💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺آن که آرمان گراست، در بند است؛ در بند آرمان گراییِ خویش. اسیر مدینه فاضلهای است که…
انتشار: 2026/08/02 22:51 UTCدریافت: 2026/08/15 01:38 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:38 UTC
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺آن که آرمان گراست، در بند است؛ در بند آرمان گراییِ خویش. اسیر مدینه فاضلهای است که آن را حقیقت میپندارد؛ مدینهای که نه هرگز آمده و نه هرگز آن را دیده است.آن که اسیر ایدئولوژی است نیز در بند است. گرفتار نظریه و برداشتی شده که به آن ایمان آورده و خود را در چارچوب آن زندانی کرده است. چپ باشد یا راست، تفاوتی ندارد؛ او زندانی باور های خویش است، در حالی که جهان را میتوان از نگاه های بیشماری دید.آن که در آرزوی مقام معنوی یا دستیابی به قدرتی ماورایی است نیز هنوز در بند است. او میخواهد احساس کمبود درونی خود را با انباشتن دانسته های معنوی و سخنان عارفانه جبران کند. اما چنین کسی در میان آگاهی های پراکنده سرگردان است. از درون آرام و استوار نیست و ذهنی شلوغ دارد؛ و ذهن شلوغ، نه آرام است و نه قابل اعتماد. او نیز اسیر بتهای ذهنی خویش است.اما انسان آزاد، کسی است که رهایی را به راستی آموخته است؛ همان که شایسته نام مخلص است. او از این وادی ها گذشته و از این بازی ها رها شده است.چنین انسانی حتی خدا را نیز در انحصار خود نمیخواهد. آنچه از الوهیت درک کرده، بیهیچ ادعایی به هستی میسپارد. حتی فیضان این حقیقت را نیز مدیریت نمیکند؛ رهایش میکند تا هر جا که میخواهد جاری شود، بتابد و زندگی ببخشد.او هیچ چیز را در انحصار خود نمیگیرد؛ حتی اگر آن چیز، مفهوم خدا باشد. و سرانجام، حتی اندیشه آزادی را نیز رها میکند؛ زیرا میداند که در بند رهایی بودن نیز خود نوعی اسارت است.چنین انسانی ذهنی زلال و وجودی صیقل یافته دارد. او با تمام وجود دریافته است که رسیدن به رهایی، تنها با رها کردن ممکن است. وقتی درون انسان آزاد شود، رفتار و زندگی بیرونی او نیز ناگزیر رنگ آزادی میگیرد.ای دوست...رهاییِ درونی هدیه ای نیست که کسی بتواند آن را به تو ببخشد، و نه چیزی است که بتوان از دیگران گدایی کرد. رهایی، گلی است که تنها از درون انسان شکوفا میشود.و به یاد داشته باش؛آن گاه که از هر بندی رها شوی، تازه بنده خدا شدهای.بنده خدا کسی است که اسیر هیچ دلبستگی و وابستگی نیست. آنچه انجام میدهد، از سر عشق، آزادی و خرد است. چنین انسانی، انسانی الهی و خدمتگزار مردم است؛ انسانی که در حال زندگی میکند.این رهایی، مقدسترین گوهری است که یک سالک میتواند به آن دست یابد.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 1 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — متن هایی برای همه
