گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد…
انتشار: 2026/07/22 17:01 UTCویرایش: 2026/08/01 00:10 UTCدریافت: 2026/08/04 19:37 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/04 19:37 UTC
گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!درراه با پرودرگار سخن می گفت:( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!او با ناراحتی گفت:من تو را کی گفتم ای یار عزیزکاین گره بگشای و گندم را بریز!آن گره را چون نیارستی گشوداین گره بگشودنت دیگر چه بود؟نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!ندا آمد که:تو مبین اندردرختی یا به چاهتو مرا بین که منم مفتاح راه#پروین_اعتصامی (シ)<) )☞🌈@kafeh_sher_//

