خدامراد مردی بود که سالها در کوهستان زندگی میکرد و باور داشت هر مشکلی را میتوان با بالا رفتن ا…
انتشار: 2026/07/15 04:33 UTC
خدامراد مردی بود که سالها در کوهستان زندگی میکرد و باور داشت هر مشکلی را میتوان با بالا رفتن از یک قله حل کرد.هرگاه دلش میگرفت، هرگاه رنجی داشت، هرگاه کسی دلش را میشکست، کولهاش را برمیداشت و راهی کوه میشد.یک روز، در میانهی تابستان، دلش چنان سنگین بود که تصمیم گرفت بلندترین قلهی منطقه را فتح کند.ساعتها بالا رفت، نفسش تنگ شد، پاهایش میسوخت، اما ادامه داد.وقتی به قله رسید، روی سنگی نشست و به دشتهای دور نگاه کرد.اما برخلاف همیشه، آرام نشد.باد سردی میوزید و آفتاب تند بود، اما دلش همانقدر سنگین مانده بود.خدامراد زیر لب گفت:«پس چرا سبک نمیشوم؟ من که قله را فتح کردم.»در همان لحظه پیرمردی که چوپان بود از پشت صخرهها ظاهر شد.لبخند زد و گفت:«قله را فتح کردی، اما خودت را نه.»خدامراد متعجب نگاهش کرد.پیرمرد ادامه داد:«آدمها فکر میکنند قله جایی بیرون از آنهاست. اما قلهی واقعی همان لحظهای است که تو از رنجت بالاتر میروی، نه از کوه.»خدامراد آهی کشید:«پس چرا هر بار که بالا میآیم، سبک میشوم؟»پیرمرد گفت:«چون در مسیر، رنجت را میگذاری پایین. نه اینکه قله آن را از تو بگیرد.تو در راه سبک میشوی، نه در رسیدن.»خدامراد سکوت کرد.باد آرام شد.برای اولین بار فهمید که قله فقط یک یادآوری است:یادآوری اینکه انسان همیشه میتواند از رنجش بالاتر برود، حتی اگر پاهایش روی زمین باشد.آن روز خدامراد بدون عجله از کوه پایین آمد.این بار نه برای فرار از رنج، بلکه برای روبهرو شدن با آن.و از آن روز به بعد، هرگاه دلش میگرفت، قبل از رفتن به کوه، یک قلهی کوچک درون خودش میساخت و از آن بالا میرفتجهانِ نو 🌍t.me/jahane_no