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺دم خودمان گرم.با اینکه خیلی وقت ها معلقیم، نمی دانیم فردا چه می شود، از بعضی اتفاق ها خسته ایم و گاهی تا قعر نا امیدی و اندوه می رویم، اما باز صبح که می شود بلند می شویم، صورت مان را می شوییم، عطرمان را می زنیم، لباس خوب مان را می پوشیم و می رویم دنبال زندگی.کافه مان را می رویم، با دوستان مان حرف می زنیم، گاهی می خندیم، کارمان را انجام می دهیم و جوری رفتار می کنیم که انگار همه چیز سر جای خودش است.دم مان گرم که این همه آبرو داری می کنیم، طوری که خیلی ها حتی شک هم نمی کنند پشت این ظاهر آرام، چه جنگی در جریان است.شاید عجیب ترین ویژگی ما همین باشد، حال مان همیشه خوب نیست، اما هنوز بلدیم خوب رفتار کنیم. خسته ایم، اما بی رحم نشده ایم. زخم خورده ایم، اما هنوز زخم نمی زنیم. نا امید شده ایم، اما هنوز ته دل مان دنبال یک دلیل کوچک برای امیدوار ماندن می گردیم.ما همان آدم هایی هستیم که گاهی شب با هزار فکر می خوابیم و صبح با عطر و لبخند از خانه بیرون می آییم.خوش پوش ترین، خوش بوترین و شاید لاکچری ترین به فنا رفتگان تاریخیم.آدم هایی با قلب هایی پر از زخم، که هنوز عطر می زنند، هنوز لبخند می زنند، هنوز مهربانی می کنند و با تمام دلگیری هایشان، به زندگی احترام می گذارند.دم مان گرم، نه برای اینکه همیشه قوی بوده ایم، برای اینکه با تمام خستگی ها هنوز اجازه نداده ایم سختی های زندگی، زیبایی های درون مان را از ما بگیرد.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺خیلی وقت ها فکر می کنیم میراثی که از ما می ماند، همان چیزهایی است که در طول زندگی ساخته ایم، شغلمان، موقعیتمان، پولمان، خانه و دارایی مان، مدرک هایی که گرفته ایم و موفقیت هایی که به دست آورده ایم.اما واقعیت این است که بیشتر اینها با گذشت زمان کمرنگ می شوند و گاهی حتی فراموش می شوند.میراث واقعی ما شاید چیز دیگری باشد، حسی که در دل آدم ها به جا گذاشته ایم.اینکه وقتی کنار ما بودند، احساس آرامش می کردند یا اضطراب، احساس ارزشمند بودن داشتند یا نادیده گرفته می شدند، از بودن با ما انرژی می گرفتند یا خسته می شدند، می توانستند خودشان باشند یا مجبور بودند همیشه مراقب حرف زدن و رفتارشان باشند.سال ها که بگذرد، شاید کسی یادش نماند چه مدرکی داشتیم، چقدر پول داشتیم، چه ماشینی سوار می شدیم، چند نفر زیر دستمان کار می کردند یا روی کارت ویزیت ما چه عنوانی نوشته شده بود.اما آدم ها معمولا یک چیز را خوب به خاطر می سپارند، اینکه کنار ما چه حسی داشتند.یادشان می ماند وقتی روز سختی داشتند، شنونده بودیم یا بی تفاوت، وقتی اشتباه کردند، تحقیرشان کردیم یا دستشان را گرفتیم، وقتی موفق شدند، از ته دل خوشحال شدیم یا حسادت کردیم، وقتی به ما احتیاج داشتند، کنارشان ماندیم یا بهانه آوردیم.گاهی یک جمله ساده، یک احترام کوچک، یک دلگرمی به موقع، یک گذشت، یک لبخند یا حتی چند دقیقه گوش دادن، بیشتر از خیلی کارهای بزرگ در ذهن و دل یک آدم باقی می ماند.شاید به همین دلیل باشد که بعضی آدم ها سال هاست از زندگی ما رفته اند، اما هنوز وقتی نامشان می آید، حالمان خوب می شود، و بعضی ها هنوز هستند، اما خاطره رفتارشان سنگینی می کند.زندگی در نهایت فقط جمع کردن و ساختن نیست، بخشی از زندگی، چیزی است که از خودمان در دل دیگران باقی می گذاریم.