یک روز خالهها و داییهایم را برای ناهار دعوت کردیم، دمدمای رسیدن مهمان ها آمد پیشم و گفت: پیام دا…
انتشار: 2026/08/17 10:03 UTCدریافت: 2026/08/17 15:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 15:25 UTC
یک روز خالهها و داییهایم را برای ناهار دعوت کردیم، دمدمای رسیدن مهمان ها آمد پیشم و گفت: پیام دادن علیرضا رو دارن میارن لشکر، علیرضا نوری یکی از پاسدارهای لشکر بود، چهار پنج روزی می شد خبر شهادتش در سوریه پیچیده بود، گفتم: حالا چه کار کنیم؟ حسابی رفت توی هم، همه هم و غمش رفتن و رسیدن به مراسم وداع بود، گفتم: پس زود سفره رو می ندازم که بتونی خودت رو برسونی، همه که غذایشان را خوردند، پا شد و معذرت خواهی کرد که یکی از بچه های لشکر شهید شده است و باید برود برای وداع. رفت توی اتاق و پیراهن مشکی را از تنش بیرون آورد و یک لباس آبی تیره پوشید، پرسیدم: چرا مشکیت رو در آوردی؟ گفت: نمیخوام تو مجلس شهید مشکی بپوشم!🌷شهید محسن حججی🌷📚 کتاب "سربلند"🌐 @Iran_Iran🇮🇷 telegram.me/Iran_Iran

