💢 هویت جویی در قبرستان ✍ قاسم خرمی امسال بعد از چندی، روز عاشورا، یعنی دهم ماه محرم را درباخرز بودم…
انتشار: 2026/07/06 20:09 UTC
💢 هویت جویی در قبرستان ✍ قاسم خرمی امسال بعد از چندی، روز عاشورا، یعنی دهم ماه محرم را درباخرز بودم. سفر کوتاه و سریعی بود و تقریبا تنها جایی که موفق شدم اندک توقف وتامل داشته باشم، قبرستان روستای ما و یا به قول شهری ها، قبرستان روستای پدری مابود.سه روستای سیدآباد، سلطان آباد و سرناباد در بالاولایت باخرز، قبل از آنکه به واسطه خرابی های سیل بزرگ دهه 60، تبدیل به شهرک شهید بهشتی امروزی، شوند، لااقل در قبرستان با هم مشترک بودند. به همین دلیل، از حدود ظهر تاعصر عاشورا، در کنار دسته های سینه زنی و زنجیر زنی، مردم فرصتی پیدا می کنند تافاتحه ای هم نثار اموات و رفتگان خود کنند.این قبرستان را من از حدود 50 سال پیش تا کنون، به همین شکل به یاد می آورم. تغییراتی مسلما در حدود و ثغور آن و یا نوع و شمایل سنگ قبرهاپیدا شده است اما چشم اندازهای برهوت مانند و سکوت سنگین حاکم بر آن، تغییر چندانی نکرده بود. به رغم صدای طبل ها و بلندگوها و خودروها و هیاهوی آدم هایی که از گوشه و کنار کشور در آن روز، در آن نقطه جمع شده بودند، زمین همچنان سرد و ساکت بود. حتی گرمای ظهر تابستان هم از سردی زمین نمی کاست.من بدون آنکه از مرگ اندیشی خوشم بیاید، از فضای حاکم برقبرستان ها خوشم می آید. قبرستان مثل فضای مجازی است که با دیدن اسامی و یاتصاویری که بر سنگ ها حکاکی شده است، شما با آن بُعد خوب و کم آزار آدم ها و شخصیتها، مواجه می شوی؛ می توانی خاطرات خوش برخی آدم ها را به یاد آوری و لحظه ای توقف کنی و می توانی از کنار آدم هایی که هرگز دوستشان نداشته ای، به سرعت عبورکنی؛ بدون آنکه با تندی و مزاحمتی مواجه شوی در آن ظهر داغ تابستان، من از کنار سنگ قبرهای زیادی عبورکردم، با دیدن نام برخی دوستان و آشنایان روی سنگ هایی که حالا به سختی قابل خوانش و تشخیص بود، واقعا دلم گرفت. آدم هایی را به یاد آوردم که در میانه شداید زندگی در آن سرزمین نسبتا خشک و سوزان، مهربان زیستند و مهربان مردند. به گمان من، قبرستان با آنکه نمادی از مرگ و نیستی است، درعین حال، عرصه خودشناسی و هویت یابی هم هست. آدم هایی را دیدم که بعد از سالهادوری و مهاجرت از آن آبادی به خاطر فقر، بیکاری و یا نامهربانی، دوباره بازگشته بودند و گویی با اهالی و مرده گان آشتی کرده اند. در اطراف هر قبری، تعدادی زن و مرد و بچه جمع شده بودند که حالا من خیلی از آنها را نمی شناختم و احتمالا آن جوانترها هم اصلا من را نمی شناختند. برخی جوانان از شهر آمده که احتمالا از نوادگان رفتگان بودند، با خالکوبی هایی که آشکارا تفاوت سبک زندگی شان را به نمایش گذاشته بودند، نیز حضور داشتند.همگی به زمینی خیره شده بودند که گویی بخشی از هویت و چیستی آنها را گروگان گرفته و در خود پنهان کرده است. از آن نسل قدیمی که به خاطر حشمت و بزرگی، مشهور و محترم بودند و معمولا در صف اول مراسم وهیات ها ظاهر می شدند، خبری نبود؛ یا مرده بودند و یا توان برخاستن، نداشتند.!در عوض، تعدادمردان پا به سن گذاشته را می دیدم که می کوشیدند تا آن بزرگیِ رفتگان را بازیابند و از آن خود کنند اما دیگر کلام آنها نفوذی درنسل های جدید نداشت. شاید اسباب بزرگی را فراهم نکرده بودند و شاید هم غافل بودندکه بزرگی در زندگی های شبه مدرن امروزی آنهم در محضر شبکه های اجتماعی، جایی و کارکردی ندارد. این نسل عصیان زده، گویا از بزرگان هم، شاکی هستند! روحانی جوانی را دیدم که در گرماگرم عزاداری های حسینی، تریبونی را در اختیار گرفته بود و در آن صحرای محشر، سیاست خارجی تحلیل می کرد وبه آقای پزشکیان( رئیس جمهور) هشدار می داد که در تفاهم نامه اگر چنین نکنی ماچنان خواهیم کرد! او هم احتمالا به دنبال هویت یابی بود و می خواست با حمله به فردی که هیچ هزینه و دردسری ندارد، در جای مطمئن تری از گردونه قدرت، جای بگیرد. خلاصه، قبرستان فقط جای خفتگان نیست، جولانگاه زندگان هم هست؛ زندگانی که هر کسی به نوعی، دچار بحران هویت است. بحران هویت البته بر خلاف نام زننده اش، چیز بدی نیست، نشانه و یا آغاز تغییر است💠 کانال بامهای کاهگلی
