💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸﷽سبک بالان عاشق﷽أین #عمار ؛أین #نواب ؛أین #متوسلیان ؛به این نداها به فراخور…
انتشار: 2026/08/22 16:10 UTCدریافت: 2026/08/22 22:16 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 22:16 UTC
💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸﷽سبک بالان عاشق﷽أین #عمار ؛أین #نواب ؛أین #متوسلیان ؛به این نداها به فراخور موقعیت ها باید #لبیک گفت ؛#انا_مع_ولاية_الفقيه ...🦋🦋🦋
پستهای تلگرام — 🌷کانال بزرگ شهدا🌷
💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸﷽سبک بالان عاشق﷽ رزمنده تیپ هوابرد ۳۳ المهدی(عج)🕊️🌷شهید مسلم نصرتاریخ تولد: ۲ / ۶ / ۱۳۵۹تاریخ شهادت: ۳۰ / ۷ / ۱۳۹۴محل تولد: فارس/ جهرم،موسویهمحل شهادت: سوریه*🌷همسرشهید← زمان خاستگاری توضیح داد شغلش نظامی است⚡️ممکن است به مأموریتهای چند هفتهای برود🍂من هم شغل نظامی خیلی دوست داشتم و مخالفتی با کارش نداشتم🌙مسلم همیشه با وضو بود و نمازهایش اول وقت، هیچ موقع ندیدم نماز شبش ترک شود.📿خدا یک دختر به ما هدیه داد که اسمش را مبینا گذاشتیم🌱پدر و مادر خودش با پدر و مادر من از لحاظ احترام گذاشتن برایش یکی بودند.👌شدت احترام گذاشتن به من و دخترمان به حدی بود که در جمعهای خانوادگی میگفتند مسلم خیلی به زن و بچهاش میرسد.🌙اگر مبینا گریه میکرد تا نیمه شب بغلش میکرد و راه میرفت تا خوابش ببرد. هیچ موقع نمیگفت من خسته هستم. خیلی صبور بود.🔅او زیاد به ماموریت میرفت اما زمان رفتنش به سوریه رفتارهایش خیلی تغییر کرده بود🥀چند روز قبل از اعزامش ما را به شیراز برد و مبینا را برای گردش به همه جا برد🍃روزی که داشت میرفت آرام و قرار نداشت🥀از این اتاق به آن اتاق میرفت🥀فکر میکنم به او الهام شده بود که این سفر بازگشتی نخواهد داشت🕊خودم هم خیلی استرس داشتم نگاهش که میکردم گریهام میگرفت🥀راوی ← موقع استراحت بود که موشک به زمین برخورد کرد💥و ترکش آن به مسلم خورد🥀خودش رفت داخل آمبولانس نشست و از خونریزی زیاد بیهوش شد🥀ترکش پشت گردنش را در بیمارستان عمل کردند🥀و دو روز هم در بیمارستان زنده بوده✨اما به دلیل خونریزی داخلی🥀در تاریخ ۳۰ مهر ماه ۱۳۹۴ به شهادت رسید*🕊️🕋#شهید_مسلم_نصر#شادی_روح_پاکش_صلوات💙🌷•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸﷽سبک بالان عاشق﷽همسر شهید مسلم نصر نقل میڪنند:از خصوصیات بارز مسلم ڪظم غیظ مسلم مثالزدنے او بود؛به یاد ندارم ڪه عصبانے شده باشد❌😤هر وقت با هم به گلزار شهدا میرفتیم، مدت زیادے میان مزار شهدا میماند و از عطر وجودشان بهره میبرد💚هر وقت تلویزیون مستند شهدا را پخش میڪرد، آرام آرام زیر لب زمزمه میڪرد شهیدان زنده اند الله اڪبر📿تا مے توانست نماز را به جماعت میخواند و نماز شبش هم ترک نمے شد حتے در سفرها و یا مأموریت هایش؛در جمع آرام و ساڪت بود، اما در منزل خودمان شلوغ و شوخطبع بود🤗در منزل در ڪارِ خانه و غذا درستڪردن به من ڪمک میڪرد.🧑🍳☕️احترام به پدر و مادر برایش در اولویت قرار داشت و به صلهرحم خیلے اهمیت میداد.