روزی همه ما می رویم، میز کارمان به دیگری می رسد، جایمان را کسی دیگر می گیرد، حساب ها بسته می شوند، مدارک بایگانی می شوند و خیلی از چیزهایی که برایشان دویده ایم، دیگر اهمیتی ندارند.آنچه بیشتر می ماند، خاطره انسان بودن ماست.پس شاید بد نباشد گاهی از خودمان بپرسیم، اگر روزی نباشم، آدم هایی که با من زندگی کرده اند، کار کرده اند و هم مسیر بوده اند، وقتی نامم را می شنوند چه حسی پیدا می کنند.شاید پاسخ همین سوال، واقعی ترین میراثی باشد که از ما باقی می ماند.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺قلب عاشق، خانه ای است که با حضور یک نفر روشن می شود، اما دیوارهایش را خود آدم ساخته است. عشق شاید با آمدن دیگری آغاز شود، اما چیزی که آن را زنده نگه می دارد، احساسی است که درون ما شکل می گیرد و آرام آرام نگاه ما را به زندگی تغییر می دهد. دل عاشق فقط نمی بیند، حس می کند، فقط حرف ها را نمی شنود، سکوت ها را هم می فهمد. گاهی از یک نگاه کوتاه چیزی می فهمد که با صدها جمله نمی شود توضیحش داد.عشق وقتی واقعی باشد، به آدم یاد می دهد که دوست داشتن با داشتن فرق دارد. قرار نیست هر کسی را که دوست داریم مال ما باشد. دوست داشتن یعنی دلت بخواهد حال کسی خوب باشد، حتی وقتی دلیل تمام حال خوبش تو نیستی. یعنی حضورش را دوست داشته باشی و آزادی اش را هم محترم بدانی. عشق اگر تبدیل به تملک شود، کم کم زیبایی خودش را از دست می دهد.دل عاشق عجیب بخشنده است، زمان می دهد، توجه می دهد، صبوری می کند و می بخشد. نه از سر ضعف، بلکه چون دوست داشتن واقعی همیشه با حساب و کتاب جور در نمی آید. در عشق نمی شود مدام حساب کرد که من چقدر دادم و تو چقدر دادی.در دل عاشق، زمان هم شکل دیگری دارد. بعضی دقیقه ها به اندازه ساعت ها طول می کشند و بعضی ساعت ها آن قدر زود می گذرند که انگار چند دقیقه بیشتر نبوده اند. انتظار، زمان را طولانی می کند و حضور، آن را کوتاه. حافظه عاشق هم چیزهای کوچک را فراموش نمی کند. شاید خیلی از اتفاق های مهم زندگی از یادمان برود، اما یک نگاه، یک خنده، یک جمله ساده یا یک خداحافظی معمولی می تواند سال ها در گوشه ذهنمان باقی بماند.دل عاشق آسیب پذیر است، چون وقتی کسی را واقعا دوست داری دیگر نمی توانی بی تفاوت باشی. خوشحالی اش خوشحالت می کند، ناراحتی اش گوشه ای از دلت را می گیرد، نبودنش را حس می کنی و حضورش چیزی را درونت آرام می کند. زیبایی عشق شاید همین باشد، اینکه آدم با وجود تمام ترس ها، باز هم جرأت می کند دلش را باز کند، اعتماد کند و دوست داشته باشد، با اینکه هیچ تضمینی برای فردا وجود ندارد.هیچ کس نمی تواند قول بدهد آدم ها همیشه می مانند. بعضی رفتن ها ناگهانی اند، بعضی فاصله ها ناخواسته اند و بعضی داستان ها درست جایی تمام می شوند که فکر می کردیم تازه شروع شده اند. اما ارزش عشق فقط به ماندن نیست. گاهی یک نفر وارد زندگی ما می شود، مدتی می ماند و بعد می رود، اما چیزی در ما برای همیشه تغییر می کند. بعد از او دیگر همان آدم قبلی نیستیم.