«حکیما چو کس نیست، گفتن چه سود؟!»سخن دانای توس است در دیباچهٔ شاهنامه در ابیات مشهوری که به ستایش خ…
انتشار: 2026/07/18 18:02 UTCویرایش: 2026/08/01 00:06 UTCدریافت: 2026/08/06 00:47 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 00:47 UTC
«حکیما چو کس نیست، گفتن چه سود؟!»سخن دانای توس است در دیباچهٔ شاهنامه در ابیات مشهوری که به ستایش خرد اختصاص یافته. گفتار فردوسی در ستایش خرد، در فرهنگی که خردستیزی سکهٔ رایج آن بوده، از کمال اهمیت برخوردار است. فردوسی اگرچه اثرش را با نام خداوند جان و خرد آغاز کره اما گویا این ستایش را کافی ندانسته و بیدرنگ پیش از هر سخن دیگری، از آفرینش عالم و آدم و حتی ستایش پیغمبر، در گفتاری مستقل به ستایش خرد روی آورده است. او میدانسته که وصف خرد در آغاز یک چنین کتاب سترگی، موافق ذوق و پسند زمانهٔ او نخواهد بود؛ با این همه، برای آنکه ارج و ارزش خرد را یادآور شود، وصف آن را در چنین جایگاهی درخور دانسته است. از همین رو، گویی از جانب مخاطبِ خردمند، از خود میخواهد در همین جایی که آغاز روایت است، هرچه درباره خرد میداند بازگوید تا شنوندگان بهرهمند شوند. او در ادامه پس از آنکه خرد را از دیگر بخششهای یزدان برتر میداند، به راهنمایی و دلگشایی و دستگیری آن به هر دو سرای درنگ و تأکید میورزد. نیکی و بدی، شادمانی و اندوهناکی، و سرافرازی و خواری آدمیان را از خرد میانگارد. آن گاه از گفتار مرد خردمندی که نامش پیدا نیست و بعید نیست خود راوی باشد، میگوید: آن کس که نیندیشیده به کاری دست یازد و خرد را پیشاپیش انجام هر عملی به کار نگیرد، از فرجام کار خود، دچار پشیمانی گشته، به درد و اندوه گرفتار خواهد آمد. کنون ای خرمند وصفِ خرد / بدین جایگه گفتن اندرخورد کنون تا چه داری بیار از خرد/ که گوش سراینده زو برخورد خرد بهتر از هرچه ایزدت داد/ ستایش خرد را بِه از راهِ دادخرد رهنمای و خرد دلگشای/ خرد دست گیرد به هر دو سرایازو شادمانی و زویت غمیست/ و زویت فزونی و زویت کمیست خرد تیره و مرد روشنروان/ نباشد همی شادمان یک زمانچه گفت آن خردمند مردِ خرد/ که دانا ز گفتار او برخوردکسی کو خرد را ندارد ز پیش/ دلش گردد از کردهی خویش ریشهُشیوار دیوانه خواند ورا/ همان خویش بیگانه داند وراازویی به هر دو سرای ارجمند/ گسستهخرد پای دارد به بندخرد چشمِ جان است چون بنگری/ تو بیچشم شادان جهان نَسْپَریفردوسی، که سخن را از آسمان به زمین آورده و دیگر بار به اوج علّیین رسانده، با همهٔ مایه و توش و توان سخنوریاش، اعتراف میکند که ستایش جان و خرد را چنان که باید نمیتواند ادا کند. وانگهی، گیرم که او حق سخن را ادا کند چه کسی را توان فهم و دریافت آن است؟فرزانهٔ توس که دادِ سخن را به تمامی داده و البته در ادامهٔ روایت بلند و کوهپیکر خویش نیز ضمن داستانها و توصیف کار و کردار شخصیتها، هر جا که لازم دیده، بارها زبان به ستایش خرد و انسان خردمند گشوده، ناگهان در نهیب و هشداری، این خودگویه را که طنین عاطفی بس عمیق و دردناکی دارد بر زبان میآورد: «حکیما چو کس نیست، گفتن چه سود؟!» حقا که در این سخن، نه فقط تنهایی حکیم، بلکه تنهایی انسانهای خردمند روزگاران دیروز و امروز ایران را میتوان در نظر آورد؛ خاصه در عصری که غوغاسالاران و جنگطلبان، بیکمترین بهرهای از خرد، از هر سو سیطره دارند و بر طبل جنگ میکوبند. جنگی که رهاوردش چیزی نیست جز تباهی و ویرانی و نابودی ایران. و جز جاهلان و کاسبان جنگ، کیست تا نداند آنجا که جنگ آغاز میشود، زندگی پایان مییابد.ایرج رضایی@irajrezaie

