عشق از آغاز مشکلبود و آسانش گرفتتا که در اوجِ بهاران برگریزانش گرفتعمری از گندم نخورد و دانهدانه…
انتشار: 2026/07/01 17:48 UTC
عشق از آغاز مشکلبود و آسانش گرفتتا که در اوجِ بهاران برگریزانش گرفتعمری از گندم نخورد و دانهدانه جمعکردعشق تو آتششد و در خرمنِ جانش گرفتابرهای تیره را دید و دلش لرزید بازفالی از دیوان افکار پریشانش گرفت:“یاری اندر کس نمی بینم” غزل را حفظ بودتا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت...پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکرکرد...خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفتچند گامی دور شد، اما دلش جا ماندهبودآخرین تَهماندهی خود را به دندانش گرفتداشت از دیدار چشمان تو بر میگشت که...“محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت...#عبدالمهدینوری@joureh