زال ارچه مویِ چون پَرِ زاغ آرزو کندبر زاغ کِی محبت عنقا برافکند؟یعقوب هم به دیدهٔ معنی بُوَد ضریرگر…
انتشار: 2026/07/14 22:35 UTCویرایش: 2026/08/01 00:06 UTCدریافت: 2026/08/01 00:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:06 UTC
زال ارچه مویِ چون پَرِ زاغ آرزو کندبر زاغ کِی محبت عنقا برافکند؟یعقوب هم به دیدهٔ معنی بُوَد ضریرگر مِهر یوسفی به یهودا برافکند؟بهرام ننگرد به براهام چون نظربر خان و خوان لُنبَکِ سقا برافکند...«خاقانی شَروانی»سرودههای شاعر دیرآشنا، خاقانی شروانی، سرشار است از اشارات هوشمندانه و بدیع و باریک به دانشهای گوناگون روزگار او، از طب و نجوم و هیئت و کلام و منطق تا ادیان و مذاهب و اساطیر؛ به ویژه اساطیر سامی و داستانهای ملی ایران. در همین چند بیت از قصیدهٔ بلند رخسار صبح، در کنار اشاره به داستان مشهور یعقوب و ماجرایی که او با فرزندانش داشته، به دو داستان زال و داستان براهام جهود و لنبک آبکش از شاهنامه به زیبایی اشاره شده. داستان براهام جهود و لنبک آبکش که در بخش پادشاهی بهرام گور آمده، در کنار رویکرد و پیام اخلاقی، مایههای نظرگیری از طنز را نیز در خود دارد. بهرام گور، این مردمیترین پادشاه ایرانی، برای آنکه مردمان و کارگزاران خود را بیازماید، ناشناس به شهر میرود. در آنجا با دو مرد با سرشتی کاملاً متفاوت مواجه میشود. یکی براهام جهود، که شخصی است بسیار ثروتمند اما به خساست و تنگچشمی مشهور، به گونهای که حاضر نیست چیزی از دارایی خود را با دیگران قسمت کند. و دیگری لنبک آبکش که مردی فقیر است و از راه سقایی روزگار میگذراند؛ با این حال، هرچه در طول روز به دست میآورد، صرف پذیرایی از مهمانان خود میکند و چیزی برای فردا نمیاندوزد. بهرام ابتدا به خانهٔ براهام میرود. او با وجود ثروت فراوان، بهرام را خوار میدارد و از پذیرایی شایسته خودداری میکند. سپس به خانهٔ لنبک میرود. لنبک با آنکه چیزی در خانه ندارد، مهمانش را چند روز در خانه نگه میدارد و برای پذیرایی از او حتی حاضر میشود وسایل کسب و کار محقر خود را بفروشد. در پایان، بهرام پس از آشکار کردن هویت خود، میان آن دو داوری میکند. او لنبک را به سبب جوانمردی و بخشندگیاش میستاید و مورد لطف و پاداش قرار میدهد و در مقابل، براهام را به خاطر خساست نکوهش میکند و دستور میدهد ثروت بسیارش به لنبک بخشیده شود.تلمیح خاقانی به داستان براهام جهود و لنبک آبکش از این جهت جالب توجه است و اهمیت ویژه دارد که این روایت، برخلاف داستانهای مشهور شاهنامه مانند داستان جمشید و زال و رستم و سیاوش و کیخسرو، هرگز به حافظهٔ عمومی فرهنگ ایرانی راه نیافته. این داستان نه موضوع نقاشیهای رایج بود، نه در نقلهای عامیانه شهرتی داشت. در شعر فارسی نیز تا جایی که به خاطر دارم اشاره چندانی به آن نشده است.بدین قرار، وقتی خاقانی تنها با آوردن دو نامِ «براهام» و «لنبک»، تداعیگر تمام این داستان در ذهن و ضمیر مخاطب سخنشناس خود میشود، میتواند قرینهٔ نیرومندی به حساب آید که او شاهنامه را با دقت مطالعه کرده و تنها به داستانهای مشهور آن بسنده نکرده است. چنین تلمیحی این حدس را قوّت میبخشد که آشنایی خاقانی با شخصیتهای داستانهای شاهنامه بیش از آنکه حاصل آشنایی عمومی با فرهنگ ایرانی باشد، نشاندهندهٔ مطالعهٔ مستقیم متن شاهنامه از سوی او بوده است.@irajrezaie

