سیدعلی خمینی را به هرمز بفرستیدآقای سید علی خمینی چنان برعلیه صلح داد سخن داده که به هرکسی که از صل…
انتشار: 2026/07/12 08:27 UTC
سیدعلی خمینی را به هرمز بفرستیدآقای سید علی خمینی چنان برعلیه صلح داد سخن داده که به هرکسی که از صلح هم دم بزند تاخته و مذاکره برای صلح را خیانت خوانده است. مذاکره برای صلح است نه برای جنگ. مگر کسی برای اینکه صلح نکند مذاکره می کند؟دامن زدن به سطحی نگری و گسترش فضای هیجانی با منطق وخرد وتدبیر سازگار نیست.بد نیست ایشان و کسانی که همانند ایشان سخن میگویند به یکی از جزایر ایرانی همانند بوموسی بروند و مدتی درسنگرها با رزمتدگان همنشین شوند و آنگاه همین شعارهای تند را تکرار کنند. خوب است به سواحل جنوبی بروند و زندگی بر باد رفته صیادان را ببینند. خوب است به اقتصاد درهم شکسته جزایر ایرانی بیاندیشند. درهم شکسنگی اقتصاد کشور حتما برای همانند ایشان اهمیتی ندارد. کاش مجبور بودند برای در آوردن لقمهای نان همنشبن کارگران مملکت شوند. این همه شعار هیچ اعتباری خلق نمیکند. سخن رزمنده ای که از هرمزگان و زندگی در چادر و گرمای بالا ورطوبت زیاد به گوش ایشان و همانند ایشان نرسیده است؟اسدالله ترکاشوند۲۱تیر ماه ۴۰۵#فرهیختگان راهی به رهایی
پستهای تلگرام — فرهیختگان
👆ما در جهانی زندگی میکنیم که «شرافت» به حاشیه رانده شده و «رانت» به جایِ دانش، در صدر نشسته است. جایی که سیاست، مردِ دانش و آموزش را پشتِ فرمانِ پرایدِ فرسوده نشانده و پزشکِ رانتی را درکنار استخر. سیاستی که «عزت»را به«خوار» و «ثروتمند» را به« هار» مبدل کرده است....دانستم که بیماریِ قلبِ من، از تپش نبود؛ از دیدنِ این وارونگی بود.#معلمان #عدالت_اجتماعی #نابرابری #جامعه_ایران#منتخب_فرهیختگان#فرهیختگان؛ راهی به رهایی
🔴 وقتی منزلت و درآمد از یکدیگر جدا میشوندگاهی یک روایت شخصی، حتی اگر نتوان جزئیات آن را مستقلاً راستیآزمایی کرد، میتواند بهانهای برای طرح یک پرسش اجتماعی مهم باشد:جامعه به چه کسانی منزلت میدهد و به چه کسانی امکان یک زندگی متناسب با منزلت حرفهایشان؟محمد اهلی کلخوران در یادداشت پیش رو دو مواجهه شخصی را کنار یکدیگر قرار داده است.در نخستین روایت، با معلم دوران کودکیاش روبهرو میشود؛ معلمی که سالها بعد پشت فرمان یک پراید فرسوده، مسافرکشی میکند.در روایت دوم، با همکلاسی سابق خود مواجه میشود که اکنون پزشک متخصص است و نویسنده، گذشته و موقعیت امروز او را نمادی از مسیر دیگری در ساختار اجتماعی ایران میبیند.این دو حکایت، بیش از آنکه درباره «معلمها» یا «پزشکان» باشند، درباره یک پرسش بزرگترند:چه اتفاقی میافتد وقتی جامعه میان ارزش اجتماعی یک حرفه، درآمد آن و مسیر دستیابی به موقعیت و ثروت تعادل برقرار نمیکند؟مسئله، فقیر بودن یک معلم یا ثروتمند بودن یک پزشک نیست. پزشک متخصص میتواند و باید متناسب با دانش، مسئولیت و سالهای طولانی آموزش خود درآمد مناسبی داشته باشد؛ همانطور که هزاران پزشک ایرانی با شرافت و مسئولیت حرفهای کار میکنند.