بعضی آدم ها نمی آیند که تا آخر راه کنار ما بمانند، می آیند تا بخشی از راه را با ما قدم بزنند، پنجره ای را باز کنند، نوری به گوشه ای از وجودمان بتابانند و بعد مسیرشان جدا شود. رفتنشان درد دارد، اما بودنشان بیهوده نبوده است.شاید عشق بالغ همین باشد، اینکه حضور را قدر بدانی، اما از ترس رفتن، زیبایی امروز را خراب نکنی. دل عاشق همیشه دنبال اتفاق های بزرگ نیست. گاهی تمام خوشبختی اش در یک پیام ساده، شنیدن یک صدا، یک قدم زدن معمولی، یک فنجان چای یا سکوتی خلاصه می شود که کنار کسی احساس غریبی نمی کنی.گاهی یک عشق تمام می شود، اما معنایش تمام نمی شود. یک آهنگ، یک خیابان، یک عطر یا یک خاطره کافی است تا همه چیز برای چند لحظه دوباره زنده شود. آن وقت می فهمی بعضی آدم ها از زندگی می روند، اما از دل نه.با این همه، ادامه دادن خیانت به خاطره ها نیست، خندیدن بعد از دلتنگی فراموش کردن نیست، زندگی کردن بعد از رفتن کسی پاک کردن جای او نیست. بعضی آدم ها جای خودشان را برای همیشه در دل ما دارند، بدون اینکه تمام آینده ما را هم با خودشان ببرند.و شاید عشق در نهایت همین باشد، دوستت دارم، نه برای اینکه مال من باشی، نه برای اینکه همیشه بمانی، بلکه چون حضورت چیزی را در من بیدار کرده که پیش از تو نمی شناختم. اگر ماندی، حضورت را قدر می دانم، اگر رفتی، خاطره ات را محترم نگه می دارم. چون عشق واقعی قرار نیست زندگی را متوقف کند، قرار است به آن معنا بدهد.بعضی آدم ها فقط وارد زندگی ما نمی شوند، وارد نگاه ما به زندگی می شوند، و از آن به بعد، حتی اگر نباشند، دنیا دیگر همان دنیای قبل نیست.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺بی رحمانه ترین بخش زندگی شاید همین باشد که زندگی منتظر هیچ کس نمی ماند.فرقی نمی کند چقدر غمگین باشی، چقدر خسته باشی، چقدر دلت گرفته باشد، یا چه غم بزرگی را روی شانه هایت حمل کنی، زندگی کار خودش را می کند و جلو می رود.گاهی دلت می خواهد همه چیز برای چند روز متوقف شود، ساعت نچرخد، صبح نشود، تلفن زنگ نخورد، کسی از تو چیزی نخواهد و مجبور نباشی لبخند بزنی و وانمود کنی همه چیز عادی است.اما زندگی انگار اصلا این چیزها را نمی فهمد.صبح می شود، آفتاب بالا می آید، مردم سر کار می روند، خیابان ها شلوغ می شوند، بچه ها می خندند، آدم ها برای فردای شان برنامه می ریزند و دنیا همان طور که همیشه چرخیده، باز هم می چرخد.حتی وقتی دنیای تو گوشه ای از همین دنیا خراب شده باشد.حتی وقتی کسی را از دست داده باشی که فکر می کردی بدون او دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی شود.زندگی دستت را نمی گیرد که بگوید، خسته ای، کمی استراحت کن، من منتظرت می مانم.نه، زندگی منتظر نمی ماند.تو را با همان دل گرفته، همان بغض، همان خاطره ها و همان جای خالی ها با خودش می کشاند و می برد.و عجیب تر اینکه ما هم ادامه می دهیم.نه همیشه از روی شجاعت و امید، گاهی فقط چون چاره دیگری نداریم.صبح بیدار می شویم، سر کار می رویم، با دیگران حرف می زنیم، گاهی حتی می خندیم، اما گوشه ای از دل مان چیزی هست که هیچ کس نمی بیند.