بغض های مانده در گلواز تاریکی تا روشنایی راهی نبودمیدان ابوذر و خیابان تیمسار فلاحی برق داشت.قبل از…
انتشار: 2026/07/13 18:01 UTC
بغض های مانده در گلواز تاریکی تا روشنایی راهی نبودمیدان ابوذر و خیابان تیمسار فلاحی برق داشت.قبل از پارک آزادگان و روبروی کافه شیکی که در قسمتی از زمین پارک و موزه دفاع مقدس ساخته شده بود. زن جوانی که دست یک دختربچه پنج ساله را در دست داشت و قبل از ما جلوی چند رهگذر دیگری را که بی توجه ازو گذشته بودند، گرفته بود، خواست تا از او جورایی بخریم، جوراب ها در کیف سنگینی بود که روی شانه انداخته بود، می گفت سه جفت دویست و پنجاه هزار تومان!گفتیم اصلا هیچوقت جوراب نمی پوشیم، در حالیکه می شد جمع شدن اشک را در چشمانش دید گفت که باردار هم هست و این جوراب ها را برای کمک به کودکی که همراهش بود بخریماهل لرستان، ساکن شهری اطراف اصفهان بود، و محل اقامت موقتش در یزد، شاهدیه و از شاهدیه برای فروش جوراب امده بود، پارک آزادگان صفائیه و شب دوباره برمی گشت شاهدیه، شوهرش هم صبح ها می رفت سر میدان دنبال کارگری، کارش هم شده بود اینک ان زن، دستفروشی!!پرسیدیم جوراب ها را چند می خری که جفتی هشتاد هزار تومان می فروشی؟ گفت هفتاد هزار تومان! پشیمان شدیم چرا پرسیدیم، گفت یک بسته دوازده تایی جوراب ازش بخریم یک میلیون ، گفت انگار کن داری به دخترت کمک می کنی، منم دخترت، یاد دو دخترمان در غربت تهران افتادیم، گفتیم پول همراهمان نیست، کارتخوان هم که نداری، گفت شماره حساب می دهد واریز کنیم، گفتیم ممکنست عابربانک پیدا نکنیم و دیر شود، گفت اشکالت نداردبسته جوراب را گرفتیم و زدیم زیر بغل و با اینکه ذهنمان هنوز درگیر ان مادر جوان و کودک همراهش بود، هم راه رفتیم و هم نوشتیماو هم زن جوان زیبایی بود مثل هزاران زن و دختر جوان ایرانی، که برای امرار معاش و پرداخت هزینه زندگی و اجاره خانه کاری شرافتمندانه انجام می دادفعلا راه می رویم و فکر می کنیممطلب را بعد سر فرصت ویرایش می کنیممحمدرضا شوق الشعراء۱۴۰۵/۴/۲۲✅توفان یزد@Toofaneyazd
