اگر چه تاریکیبخشهایی از جهان رافتح کرده استاماهنوز خورشیدکوهستانی دارد برای گریه کردن پستانهای آواز…
انتشار: 2026/08/07 17:12 UTCدریافت: 2026/08/19 11:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 11:25 UTC
اگر چه تاریکیبخشهایی از جهان رافتح کرده استاماهنوز خورشیدکوهستانی دارد برای گریه کردن پستانهای آوازخوانت راسرودی نو بیاموزچشمهای افسونگرت راافسونی دیگرپروانه ای کهزیرپوستت پرواز میکندآفتابگردان های گم شده راپیدا خواهد کرد#محرم_نجفپور#آقای_امپراتور#شعرایران_و_جهان#شعارمعاصر#شعرکوتاه#شعر
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — ایرانیان شعر
ملولم از غم دوران، سبک دوشی کن، ای ساقیببر این کوه محنت را، که بر دلها گران آمد#هلالی_جغتایی
همچو شبنم، آب می گردم ز تاب عارضشتا ز گلبرگ لب او می ربایم بوس را #طغرای_مشهدی
.پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرمپیش از آنکه پرده فرو افتدپیش از پژمردن آخرین گل، بر آنم که زندگی کنمبر آنم که عشق بورزمبرآنم که باشم. در این جهان ظلمانیدر این روزگار سرشار از فجایعدر این دنیای پر از کینهنزد کسانی که نیازمند منندکسانی که نیازمند ایشانمتا دریابم ،شگفتی کنم ، باز شناسم.که ام؟که می توانم باشم؟که می خواهم باشم؟تا روزها بی ثمرنماندساعت ها جان یابدلحظه ها گران بار شودهنگامی که می خندمهنگامی که می گریمهنگامی که لب فرو می بندمدر سفرم به سوی توبه سوی خودبه سوی خداکه راهیست ناشناختهپر خارناهموارراهی که باری در آن گام می گذارمکه قدم نهاده امو سر بازگشت ندارمبی آنکه دیده باشم شکوفایی گل ها رابی آنکه شنیده باشم خروش رودها رابی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیاتاکنون مرگ می تواند فراز آیداکنون می توانم به راه افتماکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام.#مارگوت_بیکل
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد چون عموماً عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و اعتقادات خودشان سعی میکنند که با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدر است ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقتی است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید. #بوف_کور#صادق_هدایت@Irani_yan_sher
ماریا! ماریا! ماریا!راهم بده ماریا!تاب کوچه را ندارمراهم نمی دهی ؟می خواهیگونه هایم گودمزه از دست دادهچشیده ی خاص و عامبیایم پیشت؟با صدایی بی دندان بگویم به تو:اینک شده ام مردی قابل اعتماد؟ماریانگاهم کنپشتم خمیده شددر کوچهمردمچشم تنگ می کنندچشم هایی از چهل سال ولگردی فرسودهمردمچربی چربی گواتر چهار طبقه شان را سوراخ می کنندبر نان کپک زده ی نوازش هنوز بر جای مانده دندان هایممی خنددهق هق باران بر پیاده روهاپیاده روهای وگردولگردانی در محاصره آبولگردانی خیسکه می لیسندجنازه های فرو رفته در سنگفرش کوچه هابر مژه های خاکستریآریبر مژه ی تکه های یخ ِ سرماجاری استاشکآریپوزه ی بارانمی مکدعابرانبا چشمان بسته ی لوله های آبدر درشکه هابرق ميزنندپهلواناناز پُرخوریمی ترکندمردممی چکداز لای شکاف هاپیه تنشانجاری می شونددر آب کدردرشکه هانان های مکیدهشامی های دندان گزیدهماریاآیا می شود در گوشِ فربهحرف محبت زده؟پرنده گرسنه استپرنده پرصداستپرنده به آواز زنده استمنماریامنمردممردی سایهمرد که قی کرده است او راشب مسلولدر دست کثیفِ خیابان ِ پرسنایامن همینم که هستمقبولم داری ؟ماریاراهم بده!می بینیانگشتانممتشنج می فشرندخرخره ی آهنی ِ زنگِ درتماریا!کوچهجنگل جانوران وحشی استببینبر گویمنه جای انگشتجای زخم استدر را باز کندرد دارممی بینیفرورفته استدر چشممسنجاق سردر را باز کردخوشگل منقشنگماز من نترسنخواهی یافتبرگردن گوآسایممانند کوهی مرطوباجتماع شکم ِ عرق کرده ی زنان رامی دانی ؟زندگی منغرق استهزاران عشق بزگ پاکهزارانعشق کوچک ناپاکنترسدر این روزگار سیاهِ خیانتاز کف داده ام هزار چهره ام رالشکر معشوقه های مایاکوفسکی رااما باور کندر قلب من دیوانهمعشوقه هایمخاندانی پرسلاله اندخاندانی همه شهبانوماریا!با برهنگی ِ آزرم کریزتبا لرزه ی پر دلهره اتبیانزدیکم شوبده به منمعصومیت ِ لبانت رامن و دلم هرگز نبوده ام با هم تا یک بهارو در زندگی ِ مننبوده استجز یک صد نوبهارماریا تیان مراد شاعران استما،من،جسمممنسر تا پامَردَمنمی خواهمجز جسمتدر طلب جسمتمسیحی وار می گویمخدایا برسان روزی ام راقوتِ لایموتم راماریامال من شو !ماریامی ترسم از یاد ببرم اسمت رابه سان شاعرانکه می ترسند از یاد ببرندآن کلمه راکه زاده شد از شکنجه ی شبآن کلمه راکه می نماید همتراز خدااما همیشه به یاد خواهم داشتجسمت رااماهمیشه دوست خواهم داشتجسمت رااماهمیشه پاس خوهم داشتجسمت رابدان سان که سربازيجنگش درهم شکستهبی کس و بی مصرفپاس می داردتنها پای برجای مانده اش راماریامرا نمی خواهی ؟مرا نمی خواهیافسوس بایدباز بکشم بار قلبم رابا درد و با اندوهآن سان که سگیبازمی کشد تا لانهاشکریزانپایش راکه از جا کنده است قطارمن با همه ی خون قلبمبا رخت یکدست سفید قلبمبا گل های خاکی که چسبیده است به آنباز می گردمبه جاده...#ولاديمير_ماياكوفسكي
تو در میان آتش شعرهایمشکفته می شوی و من بوسه زندگی بخش و جاودانه شدن را همینجا به تو خواهم دادتو به اندازه زادگاه من زیباییزیبا بمان... #ناظم_حکمت