🌹🔘 داستان کوتاهجغدی روی کنگرههای قدیمی دنیا نشسته بود و زندگی را تماشا میکرد؛رفتنها، ردپاها و آد…
انتشار: 2026/07/15 03:43 UTC
🌹🔘 داستان کوتاهجغدی روی کنگرههای قدیمی دنیا نشسته بود و زندگی را تماشا میکرد؛رفتنها، ردپاها و آدمهایی را که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل میبستند.جغد میدانست سنگها ترک میخورند، ستونها فرو میریزند، درها میشکنند و دیوارها ویران میشوند. بارها تاجهای شکسته و غرورهای تکهپارهشده را میان خاکستر کاخهای دنیا دیده بود.او همیشه از ناپایداری دنیا آواز میخواند و امید داشت شاید پردههای ضخیم دل آدمها با این آواز اندکی بلرزد.روزی کبوتری از آنجا گذشت. آواز جغد را که شنید، گفت:«بهتر است سکوت کنی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان میکنی. میگویند بدیمنی و جز خبر بد چیزی نداری.»دل جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند...سکوت او آسمان را افسرده کرد.آنگاه خدا به جغد فرمود:«آوازخوان کنگرههای خاکی من! چرا دیگر نمیخوانی؟ دل آسمانم گرفته است.»جغد گفت:«خدایا! آدمها مرا و آوازهایم را دوست ندارند.»خدا فرمود:«آوازهای تو بوی دلکندن میدهد و آدمها عاشق دلبستناند؛ دلبستن به هر چیز کوچک و بزرگ.تو مرغ تماشا و اندیشهای، و آنکه میبیند و میاندیشد، به هیچ چیز دل نمیبندد.دل نبستن، سختترین و زیباترین کار دنیاست.اما بخوان... همیشه بخوان...که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت، گاه تلخ.»و جغد دوباره بر کنگرههای دنیا آواز خواند؛و آنان که اهل فهم بودند، دانستند آواز او، پیام خدا و یادآور حقیقت این جهان است.─┅─═इई ❄️🌹❄️ईइ═─┅─🔹کانال تاریخی فرهنگی جوزقان در #تلگرام👇👇🆔 @jozeghan🔹کانال تاریخی فرهنگی جوزقان در #روبیکا👇👇🆔 Rubika.ir/jozeghaan
