🔻کنار یکی از مزارها پدری نشسته بود... آرام، بیصدا،اما شکستهتر از هر سنگی آنجا.گفت: «تا حالا شنیدی…
انتشار: 2026/07/16 11:46 UTC
🔻کنار یکی از مزارها پدری نشسته بود... آرام، بیصدا،اما شکستهتر از هر سنگی آنجا.گفت: «تا حالا شنیدی کسی سهتا قبر داشته باشه؟»با صدای لرزان گفتم: نه...گفت: «روزی بعد از بمبارون، تنهی راستِ پسرم رو آوردن...بیسر، همون روستای خودمون دفنش کردیم...هفت روز بعد، دست چپش رو دادن... اجازه نبش قبر نبود؛بردیمش مقبرهٔ خانوادگی...گفتیم همین دو تکه برای پدر و مادرش بسه...»بعد صدایش آرامتر شد، انگار خودش دوباره به همان خواب برگشته باشد:«شبی که حرم امام رضا بودم، پسرم اومد تو خواب... گفت بابا،منو ببر کنار دوستام، کنار معلمم...»گفت: «وقتی رسیدم میناب، از سردخونه زنگ زدن...اینبار پای چپ پسرمو دادن.آوردمش همینجا، کنار بقیه بچهها... شد سومین قبرش.»چشمش را از سنگها برنداشت و فقط یک جمله گفت؛جملهای که از همهچیز بیشتر داغ میسوزاند:«سهتا قبر داره...ولی خدا میدونه دل من هنوز دنبال کدوم تکهش میگرده.»🔻 از صفحه حسین نادری، عکاس↙️آخرین خبراصفهان:t.me/Isfahan_today%F0%9F%94%B8%D8%A7%DB%8…