مسئله از جایی آغاز میشود که معلم برای تأمین زندگی ناچار به شغل دوم و سوم شود، منزلت حرفهای از امنیت اقتصادی جدا شود و در سوی دیگر، ثروت به معیاری برای تحقیر دیگری تبدیل شود.نویسنده نام این وضعیت را «جابهجایی ارزشها» گذاشته است.شاید بتوان کمی دقیقتر گفت: مسئله زمانی آغاز میشود که جامعه دیگر نتواند میان دانش، تلاش، مسئولیت، منزلت و برخورداری اقتصادی نسبتی قابل دفاع برقرار کند.و در چنین وضعیتی، آنچه آسیب میبیند فقط معیشت یک گروه نیست؛ اعتماد ما به عادلانهبودن قواعد بازی اجتماعی است.✍️ محمد اهلی کلخوران📎 اصل کامل یادداشت «پراید معلم و استخر دکتر» در ادامهپراید معلم و استخر دکترمحمد اهلی کلخورانحکایت اول: چند وقت پیش، در میانِ عجله برای رسیدن به اتوبوس اردبیل به تهران، با شتاب وسایلم را جمع کردم و اسنپ گرفتم هنوز نفسم جا نیفتاده بود که سوار یک پراید دربوداغون شدم چند دقیقه بعد که از عجله و اضطرابِ رسیدن آرام شدم، نگاهی به راننده انداختم؛ خشکم زد از خجالت گیج شدم… آقای شیرآبادی بود؛ معلم سالهای دوم تا چهارم ابتداییام. چشمهایم تار شد میخواستم پیاده شوم اما دیگر امکانش نبود دستمالم را برداشتم و زیرِ پوشیدگی و ظلمت شب، پنهانی گریه کردم. آقای قاسمی پرسید: «چی شده آقا؟ ناراحتی؟» به دروغ گفتم: «عزادارم، یکی از عزیزانم فوت کرده…» در تمام مسیر منتظر بودم او به معلمیاش اشاره کند، اما او هرگز از آن دوران حرف نزد. پرسیدم: «آقا ببخشید، شغل شما چیه؟» گفت: «راننده ام…مگه نمی بینی؟؟.» همین. و من تا تهران، فقط به او فکر میکردم. حکایت دوم: مدتی بعد، برای چکآپ قلبی به بیمارستان رفتم. پس از نشست طولانی در اتاق انتظار بالاخره در اتاق معاینه، با همکلاسی دوران دبیرستانم روبرو شدم، همان که در مدرسه تراز اول شهرمان همکلاس بودیم هم کلاسی که عموما غایب و درکلاس غیر فعال بود، اما در مراسمها و راهپیماییها، ایام روز دانش آموز و ... همیشه با بلندگو در دست فعال بود.او سرش شلوغ بود. هم معلم، هم ناظم، حتی مدیر مدرسه نیز از او حساب می بردند. نوجوانی که ریش بالا و پایینی صورتش هنوزبهم وصل نشده بود فقط در امتحانات حاضرمی،شد ما هم نیز دنبال تست و کلاس کنکور و تقویت زبان انگلیسی بودیم. او حالا در میانِ درگیریهای سیاسی و نهادی، راهِ خود را باز کرده بود و پزشک قلب شده بود. کمی گپ زدیم. پرسید: «چهکار میکنی فلانی؟» گفتم: «کارمند بازنشستهام.» اصرار کرد بداند چقدر حقوق میگیرم. گفتم: «حدود ۳۰ میلیون.» نیشخندی زد و گفت: «فقط هزینه گاز استخرِ خانه من، ۳۴ میلیون است!». معاینه کرد اکو گرفت گفت EF قلبت(قدرت پمپاژ) پایینه و پرسید که چرا اینجوری شدی تو؟ تو که ورزشکاربودی؟ آنجا هم گریه پوشیده کردم و گفتم عزادارم و عزیزم را از دست داده ام... پس از خروج از درمانگاه، باز به فکر فرو رفتم… سوگنامه ای نوشتم: این سوگ، عزاداری ازدست دادن عزیزم نیست سوگِ جابهجاییِ ارزشهاست. سوگِ جامعهای که در آن، «معلم» از گفتنِ نامِ پیشهیِ پرافتخارش شرم میکند تا در چشمِ جامعه شغل معلمی کوچک نشود، و «پزشک رانتی» از هزینهیِ استخرش برای کوچک کردنِ دیگران استفاده میکند. 👇
