یوهان یورکُف سفارش غذا داده بود. اسم رو که دیدم فکر کردم ممکنه یه کی نمکبازی در آورده باشه و اسم…
انتشار: 2026/06/27 15:22 UTC
یوهان یورکُف سفارش غذا داده بود. اسم رو که دیدم فکر کردم ممکنه یه کی نمکبازی در آورده باشه و اسم اکانت اسنپش رو این گذاشته باشه. زنگ زدم تا مطمئن بشم. با لهجه روسی، فارسی رو مثل بلبل حرف میزد. گفتم«سلام یوهان؟» گفت«سالام، جوونم؟». غذا رو سریع رسوندم سفارت…رفتم از خانم خلفی بسته رو تحویل بگیرم که برسونم به آقای یکتا. خانوم یه دستش- با ناخنهای مانیکوریِ براقِ رنگِ نسکافهای - به کیسه بود یه دستش هم به آیفون ۱۷ پرومکس. داشت همزمان بستهای که باید تحویل میگرفتم رو کفنپیچ میکرد. وسط کار یه لحظه وایساد، چشمها و مژههای کاشتش رو بست، آب دهنش رو قورت داد، نفس گرفت تا مثل یوزپلنگِ در خطر انقراض بپره به شکارش:«تو اصلاً کجای زندگی من بودی که حالا اینطوری...». حرفش رو میخوره و بسته رو با دعوا میده دستم. اگه میتونست منم میزد. نزد. نتونست. نمیشد. شاید تو مرامش دست رو مرد بلندکردن نیست. نمیدونم. اومدم بیرون و در رو محکم بست.دو دقیقه ایستادم و رو به در بسته گفتم خانم چه قشنگ گفتی:«کجای زندگی من بودی؟» چه سؤال خوبیه. میشه تا صبح برای جوابش گریه کرد به خدا. حالا یه سؤال قشنگتر بگم؟ من خودم کجای زندگی خودم بودم؟ میدونی تو خاطراتِ ده سالِ گذشتهی خانوادهم هم نیستم؟ میدونی اسم خیلی از بچههای فامیل که این چندسال به دنیا اومدن رو بلد نیستم؟ میدونی چندتا عروس و داماد تو فامیل اومده که اگه بیرون ببینمشون نمیشناسمشون؟ چقدر سفر تفریحی به خودم بدهکار باشم خوبه؟ هر سفری رفتم یا واسه سیلزدهها بوده یا زلزلهزده یا جنگزدهها. پا قدم رو داری؟ من هرجا رسیدم یکی بغل میخواسته گریه کنه آروم بشه. هیچکس نگفت انقدر نرو تو فکر غرق میشی! هيچکس نپرسید تو که توی قلبت چند ریشتر زلزله اومده، الان خوبی؟ هیچکس نگفت مشتی یه آتشبس با خودت بکن اینطوری که از دست میری همش تو جنگی! نگفت دیگه.. چیکار کنم؟ کجا شکایت ببرم خودشون شاکی نباشن؟ مردم گرفتارن تو هم حوصلهداریها. پاشو برو بهشت زهرا بخواب تو یکی از این قبرها یه کم استراحت کن طفلی..سید مصطفی موسوی @ir_tavabin