آدم ها ظاهر ما را می بینند، خندیدن مان را، حرف زدن مان را، راه رفتن مان را، اما نمی دانند پشت همین ظاهر معمولی چه خبر است.بعضی غم ها تمام نمی شوند، فقط شکل شان عوض می شود.روزهای اول سنگ بزرگی روی سینه آدم هستند، بعد کم کم جایی در وجود آدم پیدا می کنند و همان جا می مانند.آدم یاد می گیرد با یک جای خالی زندگی کند، با صدایی که فقط در خاطره مانده، با عکسی که هر بار نگاهش می کنی هزار حرف نگفته از دلت می گذرد.زمان خیلی چیزها را عوض می کند، اما همه چیز را درمان نمی کند.بعضی دردها درمان نمی شوند، فقط آدم در تحمل کردن شان ماهرتر می شود.کم کم یاد می گیری اشکت را پاک کنی و دوباره راه بیفتی.یاد می گیری دلت برای کسی تنگ باشد و باز هم بخندی.یاد می گیری خندیدن خیانت به خاطره کسی نیست و ادامه دادن هم به معنی فراموش کردن نیست.شاید عجیب ترین قصه آدمی زاد همین باشد، ما با چیزهایی کنار می آییم که زمانی فکر می کردیم اگر اتفاق بیفتند، حتی یک روز هم دوام نمی آوریم.اما اتفاق می افتند، ما می شکنیم، گریه می کنیم، از زمین و زمان دلگیر می شویم، شب هایی را با هزار فکر به صبح می رسانیم و بعد یک روز می بینیم هنوز اینجاییم.هنوز نفس می کشیم، هنوز راه می رویم، هنوز گاهی یک چای داغ، یک موسیقی قدیمی، یک گفتگوی ساده یا دیدن یک دوست حال مان را خوب می کند.شاید زندگی همین باشد، نه اینکه غم های مان تمام شوند، بلکه یاد بگیریم با وجود آنها باز هم زندگی کنیم.با خاطراتی که گاهی بی خبر سراغ مان می آیند، با آدم هایی که دیگر کنارمان نیستند اما هنوز بخشی از وجود ما هستند.و شاید روزی برای تو خواهم گفت که چقدر سخت بود اینگونه زیستن و اینگونه دوام آوردن.خواهم گفت خیلی وقت ها فکر کردم دیگر نمی توانم، اما زندگی مرا با خودش برد و من هم رفتم.با بغض رفتم، با دلتنگی رفتم، با خاطره رفتم و با جای خالی آدم هایی که دوست شان داشتم رفتم.گاهی خندیدم و گاهی گریه کردم، گاهی میان جمع بودم اما دلم جای دیگری بود.و روزی برای تو خواهم گفت که دوام آوردن همیشه شبیه قهرمان بودن نیست.گاهی دوام آوردن فقط یعنی صبح چشمت را باز کنی و با همه خستگی و دلتنگی با خودت بگویی، امروز را هم می روم.فقط همین.شاید تمام معنای زندگی همین باشد، اینکه با تمام چیزهایی که از ما گرفته، هنوز چیزی درون مان آرام و سمج می گوید، بلند شو، هنوز تمام نشده است.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺هر گلوله فقط یک پرنده را می کشد، اما هزاران پرنده را به پرواز در می آوردگاهی کسانی فکر می کنند با خاموش کردن یک صدا می توانند همه صداها را خاموش کنند، با شکستن یک نفر می توانند ترس را در دل همه بیندازند، با بستن یک راه می توانند جلوی رفتن را بگیرند، اما همیشه این طور نیست.گاهی درست همان اتفاقی می افتد که انتظارش را ندارند، یک صدا خاموش می شود و صدها صدا از جایی دیگر بلند می شود، یک نفر زمین می خورد و هزار نفر ایستادن را یاد می گیرند، یک چراغ خاموش می شود و آدم های بیشتری تصمیم می گیرند چراغی روشن کنند.