#سالروزولادت🕊🌷🕊🌷🕊🌷•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸﷽سبک بالان عاشق﷽در این مقطع زمانے ڪه همگے استڪبار و گردنڪشان ستمگر ڪمر به همت تضعیف و تسلیمساختن انقلاب و نظاماسلامے با تمامے شیوههاے فرهنگے، تبلیغے، جنگ نرم و تسخیر ڪردن فڪر و ذهن جوان ما دارند، همگے ما باید در فتنهها از مسیر حق منحرف نشویم و چشم به چراغبان و روشناے راه این مسیر، مقام عظماے ولایت باشیم.✍🏼فرازے از وصیتنامه شهید مسـلم نصــر#سالروزولادت🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🌺شادی ارواح طیبه شهدا صلوات🦋الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ🦋🦋🦋
💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸﷽سبک بالان عاشق﷽📎 سیره شهید همیشه نمازهای شبش را با گریه میخواند، در مأموریت و پادگان هم که مسئول شب بود نماز شبش را میخواند، هیچ موقع ندیدم نماز شبش ترک شود، همیشه با وضو بود، به من هم میگفت داری دستت را میشوری وضو بگیر و همیشه با وضو باش، آب وضویش را خشک نمیکرد، در کمک کردن به دیگران هم نمونه بود، حتی اگر دستش خیلی خالی بود و به او رو میزدند نه نمیگفت. گاهی اوقات نمیگذاشت من متوجه کمکهایش شوم ولی به فکر همه بود، احترام زیادی به خانواده و پدر و مادرش میگذاشت، پدر و مادر خودش با پدر و مادر من از لحاظ احترام گذاشتن برایش یکی بودند، شدت احترام گذاشتن به من و دخترمان به حدی بود که در جمعهای خانوادگی میگفتند مسلم خیلی به زن و بچهاش میرسد، اگر مبینا گریه میکرد تا نیمه شب بغلش میکرد و راه میرفت تا خوابش ببرد، هیچ موقع نمیگفت من خسته هستم، خیلی صبور بود.🌷شهید مسلم نصر🌷راوی: همسر شهیدسالروزولادت شهید مسلم نصر🌷اللهـمّ صـلّ علـی محمّـد و آل محمّـد وعجّـل فـرجهــم🌷🦋🦋🦋
💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸﷽سبک بالان عاشق﷽|💔|••🍁مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته،هنوز قطرههایی از اشکهای آن روزها بر چشمانم نشسته،کجایی که به درد دلهایم گوش کنی، نیستی و من در حسرت این لحظهها نشستهام،نیستی و من بیشتر از همیشه خستهام در لابهلای برگهای زندگی،نیست برگی که از تو ننوشته باشم،نیست روزی که از تو نگفته باشم. هزار سال هم که بگذرد من در توهم حضورت نفس میکشم. من آن شانههایت را میخواهم که پناهم بود.همان یک وجب از شانهات تمام داراییام بود. من آن دستهای گرمت را میخواهم که یک عمر عبادت نوشت.با آن نگاه مهربان و آن همه خوبی، من بی تو طاقت ماندن ندارم..#همسرانه•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
•••|🥀•••#شهیدمدافعحـرمـعبدالحمیـدسالارے✍...شهید عبدالحمید سالاری سال ۱۳۵۵ در روستای سردر از توابع شهرستان حاجیآباد در استان هرمزگان به دنیا آمد، دوران کودکی تا پایان دوران راهنمایی را در زادگاهش گذراند.