🍐 «قورمهٔ به»؛ میوهای که بویش از بارِ کاروان میآمددر کارنامه خورش نادرمیرزا قاجار، گاهی شرح یک غذا به روایتی از محصولات و ذائقه ایرانیان در دوره قاجار تبدیل میشود.در توصیف قورمهٔ به، این بار «خداوند خانه» است که زمان مناسب پخت آن را تعیین میکند:«این خورش به ماه آخر خزان باید پخت که آبی، نیک رسیده چون رنگ دلدادگان و بر پا گردیده باشد.»اما زیباترین بخش روایت، توصیف بهِ اصفهان است؛ میوهای که نادرمیرزا آن را از حیث عطر و کیفیت بیمانند میداند:«به ایرانزمین این میوه نیکو شود، ویژه به اصفهان که در همهٔ جهان چونان نباشد به بوی...»و بعد تصویری میسازد که بیش از دستور آشپزی، به ادبیات سفر شبیه است:اگر در میان بارهای یک کاروان تنها چند دانه «به» باشد ــ حتی اگر آنها را در پنبه پیچیده و میان جامهها محکم بسته باشند ــ در دشت و بیابان، پیش از رسیدن به کاروان، عطرشان خبر از حضورشان میدهد.روایت کوتاهی از زمانی که شناخت خوراک فقط با «طعم» نبود؛ فصل، اقلیم، بو و محل روییدن محصول نیز بخشی از هویت غذا محسوب میشد.📎 اصل روایت نادرمیرزا قاجار در ادامهقورمهٔ بهخداوند خانه گفت «این خورش به ماه آخر خزان باید پخت که آبی، نیک رسیده چون رنگ دلدادگان و بر پا گردیده باشد. بدان که آبی نیز نیرودهندهٔ جان و فزایندهٔ هوش و تریاک زهرها است و به ایرانزمین این میوه نیکو شود، ویژه به اصفهان که در همهٔ جهان چونان نباشد به بوی و به همهجای برند از آن شهر. اگر در بار کاروانی چند دانه از آن باشد به پنبه پیچیده و سخت به جامه و خویش بربسته، در هامون و دشت چون بدان رسی بوی آن بیاید و بدانی که بدان بارها بِهی است.»📚 نادرمیرزا قاجار، کارنامه خورش: دستور غذاهای نادرمیرزا قاجار، بهکوشش نازیلا نظمی، نشر اطراف، ص ۱۷۲به نقل از سفرهنگار#تاریخ_خوراک #قاجار #اصفهان #کارنامه_خورش#منتخب_فرهیختگان#فرهیختگان؛ راهی به رهایی
🔴 «این زندگی، زندگی عادی نیست»🎙 محمدمهدی بهکیش، اقتصاددان: اگر اصلاح اتفاق نیفتد، فشارهای اجتماعی تغییر را تحمیل خواهند کرد🎬 ویدیو در یوتوب#منتخب_فرهیختگان#فرهیختگان؛ راهی به رهایی
🎥 مردی که جانب حقیقت را گرفت؛ مصطفی رحیمی از نگاه مصطفی ملکیانچرا مصطفی رحیمی، پس از گذشت یک قرن از تولدش، هنوز ارزش خواندن و بازخواندن دارد؟مصطفی رحیمی فقط مترجم آثار سارتر، کامو، سیمون دوبووار و برشت یا یکی از چهرههای روشنفکری ایران پیش از انقلاب نبود. نام او با یکی از قابلتأملترین اسناد فکری روزهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ نیز پیوند خورده است.رحیمی در ۱۰ دی ۱۳۵۷، در شرایطی که انقلاب به روزهای سرنوشتساز خود نزدیک میشد، نامهای سرگشاده خطاب به آیتالله خمینی نوشت:«چرا با جمهوری اسلامی مخالفم؟»