🌹مهدي در سال ۱۳۷۸ به سربازي در منطقه گيلانغرب اعزام شد و زماني كه در آنجا بود ، مسجدي را مي ساختند…
انتشار: 2026/07/11 07:26 UTC
🌹مهدي در سال ۱۳۷۸ به سربازي در منطقه گيلانغرب اعزام شد و زماني كه در آنجا بود ، مسجدي را مي ساختند كه مهدي براي كمك به آنجا مي رفت وقتي باخبر شدم به او گفتم انشاءالله خداوند در قيامت به تو كمكخواهد كرد و بعد از شهادتش يك عكس بزرگ هم از ما گرفتند و آن مسجد قرار دادند .يك بار با پدرش براي ديدن مهدي به گيلانغرب رفتيم ،آمدنش خيلي طولاني شد در اين فاصله چايي و غذا را حاضر كردم و فرشي را كنار گندم زار پهن كرديم وقتي كه مهدي آمد غذا خورديم بعد از آن ديدم كه مهدي روي خاك نشسته و نماز مي خواند دلم برايش سوخت و خيلي ناراحت شدم به او گفتم چرا روي خاك نماز مي خواني در جوابم گفت : روي خاك بهتر است زيرا انسان بيشتر به خدا نزديكتر مي شود و ازمن خواست كه يكي از چفيه هاي عموي شهيدش را برايش بفرستيم تا به عنوان جانماز از آن استفاده كند و ظاهراْ در روز شهادتش آن چفيه را به دور كمرش بسته بود .آخرين باري كه به مرخصي آمده بود از همه حلاليت مي طلبيد و همچنين به دوستانش گفته بود كه شهيد مي شود .يك شب خواب ديده بود كه بال در آورده و پرواز مي كند فرداي آن روز فرمانده شان به آنها گفته بود كه به مناسبت تولد حضرت علي (ع) به شما مرخصي داده مي شود . مهدي مي گفت كه آن روز مي خواستم پرواز كنم . وقتي كه به مرخصي آمد ما با هم به امام زاده صالح رفتيم و آنجا يك كتاب ديني براي مسئول عقيدتي شان خريد .در تاريخ ... مهدي و چند تن از سربازها براي مانور دادن به بيرون از قرارگاه رفته بودند و در هنگام پرت كردن نارنجك به طور اتفاقي تركش يكي از نارنجكها به كمر مهدي اصابت مي كند ،آن روز نيمه ماه شعبان يعني تولد حضرت مهدي (عج) بود و مهدي با زبان روزه به شهادت رسيدند و پس از سه روز جنازهاش را به تهران فرستادند آن روز فرمانده اش به ما خبر داد و گفت پاي پسرتان شكسته است و بايد شما به ملاقاتش بياييد. من و پدرش به طرف گيلانغرب حركت كرديم و در آنجا موضوع را فهميديم ساعت 5 صبح بود كه حال هم تختهايش خيلي خراب شده بود من دلهره اي عجيب داشتم و به مسجد رفتم و در آنجا خوابم برد و در خواب امام حسين (ع) را ديدم كه عمامه اي سبز رنگ بر سر داشته و همه اشاره مي كردند كه اين امام حسين (ع) است يك دفعه با صداي جيغ از خواب بيدار شدم وقتي كه به تهران آمديم همه دوستان بسيجي و دوچرخه سوارش به منزل مي آمدند و بعد از آن هم تعدادي از دوستانش به ديدن ما مي آيند و من خيلي خوشحال مي شوم .🦋🦋🦋
