حسین جان!مرا ببخشرحیم قمیشیحسین!من از وقتی خودم را شناختم، برای تو رخت سیاه میپوشیدم، سینه میزدم،…
انتشار: 2026/06/25 19:33 UTC
حسین جان!مرا ببخشرحیم قمیشیحسین!من از وقتی خودم را شناختم، برای تو رخت سیاه میپوشیدم، سینه میزدم، زنجیر میزدم، عزادار تو بودم.در روضههای ساده، برای تنهایی و بیکسیات میگریستم. حتما یادت هست، از همهی آنها که میگفتند؛ الکی هم برای حسین گریه کنید، ثواب دارد، چقدر بدم میآمد. آخر چرا الکی!؟ چرا ادای گریه کردن را بیاورم!تو همه چیزت را داده بودی تا از عقیدهات دست نکشی، وقتی میدانستی ممکن است جانت را هم، از دست بدهی، زنده ماندن را التماس نکردی! با حاکمان ظلم بیعت نکردی.حسین! تو با چشم خودت کشته شدن فرزندانت را دیدی، برادرانت را، یاران باوفایت را، دوستان همراه و همدلت را، تو حتی آب را هم برای خودت التماس نکردی، آن وقت من ادای گریه در بیاورم؟تو میدانستی دختران کوچکت، را شبانه بر زمینهای آکنده از خارهای مغیلان میکِشند، و به اسیری میبرند. و هیچ نگفتیو من، که میدانستم اسیری چیست!مثل برخی که از روضه خوانی برای تو، پول در میآورند، مثل آنها که دنبال میکروفون برای تمرین صدایشان هستند، دنبال نشان دادن بزرگی پوشالیشان، الکی هقهق کنم؟!حاشا و کلٌاحسین!تو حتما یادت هست؛وقتی شلاق خوردیم، گفتیم مگر خون ما از خون فرزندان حسین رنگینتر است. تیر خوردیم گفتیم ما کجا و آن یاران حسین کجا، از آسمان بلا بارید، گفتیم مثل خاندان حسین.حسین، تو قهرمان کودکیهایم، نوجوانیام، تو عشق جوانیام، میانسالیام، تو پناهی برای خلوت ماندنم با ظالمانی بودی که نه خدا را میشناختند، نه دردهای خلق خدا را، و ادای دیندارها را درمیآوردند، میزدند و میگفتند برای خدا میزنیم... برای خدا! مگر نه وقتی تو را کشتند، جشن گرفتند که دین خدا را، به دستور یزید، امیر مؤمنان، از دست فتنهگران و منحرفان، نجات دادیم.آنها چه میدانستند تاریخ یکسال و دو سال، و ده سال و پنجاه سال که نیست...حسین!من برای عزاداری که از تو پول نخواسته بودم، حتی سلامتی و بهشت و اینجور چیزهای کوچک را نخواستم، من که نخواستم با تو عکس یادگاری بگیرم، پیراهن سیاهم را نمایش دهم، نه من خود تو را دوست داشتم، دیده بودم مادرم بیهیچ منتی دوستت داشت، پدرم برایت احترام قائل بود، دوستانم نامت را زمزمه میکردند و آرام جان میدادند. تا دردشان فراموششان شود.ولی حالاببخش مراکه دیگر نیستم...از وقتی که عزاداری تو را عدهای مصادره کردند، پس و پیش از عزاداریات برای حاکمان دعا کردند، گفتند حسین تنها برای ماست، خواستند با نام تو هر ظلمی را توجیه کنند. از وقتی احساس کردم یزید هم برایت سینه میزند، به بهانه تو، خون بهناحق ریخته شده هزاران جوان را توجیه میکنند، میزنند و یاحسین میگویند...دلم شکسته، همه آن آمال کودکیهایم فروریخته، آرزوهایم دزدیده شدهو نتوانستم تو را از دست دشمنانت در بیاورم، عزادارایهای نمایشیات را رها کردم... گریه کردنهای بازیگری را گذاشتمو مات و مبهوت ماندمآنها که به حسین رحم نکنندبه چه رحم میکنند!؟حسین جان! مرا ببخش که نتوانستم همان مجلس کوچک ساده و بیریای عزای تو را حفظ کنم. صدای بلندگو هایشان بلند بود، بودجه داشتند، محافظ داشتند، زندان داشتند، شلاق داشتند، صدا داشتند و سیما.و من ترسیدم کشته شوم، ترسیدم پس از مرگم بگویند فتنهگری دیگر را کشتیم، بگویند اسلام را نجات دادیم!حسین!من و بسیاری، این روزها تنها شدهایممیدانم اگر هزار و پانصد سال از خدا عمر میگرفتیو امروز زنده بودیتو هم تنها بودیبه دیوار تکیه میزدیاینها که دیوانهوار حسین حسین میگویندچرا مرام حسینچرا اندیشه حسینچرا راه حسین را نمیجویند...و تو باز شهید میشدیباز سرت را بر نیزهها کردهمیچرخاندند؛یک خروج کرده از دین خدابه دستور خداکشته شد...حسین جان ما را ببخشکه گذاشتیم تاریخ تکرار شودو باز تو تنها بمانیبا همان عده اندککه دستانشانبسته استو باز تو شورشی شدهایو دین خدا را آنها تعریف میکنندکه هم زندان دارند، هم شلاقو هم چوبههای دار...و کاخهاییکه در آنبرایت عزاداری میکنند!#فرهیختگان راهی به رهایی