💢 فرسایش اعتماد در سایه استبداد🖊️ ژینا سردشتیسالها پیش، در دورانی که نیروهای پیشمرگه در مناطق مختل…
انتشار: 2026/07/04 21:06 UTC
💢 فرسایش اعتماد در سایه استبداد🖊️ ژینا سردشتیسالها پیش، در دورانی که نیروهای پیشمرگه در مناطق مختلف «کوردهواری» حضور داشتند و میان روستاها رفتوآمد میکردند، بسیاری از مردم، با وجود فقر و محرومیت و سفرههای تنگ اقتصادی، از آنان حمایت میکردند. این حمایتها صرفاً جنبهای مادی نداشت، بلکه نوعی ابراز وفاداری و همراهی بود؛ تعهدی اخلاقی و سیاسی که افراد را برمیانگیخت بخشی از زندگی و دارایی خود را با کسانی سهیم شوند که آنان را نمایندگان آرمانها و امیدهای خویش میدانستند.در میان این حامیان، مردی بود که با ایمانی راسخ و عشقی بیبدیل، هر آنچه در توان داشت در اختیار نیروهای مبارز پیشمرگ قرار میداد. او بهطور منظم کمکهای مالی و تدارکاتی را در نقاط تعیینشده به رابطان منسوب تحویل میداد و از این راه، خود را شریک رزم و مبارزه میکرد. او بارها از سوی دستگاههای امنیتی احضار و تهدید شد، اما حاضر نشد از باور خود دست بکشد و از اعلام وفاداری سرباز زند. سرانجام بازداشت شد و زیر فشار بازجویی و شکنجه قرار گرفت تا به همکاری با مخالفان حکومت اعتراف کند، اما همچنان، با ارادهای مملو از عشق و باور، از هرگونه اعتراف و همکاری ممانعت ورزید.تا اینکه در یکی از جلسات بازجویی، با صحنهای روبهرو شد که کانون اعتمادش را به لرزه درآورد و جانش را مچاله کرد. از پیش، بازجو مدعی بود مدارکی در اختیار دارد که ارتباط او با تشکیلات مخالفان را اثبات میکند، ولی او هرگز به آن اعتنایی نکرد؛ تا اینکه چشمبندش را برداشتند و او در برابر خود مغاکی دید که نای باور و اعتمادش را از هم گسست. او همان فرماندهای را دید که ماهها، و شاید سالها، کمکها را به او تحویل داده بود؛ کسی که در نگاهش نماد مبارزه و مقاومت بود، اما اکنون در کنار بازجویان، با لبخندی مملو از نیشخند و استهزا، او را نشانه گرفته بود. نه میتوانست انکار کند و نه میتوانست بپذیرد که او همان شخص وفادار و پرهیبت گروه است.درستی یا نادرستی این روایت را نمیتوان با قطعیت تأیید کرد. با این حال، حتی اگر آن را صرفاً روایتی سیاسی بدانیم، باز هم حقیقتی عمیق را آشکار میکند: قدرتهای استبدادی تنها با زندان، شکنجه و سرکوب حکومت نمیکنند؛ آنان میکوشند مرز میان دوست و دشمن، حقیقت و دروغ، اعتماد و خیانت را نیز درهم بریزند.استبداد تنها بر جسم انسانها سلطه نمییابد، بلکه به ژرفای روان آدمی هم نفوذ میکند و پیوندهای نامرئی عشق و اعتماد را، نرمنرم، در بستری عادی و روان میبلعد. در چنین وضعیتی، دیگری، دیگر شریک رنج و امید ما نیست، بلکه به سایهای مشکوک بدل میشود که ترس در چهرهاش خانه کرده است. نفوذ، پیش از آنکه صرفاً یک تاکتیک امنیتی باشد، سازوکاری برای تولید بیگانگی است؛ شکافی در رابطه انسان با دیگری و حتی با خویشتن خویش؛ انزوایی بیمارگونه که تخت استبداد را صیقل میزند و باروی هیبتش را استوار میسازد.تلخترین شکست، نه زندان است و نه شکنجه، بلکه لحظهای است که جهان آشنای ما رنگ بیگانگی میگیرد و آدمها در هیأتی ناشناخته و غیرقابل لمس بروز میکنند. از همین رو، مسئله تنها تشخیص و افشای نفوذ نیست؛ مسئله، حفظ آن باور و ایمان اخلاقی است که هنوز انسانها را به یکدیگر پیوند میدهد و دیوارهای ترس و سوءظن را نازک میکند. شاید مسئولیت اخلاقی ما دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود: مراقبت از حقیقت، بیآنکه اعتماد به دیگری را قربانی کنیم؛ حفظ کرامت انسان، بیآنکه چشم بر فریب و خیانت ببندیم. زیرا آنچه یک جامعه را از فروپاشی نجات میدهد، نه بدبینی مطلق، بلکه اعتمادی آگاهانه، سنجیده و بافضیلت است؛ همان روشنایی خاموشنشدنی که در تاریکترین زمانها نیز راه انسان را به سوی انسان نشان میدهد.رسانه، شمایید. لطفاً با دوستان خود به اشتراک بگذارید.کانال چالش صنفی معلمان ایران 🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸t.me/kchaleshFI