ایستاده بود در بهارخوابِ خانهای وسط سنگ سیاهِ شیراز. داشت گریهی سر صبحش را میکرد. موهای مشکی و بلند و فِر را شانه میزد. شانه میزد و اشک میریخت. گنجشکها هم روی درخت داشتند جیک میزدند، داشتند گریه میکردند. باد خنک که لای درختها میپیچید هم شاخههای نارنج را به گریه انداخته بود. خانه صدایی نداشت. انگار همه صد هزار سال است که مرده باشند. فوارهی حوض آبی و دایرهایِ حیاط هم داشت آب روی آب میانداخت و گریه میکرد..@ir_tavabin