاید دگر جز خروشچو مشرف دو دست از امانت بداشتبباید بر او ناظری بر گماشتور او نیز در ساخت با خاطرشز مشرف عمل بر کن و ناظرشخدا ترس باید امانت گزارامین کز تو ترسد امینش مدارامین باید از داور اندیشناکنه از رفع دیوان و زجر و هلاکبیفشان و بشمار و فارغ نشینکه از صد یکی را نبینی امیندو همجنس دیرینه را همقلمنباید فرستاد یک جا به همچه دانی که همدست گردند و یاریکی دزد باشد، یکی پردهدارچو دزدان ز هم باک دارند و بیمرود در میان کاروانی سلیمیکی را که معزول کردی ز جاهچو چندی برآید ببخشش گناهبر آوردن کام امیدواربه از قید بندی شکستن هزارنویسنده را گر ستون عملبیفتد، نبرد طناب املبه فرمانبران بر شه دادگرپدروار خشم آورد بر پسرگهش میزند تا شود دردناکگهی میکند آبش از دیده پاکچو نرمی کنی خصم گردد دلیروگر خشم گیری شوند از تو سیردرشتی و نرمی به هم در به استچو رگزن که جراح و مرهم نه استجوانمرد و خوش خوی و بخشنده باشچو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاشسعدی، بوستان
تاب بنفشه میدهد طرّهٔ مشکسای توپردهٔ غنچه میدرد خندهٔ دلگشای توای گل خوشنسیمِ من بلبلِ خویش را مسوزکز سر صدق میکند شب همه شب دعای تومن که ملول گشتمی از نفس فرشتگانقال و مقال عالَمی میکشم از برای تودولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخارگوشهٔ تاج سلطنت میشکند گدای توخرقهٔ زهد و جام مِی گر چه نه درخور همنداین همه نقش میزنم از جهت رضای توشور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سرکاین سر پُر هوس شود خاک در سرای توشاهنشین چشم من تکیهگه خیال توستجای دعاست شاه من بیتو مباد جای توخوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسنحافظ ِخوشکلام شد مرغِ سخنسرایِ تو
به کجا چنین شتابان ؟گون از نسیم پرسیددل من گرفته زین جاهوس سفر نداری ؟به غبار این بیابانهمه آرزویم اما...چه کنم که بسته پایمبه کجا چنین شتابانبه هر آن کجا که باشدبه جز این سرا سرایمسفرت بخیر اماتو و دوستی خدا راچو از این کویر وحشتبه سلامتی گذشتیبه شکوفه ها ، به بارانبرسان سلام ما را...محمدرضا شفیعی کدکنی