میآمد از برج ویران، مردی که خاکستری بودخرد و خراب و خمیده، تصویر ویرانتری بودمردی که در خوابهایش…
انتشار: 2026/06/27 07:51 UTC
میآمد از برج ویران، مردی که خاکستری بودخرد و خراب و خمیده، تصویر ویرانتری بودمردی که در خوابهایش، همواره یک باغ میسوختوآن سوی کابوسهایش، خورشید نیلوفری بودوقتی که سنگ بزرگی، بر قلب آینه میزدمیگفت خود را شکستم، کان خود نه من؛ دیگری بودمیگفت با خود: کجا رفت آن ذهن پالودۀ پاک؟ذهنی که از هرچه جز مهر، بیگانه بود و بری بود.افسوس از آن طفل ساده که برگبرگ کتابشزیبا و رنگین و روشن؛ تصویر خوشباوری بودطفلی که تا دیوها را مثل سلیمان ببنددزیباترین آرزویش، یک قصه انگشتری بودافسوس از آن دل که بعد از پایان هر قصه تا صبح مانند نارنجِ جادو، آبستنِ صد پَری بوددردا که دیریست دیگر، شور سحرخیزیاش نیستآن چشمهایی که هر صبح، خورشید را مشتری بوددردا که دیریست دیگر، زنگ کدورت گرفتهستآیینهای کز صباحت، صد صبح، روشنگری بوداکنون به زردی نشستهست، از جِرم تخدیر و تدخینانگشتهایی که روزی، مثل قلم جوهری بودحسین منزوی#استوریInstagram.com/iranian_poets_mag▪️شاعران ایران ▫️@iranian_poets_mag






