سلام نازی خانم من نزدیک ۴۵سالمه از ۲۳سالگی که مادرم فوت شد مسئولیت نگهداری پدرم با من شد و هرگر دلم…
انتشار: 2026/08/22 19:27 UTCدریافت: 2026/08/23 12:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 12:00 UTC
سلام نازی خانم من نزدیک ۴۵سالمه از ۲۳سالگی که مادرم فوت شد مسئولیت نگهداری پدرم با من شد و هرگر دلم نیومد ولش کنم نازی خانم حتی ۱بار خواهرو برادرهام ازم تشکر نکردن حتی سر یه دعوای خانوادگی گفتن چرا منت میزاری سر بابا تو که اصلا خواستگار نداشتی که بخوای شوهر کنی وگرنه ما بالاخره یه پرستار میتونستیم باهم بگیریم از ته قلبم شکست طوریکه ۱هفته کف خیابونهای تهران همه چیزو ول کردم و زدم بیرون دیدم بعد اینهمه سال راست میگن دیگه حتی تنهایی تا یه شهرستان نرفتم که حتی یه گربه منو ببینه چطور قرار بود ازدواج کنم حتی یه مهارت یاد نگرفتم اینهمه سال حتی ۱ریال سرمایه نتونستم دوام بیارم ترس بهم غلبه کرد نه پول نه مهارت نه تحصیل نه حمایتی برگشتم خونه بماند با پول گدایی ۱هفته تونستم بمونم کنار خیابون و بحدی بی تجربه بودم ازبس خونه بودم تا مرز اینکه بلاهای ناجوری سرم بیاد رفتم و کل عمرم هرجی بلا بود تو ۱هفته سرم اومد مثل گاو برگشتم تازه همون پدرم گفتم تو باید بری پزشک قانونی ببینم ۱هفته با کی بودی که خودکشی کردم و همون تایم بیمارستان دکتر اورده بودن بالا سرم واسه چک کردن پرده بکارتم الهی خیر و خوشی نبینن تک تک اعضای خانوادم وفتی به هوش اومدم فهمیدم این راه جواب نمیده برگشتم خونه هیچی نگفتم همه رفتن قرص خواب دادم بابام و اونم خوابید بیش از ۵ساعت از اعماق وجودم گریه کردم طوریکه دیگه دلیلی واسه گریه نداشتم کلی بدو بیراه به خدا و زمین و زمان و مرده و زنده خودم کردم بعد دیدم نصفه شب شوهر خواهرم بهم پیام داد که من میخوامت 😳نازی خانم به امام حسین قسم خشکم زد ها نمیتونستم چی بگم صدبار پیامشو چک کردم که نکنه مزاحمه اخه کسی هم جز خانوادم شمارمو نداشتن حتی دوست من ندارم نازی خانم تپش قلب گرفته بودم خواهرم یه آدمیه اگه بهش میگفتم تاره میگفت لابو بهش چراغ سبز نشون دادی که بهت پیام داده و خود خواهرم منو میکشت کلی فوشش دادم فردا عمم اومد دیدن بابام چون مرکز بهداشته و هر ماه یکم دارو و لوازم بهداشتی واسش میاره کل داستانو بهش گفتم عمم که شنید خیلی ناراحت شد خیلی اونم مجرد هست سنش ۳۸سالشه و گفت شمارو یکی از همکاراش شهر بیجار کردستان بهش معرفی کرده و بعد دعای شما تازه واسش یه خواستگار پیداشده بود گفت ستایش چاره تو فقط پیش نازی خانمه با گوشی خودش واسم پیش شما سرکتاب گرفت و انگار مثل خداوند سرکتاب شما ناظر زندگی من بوده و شاخ دراوردم بعد انگشتر مادرمو دادم عمم که زمان فوتش بهم داده بود تنها دارایش بود واسم بفروشه تا دعابگیرم واسه زبان بند خانوادم و اومدن خواستگار و نجات از دست خانوادم و پدر نامردم الان فقط۱۲ روزه میگذره و با اشک چشمهام و اه دلم واستون مینویسم گفتم عمه باید خودم با نازی خانم صحبت کنم بهش بگم از خدا میخوام بابت هر ثانیه آرامشی که به قلبم اومده از خدا هزاران برابرشو ارامش واستون میخوام همون داداشم که ۱۰سال ازمن کوچیکتره کلی ناسزا بهم گفت زنگ زد معذرت خواهی و گفت خواب مامانو دیده و میخواد همرو جمع کنه خونه روستایی بابارو بفروشن پولشو بهم بدن برن دنبال زندگیم واسه بابامم پرستار بگیرن حتما بعد جمعه که همه جمع شدن میگم نتیجش چی شده از خدامیخوام نازی خانم هرگز تا عمر داری غم و عصه تو دلت روی صورتت نیاد هرگز