ترس هم همیشه آن نتیجه ای را نمی دهد که از آن انتظار دارند، گاهی ترس آدم ها را پراکنده نمی کند، بلکه آنها را به هم نزدیک تر می کند، گاهی یک اتفاق تلخ باعث می شود کسانی که سال ها ساکت بوده اند به فکر فرو بروند، سوال کنند، جستجو کنند و چیزهایی را ببینند که پیش از آن از کنارشان ساده گذشته بودند.داستان پرنده ها هم همین است، شاید بتوان یک پرنده را از آسمان گرفت، اما نمی شود میل پرواز را از آسمان گرفت، نمی شود به هزاران پرنده دیگر گفت بال هایتان را فراموش کنید، نمی شود آسمان را بست و انتظار داشت هیچ پرنده ای دیگر هوس پرواز نکند.بعضی کارها قرار است ترس ایجاد کنند، اما نتیجه شان بیداری است، قرار است سکوت بیاورند، اما صداهای بیشتری می سازند، قرار است دیگران را از حرکت بازدارند، اما گاهی همان اتفاق تبدیل می شود به دلیلی برای حرکت بیشتر.تاریخ پر از همین قصه هاست، آدم هایی که رفتند اما فکرشان ماند، صداهایی که خاموش شدند اما حرفشان بیشتر شنیده شد، کسانی که نبودند اما نبودنشان هزاران نفر را به فکر واداشت.شاید بتوان پرنده ای را از پرواز بازداشت، اما نمی توان پرواز را کشت.چون تا وقتی آسمان هست، تا وقتی بال هست، تا وقتی امید هست، پرنده ای هم پیدا می شود که دوباره پرواز کند.و گاهی یک گلوله که برای پایان دادن به یک پرواز شلیک می شود، آغاز پرواز هزاران پرنده دیگر است.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺زندگی آن چیزی نیست که فقط بر ما گذشته است.زندگی بیشتر همان چیزی است که از آن روزها در خاطرمان مانده و آن گونه که امروز به یادش می آوریم تا روایتش کنیم.سال ها می گذرند و خیلی چیزها از یادمان می روند.تاریخ ها، ساعت ها، اسم خیابان ها، چهره آدم هایی که روزی هر روز می دیدیم و حتی حرف هایی که زمانی برایمان خیلی مهم بودند.اما عجیب است که بعضی لحظه ها می مانند.یک نگاه،یک خداحافظی ساده،یک صدای آشنا،یک خیابان قدیمی،یک عصر تابستانیک بوی خاص،یک آهنگیا حتی جمله ای کوتاه که شاید همان روز هیچ اهمیتی برایمان نداشته است.گاهی بعد ازسال ها ناگهان چیزی مارا به گذشته می برد.ازخیابانی عبورمی کنیم ومی بینیم ذهنمان سالها به عقب برگشته است.آهنگی می شنویم وچهره کسی جلوی چشممان می آید.عکسی قدیمی پیدامی کنیم وبرای چند دقیقه فراموش می کنیم چندسال ازآن روزها گذشته است.آن وقت می فهمیم گذشته واقعا ازبین نرفته است.جایی درون مامانده وهمراه مابزرگ شده است.شاید جالب باشدکه ما گذشته رادقیقا همان طورکه اتفاق افتاده به یاد نمی آوریم.ماآن را بااحساس امروزمان به یاد می آوریم.بعضی خاطره ها باگذشت زمان شیرین تر می شوند.بعضی دردناک تر.بعضی اتفاق ها راتازه سال ها بعدمی فهمیم و بعضی آدم ها راوقتی دیگرکنارمان نیستند بهتر می شناسیم.گاهی حتی یک اتفاق ساده که درزمان خودش چندان مهم به نظر نمی رسید، سال ها بعدتبدیل می شود به یکی ازمهم ترین خاطرات زندگی ما.شایدبه همین دلیل است که هرانسانی دو زندگی دارد.یکی زندگی ای که واقعا ازسرگذرانده و دیگری زندگی ای که درحافظه اش باقی مانده است.