ایشان در ۲۶ مهرماه سال ۱۳۹۴ مصادف با چهارم ماه محرم از طریق بسیج استان سیستان و بلوچستان پس از گذراندن دورههای آموزشی در تهران برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) و مبارزه با گروههای تکفیری و داعش عازم شهر دمشق در کشور سوریه میشود و پس از زیارت حرم مطهر حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) عازم شهر حلب میشوند تا اینکه در روز سهشنبه ۳ آذر ۱۳۹۴ مصادف با دوازدهم ماه صفر به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.پیکر مطهرش پس از ورود به کشور عزیزمان ایران با شکوه خاصی در تاریخ ۱۴ آذرماه ۱۳۹۴ بر روی دستان مردم شهیدپرور بندرعباس تشییع و در تاریخ ۱۵ آذر ۱۳۹۴ در روستای سردر زادگاهش به خاک سپرده شد.از ایشان دو فرزند به نامهای محمدامین و زهرا به یادگار مانده است.[همسرشهید🌹]••🍁لحظه تحویل سال نو بدون استثناء در گلزار شهدای بندرعباس سر مزار شهدا بودیم، به شهید علی سالاری اعتقاد خاصی داشت. این شهید بزرگوار عموی بنده است. اعتقاد خاصی به ائمه علیهالسلام داشت. 10 روز محرم را در مسجد روستایمان میرفت، فقط براي عزاداري نميرفت. آنجا خادمی امام حسین علیهالسلام را میکرد، با آب و چای و ... از مهمانان امام حسین علیهالسلام پذیرایی میکرد. به دلیل عشق و علاقهای که به ائمه علیهالسلام داشت، فيلم زيارت همسرم و همرزمانش در حرم خانم رقيه سلامالله علیها را كه ميديديم، حال و هواي عبدالحميد واقعاً ديدني بود. طور خاصي منقلب شده بود. عاشق اهل بيت بود علیهالسلام و در راه عشقش هم جان داد..سال 94 بود كه گفت ميخواهد براي دفاع از حرم اهل بيت به سوريه برود. بدون اينكه حتي عضويت فعال و مستمر در بسيج داشته باشد. هيچوقت از انگيزههاي رفتن همسرم نپرسيدم. اينكه بخواهم سئوال پيچش كنم و او برايم توضيح بدهد، اما همسرم در رفتنش آنقدر مطمئن بود كه چون ديد از هرمزگان اعزامش نميكنند، اين در و آن در زد و از سيستان اعزام گرفت. ظاهراً چند نفر از دوستانش از آنجا تماس گرفته بودند كه نيروهاي داوطلب مردمي را از اينجا راحتتر ميبرند و عبدالحميد هم با عنوان اين كه اهل سيستان است، چند روزي به آن جا رفت و اعزام گرفت. جالب است كه در مراسم تشييع پيكرش، يكي از فرماندهانش ميگفت: «زمان جنگ شناسنامهها را دستكاري ميكردند و حالا محل سكونت را!» ارادت خاصي به شهدا داشت. وقتي گفت ميخواهد براي دفاع از حرم به سوريه برود، من خيلي از اوضاع منطقه خبر نداشتم. ميدانستم فتنهاي بنام داعش و تروريستهاي سلفي هستند، اما از ابعاد قضيه باخبر نبودم. بنابراين فكر ميكردم رفتن آنها آن قدرها هم پرخطر نيست. اينطور بود كه راحتتر از آن چيزي كه فكرش را بكنيد، با رفتنش موافقت كردم. هرچند اگر ميدانستم چقدر خطر دارد باز هم قبول ميكردم. به من میگفت: «اگر قبول کنند بروم سوریه حتماً میروم برای مبارزه با داعشیها و دفاع از حرم حضرت زینب (س)»؛ من مخالف رفتنش نبودم، ولی از شکنجههای داعشیها میترسیدم به او گفتم: «اگر اسیر داعشیها شوی شکنجهات میکنند!» جبهه میگرفت و میگفت: «مگر میتوانند من را اسیر کنند و شکنجهام بدهند؟!» من هم همیشه آرزو داشتم همسر شهید بشوم، حتی قبل از ازدواج، فکر نمیکردم دفعه اول که به سوریه میرود شهید می شود..•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•