او در حالی این نامه را نوشت که صریحاً با مبارزه علیه حکومت پهلوی همراه بود و حتی در آغاز نامه احترام خود به رهبری آیتالله خمینی را اعلام میکرد؛ اما درست در همان فضا درباره نوع نظامی که قرار بود جایگزین حکومت شاه شود، پرسشی بنیادین مطرح کرد:آیا میتوان حاکمیت مردم را از پیش به یک ایدئولوژی مقید کرد و همچنان آن را «جمهوری» نامید؟رحیمی پاسخ منفی میداد و مینوشت که اگر کشور جمهوری باشد، حاکمیت باید متعلق به جمهور مردم باشد و هر قیدی که این اختیار را محدود کند، اساس جمهوریت را مخدوش میکند.اهمیت نامه شاید امروز تنها در درست یا نادرست بودن تمام استدلالهای رحیمی نباشد؛ اهمیت آن در استقلال رأی روشنفکری است که در اوج یک موج تاریخی، حاضر شد برخلاف جهت غالب حرکت کند و پرسشی را مطرح کند که بسیاری طرح آن را به آینده موکول کرده بودند.حالا در صدمین سال تولد مصطفی رحیمی، مصطفی ملکیان در گفتوگو با محمد صادقی از زندگی، شخصیت، آثار و میراث فکری او میگوید؛ روشنفکری که ملکیان او را از منظر نسبتش با حقیقت بازخوانی میکند.🎙 مصطفی ملکیان در گفتوگو با محمد صادقی 🎬 «مجال گفتوگو» | مجال آنلاین#مصطفی_رحیمی #مصطفی_ملکیان #روشنفکری #تاریخ_معاصر#منتخب_فرهیختگان#فرهیختگان؛ راهی به رهایی
🔴 «غیرمحرمانه»؛ ۷۹۰ صفحه درباره انتشار فایل صوتی اعدامهای ۱۳۶۷در مرداد ۱۳۹۵ انتشار فایل صوتی جلسه آیتالله حسینعلی منتظری با اعضای هیأت مسئول اعدام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷، یکی از مهمترین اسناد مربوط به آن واقعه را پس از نزدیک به سه دهه در معرض افکار عمومی قرار داد.در آن جلسه، منتظری با صراحت شدید نسبت به اعدامها اعتراض میکند و خطاب به حاضران میگوید:«بزرگترین جنایتی که در جمهوری اسلامی شده و در تاریخ ما را محکوم میکند، به دست شما انجام شده است.»انتشار فایل در سال ۱۳۹۵ نیز خود به واقعهای سیاسی تبدیل شد و مجموعه بزرگی از واکنشهای موافق و مخالف را برانگیخت.دفتر آیتالله منتظری این واکنشها را ــ از دفاع و نقد گرفته تا نوشتههایی که به تعبیر منتشرکنندگان از «دایره ادب و نزاکت» خارج شده بود ــ در کتابی ۷۹۰ صفحهای با عنوان «غیرمحرمانه» گردآوری کرده است.در معرفی کتاب آمده است:«مجموعهٔ آن برای اطلاع مردم شریف و مخصوصاً محققین ارجمند در کتابی ٧٩٠ صفحهای با عنوان "غیرمحرمانه" منتشر گردید و اکنون فایل کامل آن را تقدیم علاقهمندان محترم مینماییم.»اهمیت چنین مجموعهای الزاماً در پذیرش همه مطالب گردآوریشده در آن نیست؛ بلکه در فراهم کردن بخشی از مواد خام برای مطالعه یکی از مناقشهبرانگیزترین و تاریکترین فصلهای تاریخ جمهوری اسلامی است.📚 کتاب «غیرمحرمانه» — مجموعه واکنشها به انتشار فایل صوتی دیدار آیتالله منتظری درباره اعدامهای تابستان ۱۳۶۷📎 فایل کامل کتاب در پست ضمیمه میشود.#حسینعلی_منتظری #اعدامهای_۱۳۶۷ #تاریخ_معاصر #کتاب#منتخب_فرهیختگان#فرهیختگان؛ راهی به رهایی