و چه بسا زندگی دوم ماندگارتر باشد.ماازهزاران روزی که زندگی کرده ایم همه چیز رابه خاطر نداریم.اما چندصبح، چندغروب، چنددیدار، چند جدایی، چندخنده و چندگریه راتاآخر عمربا خودمان حمل می کنیم.بعضی آدم ها هم همین طورند.ممکن است سال ها باشدکه آنهاراندیده باشیم.ممکن است دیگردرمیان ما نباشند.اما کافی است نامشان گفته شودتاناگهان صدایشان رابشنویم، لبخندشان راببینیم و خاطره روزهایی راکه کنارشان بوده ایم دوباره زندگی کنیم.زمان آدم ها راازکنارما می برد، خانه هارا عوض می کند، خیابان ها راتغییر می دهد و حتی شهری راکه می شناختیم دگرگون می کند.اماتوان عجیبی دربرابر خاطره دارد.گاهی ساختمانی سال هاست خراب شده، اماما هنوز می توانیم درذهنمان درآن راباز کنیم و واردش شویم.گاهی خیابانی کاملا تغییرکرده، اماماهنوز آن را بامغازه ها و درخت ها و آدم های سال های دور می بینیم.گاهی کسی سال هاست رفته،اما درحافظه ما هنوز همان سن و همان چهره رادارد.شاید برای همین است که روایت کردن خاطرات اهمیت دارد.وقتی خاطره ای راتعریف می کنیم، فقط درباره گذشته حرف نمی زنیم.بخشی اززندگی رادوباره زنده می کنیم.آدم هایی را که روزی کنارمان بوده انددوباره به میان جمع می آوریم.کوچه ها و خانه هایی را که دیگر وجود ندارنددوباره می سازیم و لحظه هایی را که زمان با خودش برده، برای چند دقیقه پس می گیریم.هر کدام ازما کتابی هستیم که بخش زیادی از آن هنوز نوشته نشده است.کتابی پر از آدم ها،اتفاق ها،شادی ها، حسرت ها، اشتباه ها، دلتنگی ها و لحظه هایی که شاید هیچ کس جز خودمان از آنها خبر نداشته باشد.اگراین خاطره ها را روایت نکنیم، روزی همراه خودمان خاموش می شوند.اما وقتی آنها را می نویسیم و تعریف می کنیم، چیزی از ما باقی می ماند.نه فقط برای دیگران، بلکه حتی برای خودمان.گاهی نوشتن یک خاطره فرصتی است برای اینکه دوباره به زندگی خودمان نگاه کنیم.ببینیم از کجاآمده ایم، چه کسانی در مسیرمان بوده اند،چه چیزهایی ازدست داده ایم، چه چیزهایی به دست آورده ایم و چگونه تبدیل به آدم امروز شده ایم.شایدارزش زندگی هم فقط درتعدادسال هایی که زندگی کرده ایم نباشد.شاید درهمان لحظه هایی باشدکه هنوز بعد از سال ها با یادآوری شان لبخندمی زنیم، بغض می کنیم، دلمان می گیرد یابرای چند لحظه در سکوت فرو می رویم.در نهایت ازبسیاری از روزهای زندگی چیزی باقی نمی ماند جز خاطره.و شایدانسان تا زمانی که کسی او را به یاد می آورد، هنوز به شکلی در این جهان حضور دارد. پس خاطره هایمان را دست کم نگیریم.آنها فقط قصه های گذشته نیستند.بخش هایی از خود ما هستند.زندگی می گذردآدم ها می آیند ومی روندخیابان ها عوض می شوندخانه ها فروخته یاخراب می شوندعکس ها رنگ می بازندو سال ها بی صدا روی هم جمع می شوند.اما بعضی لحظه ها می مانند.و شاید در پایان، زندگی همین باشدنه تمام آنچه زیسته ایمبلکه آنچه از زیستن در خاطرمان مانده استو آن گونه که به یادش می آوریمتا روزی روایتش کنیم.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