🔴 وقتی منزلت و درآمد از یکدیگر جدا میشوندگاهی یک روایت شخصی، حتی اگر نتوان جزئیات آن را مستقلاً راستیآزمایی کرد، میتواند بهانهای برای طرح یک پرسش اجتماعی مهم باشد:جامعه به چه کسانی منزلت میدهد و به چه کسانی امکان یک زندگی متناسب با منزلت حرفهایشان؟محمد اهلی کلخوران در یادداشت پیش رو دو مواجهه شخصی را کنار یکدیگر قرار داده است.در نخستین روایت، با معلم دوران کودکیاش روبهرو میشود؛ معلمی که سالها بعد پشت فرمان یک پراید فرسوده، مسافرکشی میکند.در روایت دوم، با همکلاسی سابق خود مواجه میشود که اکنون پزشک متخصص است و نویسنده، گذشته و موقعیت امروز او را نمادی از مسیر دیگری در ساختار اجتماعی ایران میبیند.این دو حکایت، بیش از آنکه درباره «معلمها» یا «پزشکان» باشند، درباره یک پرسش بزرگترند:چه اتفاقی میافتد وقتی جامعه میان ارزش اجتماعی یک حرفه، درآمد آن و مسیر دستیابی به موقعیت و ثروت تعادل برقرار نمیکند؟مسئله، فقیر بودن یک معلم یا ثروتمند بودن یک پزشک نیست. پزشک متخصص میتواند و باید متناسب با دانش، مسئولیت و سالهای طولانی آموزش خود درآمد مناسبی داشته باشد؛ همانطور که هزاران پزشک ایرانی با شرافت و مسئولیت حرفهای کار میکنند.مسئله از جایی آغاز میشود که معلم برای تأمین زندگی ناچار به شغل دوم و سوم شود، منزلت حرفهای از امنیت اقتصادی جدا شود و در سوی دیگر، ثروت به معیاری برای تحقیر دیگری تبدیل شود.نویسنده نام این وضعیت را «جابهجایی ارزشها» گذاشته است.شاید بتوان کمی دقیقتر گفت: مسئله زمانی آغاز میشود که جامعه دیگر نتواند میان دانش، تلاش، مسئولیت، منزلت و برخورداری اقتصادی نسبتی قابل دفاع برقرار کند.و در چنین وضعیتی، آنچه آسیب میبیند فقط معیشت یک گروه نیست؛ اعتماد ما به عادلانهبودن قواعد بازی اجتماعی است.✍️ محمد اهلی کلخوران📎 اصل کامل یادداشت «پراید معلم و استخر دکتر» در ادامهپراید معلم و استخر دکترمحمد اهلی کلخورانحکایت اول: چند وقت پیش، در میانِ عجله برای رسیدن به اتوبوس اردبیل به تهران، با شتاب وسایلم را جمع کردم و اسنپ گرفتم هنوز نفسم جا نیفتاده بود که سوار یک پراید دربوداغون شدم چند دقیقه بعد که از عجله و اضطرابِ رسیدن آرام شدم، نگاهی به راننده انداختم؛ خشکم زد از خجالت گیج شدم… آقای شیرآبادی بود؛ معلم سالهای دوم تا چهارم ابتداییام. چشمهایم تار شد میخواستم پیاده شوم اما دیگر امکانش نبود دستمالم را برداشتم و زیرِ پوشیدگی و ظلمت شب، پنهانی گریه کردم. آقای قاسمی پرسید: «چی شده آقا؟ ناراحتی؟» به دروغ گفتم: «عزادارم، یکی از عزیزانم فوت کرده…» در تمام مسیر منتظر بودم او به معلمیاش اشاره کند، اما او هرگز از آن دوران حرف نزد. پرسیدم: «آقا ببخشید، شغل شما چیه؟» گفت: «راننده ام…مگه نمی بینی؟؟.» همین. و من تا تهران، فقط به او فکر میکردم. حکایت دوم: مدتی بعد، برای چکآپ قلبی به بیمارستان رفتم. پس از نشست طولانی در اتاق انتظار بالاخره در اتاق معاینه، با همکلاسی دوران دبیرستانم روبرو شدم، همان که در مدرسه تراز اول شهرمان همکلاس بودیم هم کلاسی که عموما غایب و درکلاس غیر فعال بود، اما در مراسمها و راهپیماییها، ایام روز دانش آموز و ... همیشه با بلندگو در دست فعال بود.او سرش شلوغ بود. هم معلم، هم ناظم، حتی مدیر مدرسه نیز از او حساب می بردند. نوجوانی که ریش بالا و پایینی صورتش هنوزبهم وصل نشده بود فقط در امتحانات حاضرمی،شد ما هم نیز دنبال تست و کلاس کنکور و تقویت زبان انگلیسی بودیم. او حالا در میانِ درگیریهای سیاسی و نهادی، راهِ خود را باز کرده بود و پزشک قلب شده بود. کمی گپ زدیم. پرسید: «چهکار میکنی فلانی؟» گفتم: «کارمند بازنشستهام.» اصرار کرد بداند چقدر حقوق میگیرم. گفتم: «حدود ۳۰ میلیون.» نیشخندی زد و گفت: «فقط هزینه گاز استخرِ خانه من، ۳۴ میلیون است!». معاینه کرد اکو گرفت گفت EF قلبت(قدرت پمپاژ) پایینه و پرسید که چرا اینجوری شدی تو؟ تو که ورزشکاربودی؟ آنجا هم گریه پوشیده کردم و گفتم عزادارم و عزیزم را از دست داده ام... پس از خروج از درمانگاه، باز به فکر فرو رفتم… سوگنامه ای نوشتم: این سوگ، عزاداری ازدست دادن عزیزم نیست سوگِ جابهجاییِ ارزشهاست. سوگِ جامعهای که در آن، «معلم» از گفتنِ نامِ پیشهیِ پرافتخارش شرم میکند تا در چشمِ جامعه شغل معلمی کوچک نشود، و «پزشک رانتی» از هزینهیِ استخرش برای کوچک کردنِ دیگران استفاده میکند. 👇