هنگامی که هدف جنگ از آزادسازی سرزمینهای اشغالی به ادامه نبرد در خاک عراق تغییر کرد، به نظر میرسد…
انتشار: 2026/08/01 14:14 UTCدریافت: 2026/08/02 09:22 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 09:22 UTC
هنگامی که هدف جنگ از آزادسازی سرزمینهای اشغالی به ادامه نبرد در خاک عراق تغییر کرد، به نظر میرسد همان اعتماد بیش از اندازه به «روحیه» و بیاعتنایی روزافزون به محدودیتهای نظامی، بر تصمیمگیریها غلبه یافت. نتیجه، سالهایی طولانی از فرسایش، عملیاتهای پرهزینه و دستاوردهای محدود بود؛ تجربهای که از نگاه بسیاری از منتقدان، نشان داد انگیزه و ایمان، هر اندازه هم ارزشمند باشند، جایگزین برنامهریزی و محاسبه نظامی نمیشوند.اما همین برداشت، به تدریج از حوزه نظامی فراتر رفت و به اقتصاد، سیاست، علم و مدیریت نیز سرایت کرد. از این پس، هر مسئله پیچیدهای میتوانست با یک راهحل «انقلابی» حل شود؛ راهحلی که معمولن نیازی به پذیرش قواعد شناختهشده نداشت.نمونههای این نگرش در دهههای بعد فراوان شد. از وعدههای بزرگ اقتصادی گرفته تا طرحهای فناورانه و پروژههایی که قرار بود ایران را در زمانی کوتاه به جایگاهی بیسابقه در جهان برسانند. در بسیاری از این موارد، ادعاها بسیار بزرگتر از شواهد بودند و هرگاه واقعیت خلاف آنها را نشان میداد، پروژه بدون توضیح کافی به فراموشی سپرده میشد و جای خود را به وعدهای تازه میداد.شاید هیچ دورهای به اندازه دولت محمود احمدینژاد این نوع نگاه را نمایندگی نکند. دولتی که با شعارهایی چون «مدیریت جهان» و نفی بسیاری از قواعد متعارف اداره کشور روی کار آمد. همزمان، افزایش بیسابقه قیمت نفت، منابع مالی عظیمی را در اختیار دولت قرار داد؛ درآمدی که برآوردها آن را تا هشتصد میلیارد دلار هم نشان میدهند. بسیاری از موفقیتهایی که بعدها طرفداران آن دولت برمیشمردند، بیش از آنکه محصول کیفیت سیاستگذاری باشد، نتیجه همین درآمد استثنایی نفتی بود. به بیان دیگر، اگر اقتصاد ایران در همان سالها با بحرانی به مراتب عمیقتر روبهرو نشد، یکی از مهمترین دلایل آن، وجود این پشتوانه مالی کمسابقه بود؛ پشتوانهای که در نهایت نیز نتوانست مانع بر جای ماندن آثار بلندمدت بسیاری از تصمیمات آن دوره شود.همین الگو را میتوان در چهرههایی مانند حجتالله عبدالملکی نیز مشاهده کرد. او سالها با ارائه راهحلی که مدعی بود میتوان با سرمایهی یک میلیون نومانی شغل ایجاد کرد، یا با مجموعهای از تصمیمات ساده، ایران را در «افق تمدنی» به قدرت اول جهان تبدیل کرد، نمونهای از همین شیوه اندیشیدن را نمایندگی میکرد. مسئله، درست یا غلط بودن یک فرمول اقتصادی نبود؛ مسئله این بود که پیچیدهترین مسائل توسعه، به چند راهحل ساده و انقلابی تقلیل داده میشد؛ گویی قواعد اقتصاد نیز، مانند بسیاری از قواعد دیگر، با اراده قابل تعلیقاند.همین نگاه در سیاست خارجی نیز خود را نشان داد. در سالهای دولت احمدینژاد، پرونده هستهای ایران به شورای امنیت سازمان ملل متحد ارجاع شد، مجموعهای از قطعنامههای الزامآور علیه ایران صادر شد و کشور ذیل فصل هفتم منشور ملل متحد قرار گرفت. فارغ از داوریهای سیاسی درباره آن دوره، تردیدی نیست که این روند، زمینهساز بخش مهمی از تحریمهای خُردکنندهی اقتصادی و امنیتی سالهای بعد شد و نتیجهی نهایی آن هم دو جنگ خانمانبرانداز بود. مستعان ۱۱۰ را نیز باید در همین چارچوب دید. این دستگاه صرفن یک پروژه شکستخورده نبود؛ نمادی بود از نوعی شیوه اندیشیدن. شیوهای که در آن، نمایش بر آزمون، ادعا بر شواهد و وفاداری بر تخصص اولویت پیدا میکند. در چنین فضایی، مسئله اصلی این نیست که دستگاه واقعن کار میکند یا نه؛ مهم آن است که روایت آن، با تصویری که حکومت میخواهد از خود ارائه دهد، سازگار باشد.شاید مهمترین ویژگی این الگو، نحوه مواجهه آن با شکست باشد. در نظامهای مبتنی بر آزمون و نقد، شکست بخشی از فرایند یادگیری است؛ فرضیه رد میشود، خطا اصلاح میشود و تجربهای تازه شکل میگیرد. اما در ساختاری که مشروعیت خود را بر نمایش موفقیت بنا کرده است، پذیرش شکست دشوار میشود. از این رو، پروژههای ناموفق اغلب بیسروصدا کنار گذاشته میشوند، مسئولیتها مبهم میمانند و روایت رسمی تا حد امکان تغییر میکند تا با واقعیت ناسازگار به نظر نرسد.از این منظر، مستعان ۱۱۰ بیش از آنکه یک دستگاه باشد، یک نشانه است؛ نشانه ساختاری که در آن مرز میان واقعیت و نمایش، میان علم و تبلیغات، و میان تخصص و وفاداری سیاسی به تدریج کمرنگ میشود. جامعهای که در آن چنین الگویی به قاعده تبدیل شود، دیر یا زود ناچار خواهد شد بهای برخورد با «واقعیت سخت» را بپردازد. زیرا واقعیت را میتوان برای مدتی انکار کرد، اما نمیتوان برای همیشه جایگزینی برای آن ساخت.#جغد_مینروا