🎥حسين پناهى و يك "نه" كه قشنگتر از اون رو جايي نشنيدم
انتشار: 2026/08/06 18:21 UTCدریافت: 2026/08/12 17:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 17:40 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — کتاب بخوانیم
"تین"آسمون آبادی پل پیچ اُوره،دس زوری ها کجا اُورانو بورهاَفتاونه کشین به بن، بسن وِ زنجیر،شوونه تویچننه دی ملک دلگیر دلتنگیا مه سی تو اما تمومی ناره،رهیا و تو رسسن کل دیر و ناهمارهمه آخرین برگ ری درخت هُشک جورمچی باد سرد پاییز دسمه بیر و بورم بورم نیل بمونم دی ملک بی هنارسدی زمسون تنیا دی یخبنون بی کسدی یخبنون بی کسدی یخبنون بی کس یه زخم هزار ساله ها مین جونمبارکوله د نهگوتن ها ری زونمخینمونه کرده فلک د شیشه جوریرَه بورو ، رَهمو بورَن هر دوری طوری دلتنگیا مه سی تو اما تمومی ناره،رهیا و تو رسسن کل دیر و ناهمارهمه آخرین برگ ری درخت هُشک جورمچی باد سرد پاییز دسمه بیر و بورم بورم نیل بمونم دی ملک بی هنارسدی زمسون تنیا، دی یخبنون بی کسدی یخبنون بی کسدی یخبنون بی کس"🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀"جهنم درّه"آسمون این وطناسیر ابراستدست قدرتی کجاسبازش کنه بازخورشیدو به بند کشیدن، بستن به زنجیرسیاهی رو پاشیدن رواین ملک دلگیر دلتنگی هام برا تواما پایان ندارنراهای به تو رسیدندور و ناهموارنمن آخرین برگ ایندرخت خشک جورمچو باد سرد پاییزدستمو بگیر و کن دورم ببر نذار بمونم تو این مُلک بی فریاد رستو این زمستون تنهاراین زمهریر بی کساین زمهریر بی کساین زمهریر بی کس یه زخمِ هزار سالهتو عمق جونمکوله باری از نگفتنرو زبونمفلک هم خون ما روکرده تو شیشه جاریراهزنا هم هر بار ما رو یه جوری غارت کردن دلتنگی هام برا تواما پایان ندارنراهای به تو رسیدندور و ناهموارنمن آخرین برگ ایندرخت خشک جورمچو باد سرد پاییزدستمو بگیر و کن دورم ببر نذار بمونم تو این مُلک بی فریاد رستو این زمستون تنهاراین زمهریر بی کساین زمهریر بی کساین زمهریر بی کس"
آدمها همديگر را با كلمات به دست مىآوردندو با رفتار از دست مىدهند!ونسان ونگوک
#بختیاری_قسمت🎙#منوچهر_زنگنهنبیدی ببینی شل اوویدمه ،به خین دلم پرچل اوویدمهمو مندیر یه باد پوئیزیوم، که چی بید پیری خل اوبیدمه مو بردِ زره آسیو غمم که اشکستم و قَل قَل اوبیدمه کُنارم مِنه سینه ی روزگار ببین قسمت بردل اوبیدمه نه سی افشنیدن منه دست باد که سی پل بریدن پل اوبیدمهچطوری مو یادت کنم بی وفا یه عمره که سیت معطل اوبیدمهنبیدی ببینی شل اوویدمه ،به خین دلم پرچل اوویدمهمو مندیر یه باد پوئیزیوم، که چی بید پیری خل اوبیدمه...پرچل آلوده مندیر منتظربردل سنگ آسیابقل قل تکه تکهخین خونافشنیدن افشاندن
سنگ اندیشه به افلاک مَزَن دیوانه! چون که انسانی و از تیره ی سرطاسانیزهره گوید که شعور همه آفاقی تو! مور داند که تو بر حافظه اش حیرانیدر رهِ عشق دهی هم سر و هم سامان را چون به معشوقه رسی بی سر و بی سامانیراز در دیده نهان داری و باز از پی راز کشتیِ دیده به توفان و خطر می رانیمست از هندسه ی روشن خویشی ! مستی! پشت در آینه در آینه سرگردانی! بس کن، ای دل ! که در این بزم خرابات شعور هر کس از شعر تو دارد به بغل دیوانیلب به اسرار فروبند و میندیش به راز! وَرنه از قافله ی مور و ملخ درمانی#حسين_پناهیاز كتاب افلاطون كنار بخاری۱۴ مرداد سالروز درگذشت استاد حسین پناهی بازیگر، نویسنده،فیلسوف بزرگ کشور گرامی باد.
