باران نور كه از شبكه دهليز بي پايان فرو مي ريخت روي ديوار كاشي گلي را مي شست.مار سياه ساقه اين گلدر…
انتشار: 2026/08/02 16:55 UTCدریافت: 2026/08/16 13:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 13:45 UTC
باران نور كه از شبكه دهليز بي پايان فرو مي ريخت روي ديوار كاشي گلي را مي شست.مار سياه ساقه اين گلدر رقص نرم و لطيفي زنده بود.گفتي جوهر سوزان رقصدر گلوي اين مار سيه چكيده بود.گل كاشي زنده بوددر دنيايي راز دار،دنياي به ته نرسيدني آبي.هنگام كودكيدر انحناي سقف ايوان ها،درون شيشه هاي رنگي پنجره ها،ميان لك هاي ديوارها،هر جا كه چشمانم بيخودانه در پي چيزي ناشناس بودشبيه اين گل كاشي را ديدم و هر بار رفتم بچينمرويايم پرپر شد.نگاهم به تار و پود سياه ساقه گل چسبيدو گرمي رگ هايش را حس كرد:همه زندگي ام در گلوي گل كاشي چكيده بود.گل كاشي زندگي ديگر داشت.آيا اين گل كه در خاك همه روياهايم روييده بودكودك ديرين را مي شناخت و يا تنها من بودم كه در او چكيده بودم،گم شده بودم؟نگاهم به تار و پود شكننده ساقه چسبيده بود.تنها به ساقه اش مي شد بياويزد.چگونه مي شد چيدگلي را كه خيالي مي پژمراند؟دست سايه ام بالا خزيد.قلب آبي كاشي ها تپيد.باران نور ايستاد:رويايم پرپر شد.سهراب سپهری@kanoonnegareshno#کانون_نگرش_نو





